• ۱۷:۱۲

 

 

سریال اکیا, خلاصه داستان سریال اکیا, زمان پخش سریال اکیا, تکرار سریال اکیا, بازیگران سریال اکیا, عکسهای سریال اکیا, سریال ترکیه ای اکیا
این سریال با داستان درام و عاشقانه اش مورد توجه بسیاری در دنیا قرار گرفته و مخاطبان فراوانی دارد. اکیا سریالی مانند بسیاری از مجموعه های موفق از کادر پروداکشن حرفه ای برخوردار است .سناریو این مجموعه داستانی جالب و متفاوت را دنبال می کند که قلم سه سناریست موفق است. کارگردانی این مجموعه به عهده کاگردان معروف و موفق، هیلال سارل است که تا به حال نام خود را در بسیاری از تولیدات موفق با حروف طلایی ثبت کرده است. هیلال، علاوه بر بسیاری از مجموعه های موفق، کارگردانی سریال های کوزی گونی، عشق ممنوع و فاطماگل نیز به عهده داشته است.

زمان پخش سریال اکیا

این سریال از جمعه تا چهارشنبه هر شب ساعت ۱۰ پخش خواهد شد . سریال اکیا که این روزها به عنوان نسخه فارسی سریال کارا سودا یا در حقیقت عشق‌بی‌پایان تبلیغ می‌شود، ماجرای دوستی همسر امیر و دوست دختر سابق کمال است. او دختر ویلدان که از خانواده‌ای ثروتمند و اوندر از خانواده‌ای متوسط است.او یک برادر دوقلو به اسم اوزان دارد. او دختری شاد و بی پروا است.او با اینکه در یک خانوادهٔ ثروتمند بزرگ شده اما همیشه از زندگی پُر زرق و برق کمی دوری میکند. در زمانی که او و کمال عاشق یکدیگر بودند و خیال ازدواج کردن داشتند،اوزان یک زن را میکشد . او برای پنهان کردن این قتل،مجبور میشود با امیر کوزجواوغلو ازدواج کند و پیشنهاد ازدواج کمال را رد میکند،کمال فکر میکند اکیا بخاطر مادیات پیشنهاد ازدواج او را رَد کرده است،

سریال اکیا, خلاصه داستان سریال اکیا, زمان پخش سریال اکیا, تکرار سریال اکیا, بازیگران سریال اکیا, عکسهای سریال اکیا, سریال ترکیه ای اکیا

به همین خاطر ناراحت می‌شود و قید استانبول را می‌زند. سال ۲۰۱۵ میشود و اکیا هنوز هم مثل روزهای اول عاشق کمال است و به امید اینکه روزی به کمال میرسد هر روز قوی تر میشود. کمال برای کار کردن روی یک پروژه در شرکت امیر دوباره به استانبول بر میگردد و با بازگشت کمال به استانبول همه چیز دوباره آغاز میشود…

علت تغییر نام سریال

همانطور که میدانید نام اصلی این سریال کارا سودا میباشد ولی در نسخه فارسی اسم سریال به اکیا تغییر پیدا کرده که در زیر علت اینکار را میتوانید بخوایند : این سریال یکی از گران‌ترین و پرهزینه‌ترین سریال‌های کشور ترکیه است و جوایز بسیاری را ربوده است. به خاطر هزینه‌های بالای رایت این اثر، گفته می‌شود پای یک برند تازه در میان است و سریال را برندی به نام اکیا که تولیدکننده لوازم آرایش و پوست و موی اکیا است، تامین کرده است. اکیا نام جدید کاراکتری در این سریال به نام نیهان با بازی نسلیحان آتاگول است. یکی دیگر از بازیگران این سریال موفق، بوراک اوزچیویت است، بازیگر نقش کامران در سریال چکاوک و همچنین نقش بالی‌خان در سریال حریم سلطان. او که از خوش‌سیماهای سریال‌های ترکیه‌ای است، یکی از عوامل موفقیت سریال اکیا محسوب می‌شود.

 

سریال اکیا, خلاصه داستان سریال اکیا, زمان پخش سریال اکیا, تکرار سریال اکیا, بازیگران سریال اکیا, عکسهای سریال اکیا, سریال ترکیه ای اکیا

خلاصه داستان سریال اکیا (کارا سودا)

کمال یک مهندس معدن جوان و فقیر است او برای به دست آوردن روزی خودش ، به همراه کارگرانش ، در اعماق زمین در حال تلاش و جدال است . کمال فقیر است ولی غرور زیادی داره . یک روز دختری به اسم اکیا ( نیهان ) رو از خطر غرق شدن نجات میده . به این ترتیب با او آشنا میشه و زندگیش تغییر میکنه . و بعد از مدتی با اتفاقاتی برای برادر اکیا (نیهان) می افتد اکیا (نیهان) از روی اجبار و برای نجات برادرش مجبور میشه با امیر کسی که دوستش ندارد ازدواج کند بعد از این اتفاقات زیاد کمال مجبور به ترک استانبول میشه و در جایی دیگر ، در یک معدن مشغول به کار میشه و وقتی برمیگرده به استانبول به دنبال انتقام از عشق گذشته خودش که ازدواج کرده اکیا (نیهان) می افتد و ماجرای عشق بین این دو نفر و همسر اکیا (نیهان) ماجرا و داستان زیبایی را به ثمر میرساند فصل اول این سریال اواسط سال ۲۰۱۶ به پایان رسید و هم اکنون از شبکه استار ترکیه فصل دوم این سریال در حال پخش است.

سریال اکیا, خلاصه داستان سریال اکیا, زمان پخش سریال اکیا, تکرار سریال اکیا, بازیگران سریال اکیا, عکسهای سریال اکیا, سریال ترکیه ای اکیا

عکس شخصیت های سریال اکیا (kara sevda)

قسمت آخر سریال کارا سودا, کارا سودا قسمت آخر, موضوع سریال کارا سودا, دانلود سریال کارا سودا, بازیگر نقش آسو سریال کارا سودا, بازیگر نقش زینب سریال کارا سودا, دانلود کامل سریال کارا سودا, لیلا کارا سودا, بازیگر نقش کمال کارا سودا, بازیگر نقش نیهان سریال کارا سودا, زمان پخش سریال عشق سیاه
شخصیت کمال با بازی بوراک اوزچویت

kara-sevda-1

کمال مهندس معدن هست وی دارای خانواده معمولی نسبتا فقیر هست وی پدر و مادر و یک خواهر کوچکتر و یک برادر بزرگتر از خودش هست کمال در یک اتفاق با اکیا (نیهان) اشنا میشود کمال و اکیا (نیهان) عاشق یکدیگر میشوند و در روز خواستگاری از اکیا (نیهان) جواب نه می شنود و وی به دهکده ای برای کار در معدن زغال سنگ میورد و بعد از ۵ سال باز میگردد برای انتقام از اتفاقاتی که افتاده بود و بدست اوردن دوباره اکیا (نیهان)

شخصیت اکیا (نیهان) با بازی نسلیهان اتاگول

kara-sevda-2

اکیا (نیهان) نقاش است وی در یک خانواده ۴ نفره زندگی میکند او با پدر و مادر و برادر کوچکتر از خودش و در یک خانواده ثروتمند زندگی میکند او در یک اتفاق عاشق کمال میشود ولی همه چیز برای او عجیب میشود و او در روز خواستگاری به کمال جواب نه میدهد و با فردی دیگر ازدواج میکند ولی هنوز عاشق کمال هست

شخصیت امیر با بازی کان اورگانچی

kara-sevda

امیر پسر یک ثروتمند قدرتمند است وی مغرور و دیوانه وار عاشق اکیا (نیهان) است او با تهدید و به اجبار خود را به اکیا (نیهان) و خانواده اش نزدیک میکند وی برای بدست اوردن اکیا (نیهان) با هر کسی مبارزه میکند وی فردی خشن است که با کمال سر دعوا دارد

شخصیت زینب با بازی هازال فیلیز

kara-sevda-3

زینب خواهر کمال میباشد وی بدنبال بازیگر شد است وی پنهانی با اکیا (نیهان) دوست است و اون نیز داستان عشقی دارد

اسامی بازیگران سریال اکیا (کارا سودا ) :

Burak Özçivit
Neslihan Atagül
Hazal Filiz Küçükköse

Kaan Urgancıoğlu
Kürşat Alnıaçık
Orhan Güner
Neşe Baykent
Zeyno Eracar
Rüzgar Aksoy
Barış Alpaykut
Hazal Filiz Küçükköse
Burak Sergen
Zerrin Tekindor
Melisa Aslı Pamuk
Gökay Müftüoglü

Ali Burak Ceylan

سریال اکیا, خلاصه داستان سریال اکیا, زمان پخش سریال اکیا, تکرار سریال اکیا, بازیگران سریال اکیا, عکسهای سریال اکیا, سریال ترکیه ای اکیا

خلاصه قسمت های سریال اکیا :

خلاصه داستان قسمت اول سریال اکیا

سال ۲۰۱۰:استانبول⬅کمال سویدره(بوراک اوزجویت)رو نشون میده که دانشجوی رشته ی مهندسیه معدن هست و داره از کتابخونه یه کتاب به امانت میگیره و بعد هم میره و نمراتشو نگاه میکنه و خوشحال میشه،بابا و داداش کمال آرایشگر هستند و دارن در آرایشگاه با هم حرف میزنن که کمال پیام میده به باباش و میگه امتحانمو با نمره ی بالا قبول شدم،باباش هم خوشحال میشه اما داداش کمال بهش حسودی میکنه و میگه چه فایده آخرش یه ذغال فروش میشهکمال سوار اتوبوس میشه و از طرفی ٱکیا(نسلیحان آتاگول)هم میاد و سوار میشه،ٱکیا به راننده پول میده اما راننده میگه کسی بلیط نداره بهش بده!/ٱکیا تعجب میکنه و میگه مگه پولی نیست؟!(چون اولین باره که سوار اتوبوس میشه)/کمال هم به جای ٱکیا بلیط میده و در حین اتوبوس ترمز میکنه و کمال و ٱکیا بهم میخورن و وسایلشون میوفته کف اتوبوس بعد از اینکه وسایلشونو برمیدارن،ٱکیا میره میشینه رو یکی از صندلی ها،کمال نگاهش به ٱکیاست،ٱکیا دفتر نقاشیشو درمیاره و شروع میکنه به نقاشی کردن از چشمای کمال😍،اما کمال متوجه نمیشه بعد از اون اکیا از یه پیرمرد نقاشی میکشه اینبار کمال متوجه میشه که ٱکیا یه نقاشه..کمال از اتوبوس پیاده میشه و راهشون جدا میشه اما کمال دلشو باخته به دختری که تازه دیدتش💘صالح،دوست کمال،میاد و میگه زودباش باید بریم سرکارمون رو قایق داداش احمد،کمال هم با دوستش میره…ٱکیا میره به عمارتشون و معلوم میشه ٱکیا دختری از یه خانواده ی پولداره،مامانش بهش میگه کجا بودی؟/میگه با اتوبوس اومدم که چهره های جدید ببینم برای نقاشی کشیدن ٱکیا یه برادر به اسم اوزان داره،ٱکیا میره تو اتاقش و وسایلشو از تو کیفش در میاره و میبینه یه کتاب که مال خودش نیست بین وسایلشه،یادش میوفته که این کتاب مال اون پسری بوده که تو اتوبوس دیده، کتاب رو میزاره سر تختش و میره و شروع میکنه به نقاشی کردن…مامان اکیا به خدمتکارشون میگه تمام وسایل اکیا رو بشور چون با اتوبوس اومده،خدمتکار میاد و روتختی اکیا و وسایلشو میبره که تمیز کنه…کمال هنوز تو فکر ٱکیاست،دوستش هم متوجه میشه همش سربه سرش میزارهشب میشه و اکیا هنوز مشغول نقاشی کردنه که مامانش میاد و مهمانی داریم،خواهش میکنم یه لباس بپوش و بیا پیششون،ٱکیا نمیخواد بره اما مامانش میگه:این مهمانی خیلی برامون مهمه،اگه این توافق سر نگیره و سهام فروخته نشه برشکسته میشیم،حتما باید با عمو گالیپ(امکانش هست اسم این شخصیت رو جم عوض کنه چون یکم عجیبه اسمش😀)شریک بشیم و با پسرش عامر خوب برخورد کن
ٱکیا لباسشو عوض میکنه و میاد به مهمونی…عامر عاشق ٱکیاست ولی همچنین دوست صمیمی اوزان اما ٱکیا خوشش از عامر نمیاد،گالیپ هم میخواد شرکتشو به عامر بده که ادارش کنهویلدان،مادر ٱکیا،دوسداره که عامر و ٱکیا باهم ازدواج کنن
کمال در خونشون با پدر و مادرش و همینطور برادر و خواهرش شام میخوره،حسین(پدر کمال) و فهمیه(مادر کمال) همش از کمال تعریف میکنن و میگن بازم درستاتو ادامه بده اما کمال میگه بعد از تموم شدن دانشگاه میرم معدن که کار کنم،تارُک(برادر کمال)به کمال حسودی میکنه و همش بهش تیکه میندازه
بعد از مهمونی،ویلدان با اوندر(پدر ٱکیا)حرف میزنه و میگه باید با عامر شریک بشی اما اوندر میگه نمیتونم به عامر اعتماد کنم اون ۷۰ درصد سهام شرکت رو میخواد،ٱکیا هم اتفاقی صحبت های مادر و پدرشو میشنوه و ناراحت میشه و میره تو اتاقش
کمال رو نشون میده که به ٱکیا فکر میکنه و لبخند میزنه در همون لحظه ٱکیا به نقاشی که از چشمای کمال کشیده نگاه میکنه.
یک ماه بعد:کمال و صالح در یه مرکز خریدن و دارن خرید میکنن،صالح به زینب خواهر کمال علاقه داره و چند جفت کفش میبینه که تخفیف خوردن به کمال میگه بیا یکیشو برای زینب بخریم،کمال میگه:من پول ندارم/صالح:من پولشو میدم به عنوان هدیه/اما کمال میگه نه اونوقت زینب هی بهم میگه داداش صالح بیشتر از تو بهم اهمیت میده،همین موقع کمال چشمش به عکس خودش میخوره تعجب میکنه،ٱکیا یه نمایشگاه نقاشی راه انداخته و نقاشی کمال هم جزو اون نقاشی هاست و کمال و صالح میرن به نمایشگاه و میبینن که زیر نقاشی کمال نوشته شده: ٱکیا سزین و میفهمه اسمش ٱکیاست،صالح میگه این همون دختریه که تو یه ماهه داری ازش تعریف میکنی!کمال یه لبخند میزنه و صالح میگه:بیا بپرسیم که کجاست؟ اما کمال میگه نه نمیخواد بریم.
شب:عامر با دستیارش حرف میزنه و میگه تدارکات برای مهمونی تولد ٱکیا حاضره؟/دستیارش هم میگه بله حاضره و طبق دستور شما روی کارت تبریک نوشته شده:”روز تولدت،روز تولدمه”💗
کمال داره از کنار خیابون رد میشه که یکدفعه یه پارتی تولد رو میبینه که ٱکیا اونجاست و تعجب میکنه ٱکیا دوستشو میبینه و دست تکون میده و میگه بیا/کمال فکر میکنه که ٱکیا به اون اشاره میکنه اما بعد میفهمه که با دوستش بوده و میخوره تو ذوقش😂و میره روی قایق(قایق کمال تقریبا روبه روی رستورانی هست که پارتی تولد ٱکیاست)

عامر میاد به مهمونی اما ٱکیا زیاد تحویلش نمیگیره و با یکی از دوستاش داره میرقصه،عامر هم بدش میاد و میخواد ٱکیا رو مجبور کنه که باهاش برقصه،دوست ٱکیا میاد و دخالت میکنه که عامر هولش میده،ٱکیا عصبانی میشه و به عامر میگه:تو یه آدم خودخواه و گستاخی و از مهمونی میره بیرون،عامر میره دنبالش و میگه معذرت میخوام حسودیم شد اما ٱکیا داد میزنه و میگه اشتباه کردم دعوتت کردم،همه چیز رو خراب کردی و میره تو قایقش و میخواد طنابای قایق رو باز کنه که پاش به طنابا گیر میکنه و میوفته تو آب،ٱکیا پاش با طناب درگیره و نمیتونه خودشو نجات بده که کمال میپره تو آب و نجاتش میاد و وقتی که رو آبن، کمال به ٱکیا میگه تولدت مبارک😍💕اکیا خودشو میکشه عقب و میگه: تو همونی!!
ٱکیا و کمال میان تو کشتی،ٱکیا به کمال میگه تو چطور اسم منو میدونی؟روز تولدمو میدونی؟تو کی هستی؟/کمال هم براش توضیح میده که همه ی اینا اتفاقی بوده/ٱکیا میگه تو هم کشتی داری؟/کمال؛نه من فقط رو کشتیا کار میکنم..همین موقع اوزان و یکی از دوستای ٱکیا میان سراغش و اوزان ٱکیا رو صدا میزنه،ٱکیا هم قبل از اینکه اوزان برسه به کمال میگه برو قایق رو روشن کنه خودش هم طنابای قایق رو رها میکنه و با کمال میرن گردش در دریا…ٱکیا چون لباساش خیسه میره لباساشو عوض میکنه و لباس کاپیتان رو میپوشه😂بعد هم با کمال حرف میزنه و میگه چرا رفتی رشته ی معدن؟نکنه نمراتت پایین بوده؟/کمال:میخوام برم در قلب معادن،میخوام شرایط کاری و حادثه ها رو کم کنم و معدنی که توش کار میکنمو معدن نمونه کنم/ٱکیا:پس هدف داری/کمال:خب الکی که مدرک نگرفتم باید هدف داشته باشیم/ٱکیا:درسته،منم دارم مذخرف میگم/کمال: لیلا میگه صحبت کردن بدون فکر جسارت بزرگیه(لیلا دوست صمیمی کمال هست که نقشش رو “زرین تکیندور” بازی میکنه)/ٱکیا:درسته،لیلا دوسدخترته؟/کمال:نه،اون دوستمه،یه زن اصلیه و محترمه البته از من بزرگتره اما جوون نشون میده.
دوست ٱکیا(همون پسری که عامر باهاش در پارتی درگیر شد،اسمش دوروک هست)از تاکسی پیدا میشه و میخواد بره خونه که دونفر از افراد عامر میان سروقتشو کتکش میزنن و فکر میکنن که با ٱکیا سوار کشتی شده
کمال و ٱکیا از گردششون برمیگردن و ٱکیا موقع خداحافظی با کمال دست میده و کف دست کمال با انگشتش یه شکل میکشه و لبخند میزنه و میره

صبح:ٱکیا از خواب بیدار میشه و امیر براش گل فرستاده و عصبانی میشه و به مامانش میگه این گلا رو ببر بیرون وگرنه روشون بالا میارم
کمال میره خونه ی لیلا و با لیلا راجع به ٱکیا حرف میزنه…ٱکیا یادش میاد که وقتی تو کشتی بودن شماره ی کمال رو گرفته…کمال داره با هیجان برای لیلا داستان رو توضیح میده که ٱکیا زنگ میزنه و کمال هم خیلی خوشحال میشه و میگه پیش لیلاام اگه میخوای تو هم بیا اینجا،ٱکیا هم خوشحال میشه و میگه باشه میام…ٱکیا سریع آماده میشه که بره پیش کمال که عامر میاد و به ٱکیا میگه:امشب تو لندن یه کنسرت خصوصی هست بیا بریم/ٱکیا:ممنون ولی من امشب کار دارم،اما اگه تو میخوای میتونی یکی دیگه رو به جای من ببری/عامر:پشیمون میشی چون یه برنامه ی خاصه/ٱکیا:من دیشب هدیمو گرفتم میتونی به جای من با اوزان بری و سوار ماشینش میشه و میره…پایان…کپی

 

خلاصه داستان قسمت ۲ سریال اکیا

خلاصه ی قسمت دوم سریال ٱکیا
کمال،ٱکیا رو میبره به خونه ی لیلا و لیلا هم بهش خوش آمد میگه باهم در حیاط خونه ی لیلا میشینن و حرف میزنن که لیلا به ٱکیا میگه:تو خیلی برای من آشنایی،اسم فامیلت چیه؟/ٱکیا: سزین/لیلا با شنیدن فامیلی ٱکیا مکث میکنه اما چیزی نمیگه و بازم با خوشحالی با ٱکیا و کمال به صحبتش ادامه میده/کمال به ٱکیا میگه قبل از اینکه تو زنگ بزنی داشتم داستان آشناییمون رو برای لیلا تعریف میکردم/ٱکیا: یه تصادف بزرگ بود/لیلا:در زندگی چیزی به نام تصادف وجود نداره،هرچیزی دلیلی داره بعد هم میگه یه کیک درست کردم میرم بیارم باهم بخوریم…ٱکیا هم خیلی خوشش از لیلا میاد… لیلا میره تو خونه و یه جعبه ی قدیمی رو باز میکنه و عکس یه دختربچه و پسربچه رو برمیداره و از بالکن به ٱکیا نگاه میکنه و میگه واقعا تویی؟؟
کمال میاد پیش لیلا و باهم کیک رو که روش شمع گذاشتن رو میارن برای ٱکیا و میگن “تولدت مبارک ٱکیا”🎂…ٱکیا هم خیلی خوشحال میشه😍از طرفی اوزان پیش عامر هست ولی عامر ناراحته و فکر میکنه ٱکیا با کسی رابطه داره اما اوزان میگه همچین چیزی نیست.
روز بعد:ٱکیا، کمال رو میبره به نمایشگاهش،اوزان هم اونا رو میبینه،همین موقع عامر با ٱکیا تماس میگیره اما ٱکیا جواب نمیده و رد تماس میده،عامر بازم زنگ میزنه اما ٱکیا گوشی رو خاموش میکنه،عامر هم اعصابش خراب میشه و قراردادی که قرار بوده با بابای ٱکیا امضا کنه،امضا نمیکنه و میره تو اتاقش و همه چیز رو بهم میریزه😨بابای عامر(قادر) میاد پیشش و میگه چیشده؟/عامر:خیلی عاشقشم،عاشق اون ٱکیایی هستم که منو دور خودش مثل سگ میچرخونه/قادر:اینکه خبر خوبیه،بگو تا سریعا رسمیش کنیم،مشکل چیه؟/عامر:اون منو نمیخواد،جوری نگام میکنه که انگار یه حشره ام،اگه دنیا رو زیر پاش بریزم بازم به من نگاه نمیکنه/قادر:ما دنیا رو بهشون دادیم/عامر:درسته ولی همش از من دور میشه،من فقط اونو دوسدارم،من ٱکیا رو میخوام،میخوام باهاش ازدواج کنم اما منو نمیخواد،نمیتونم به کس دیگه ای فکر کنم،حتی فکر اینکه با یه نفر دیگه رابطه داشته باشه دیونم میکنه/قادر:اگه تو ناراحت بشی دنیا رو به آتیش میکشم،حالا برو لندن و فکرت رو آزاد کن،من کاری میکنم که ٱکیا خودش بخواد با تو ازدواج کنه،کاری میکنه که تمام خانوادشون جلوت زانو بزنن

کمال و ٱکیا کنار صالح قدم میزنن و راجع به شخصیتاشون از هم دیگه سوال میپرسن،ٱکیا به کمال میگه تو جسارت رو انتخاب میکنی یا صداقت؟/کمال:صداقت/ٱکیا:نظرت راجع به من چیه؟/کمال:ازت خوشم میاد،یعنی از روز اولی که دیدمت از تو خوشم میومد حالا تو بگو جسارت یا صداقت؟/ٱکیا:جسارت و به کمال نزدیک میشه و بوسش میکنه💏
صبح:کمال ایمیلشو چک میکنه و متوجه میشه که برای کار در معدن گلداک استخدام شده،کمال خوشحال میشه اما مامان و باباش به خاطر اینکه کمال باید بره به یه شهر دیگه ناراحت میشن همین موقع ٱکیا زنگ میزنه به کمال و میگه میخوام با داداشم آشنا بشی،کمال هم قبول میکنه
اوزان و ٱکیا در رستوران منتظر کمال هستند که بیاد اما یه دفعه عامر از راه میرسه و ٱکیا به گارسون میگه نزارید آقا کمال بیاد داخل رستوران، کمال میاد و میخواد داخل شه که مهماندار بهش میگه که ٱکیا خانم رزرواسیون رو لغو کردن و نمیزاره وارد شهکمال هم تعجب میکنه و زنگ میزنه به ٱکیا اما ٱکیا چون عامر پیششون نشسته جواب نمیده،ٱکیا بلند میشه و من میرم دیگه،عامر دستشو میگیره و میگه نرو دلم برام تنگ شده اما ٱکیا میگه دل من برات تنگ نشده و با عجله میره که شالش میوفته…عامر هم شال ٱکیا رو برمیداره و میره دنبالش…پایان

خلاصه داستان قسمت ۴ سریال اکیا

قسمت چهارم سریال
عامر خونه ی پدر و مادر ٱکیا رو خریده و همه باهم اونجا زندگی میکنند…حیدر با ذوق و شوق داره لباس میپوشه که با عامر بره به یه شام کاری اما عامر میاد و میگه من میخوام با بابام برم نیاز نیست شما بیاین بعد هم میره تو اتاقش،ٱکیا میره دنبالش و میگه:خسته شدم از اینکارات که همش میخوای بگی که ما به تو وابسته ایم/emtv.hc.iranعامر:خیلی پشیمونی! اما انگار یادت رفته این خونه مال منه! در حالت عادی پدر و مادرت خونه ای ندارن،سندش دست منه،مثل تو،حیدر و ویدا جزو اون قرارداد نیستند حتی اون داداش بی عرضه ی تو،فقط بخاطر اینکه تو خواستی اجازه دادم اینجا زندگی کنن/عامر با این حرفاش ٱکیا و خانوادشو تحقیر میکنه اما ٱکیا فقط سکوت میکنه
کمال از اینترنت عکسای عامر رو نگاه میکنه که چشمش به عکس عروسی ٱکیا و عامر میخوره و ناراحت میشه، کمال به دستش نگاه میکنه(خالکوبی که با ٱکیا انجام داده بودن رو پاک کرده)کمال حلقه ای که میخواست به ٱکیا بده رو از کشوی میزش بیرون میاره و با ناراحتی نگاش میکنه
کمال تصمیمشو عوض میکنه و به استانبول میاد
ٱکیا و دوستش یاسمن دارن باهم حرف میزنن که یاسمن یه چیزی رو تو اینترنت میخونه و سریع لبتاب رو مینده ٱکیا هم شک میکنه و لبتاب رو باز میکنه، میبینه نوشتن که عامر با نماینده ی فروشش(بانو خانم) رابطه داره…ٱکیا زنگ میزنه به عامر، عامر در حالیکه بانو کنارش خوابیده جواب میده،ٱکیا میگه برام مهم نیست چکار میکنی ولی بت گفته بودم حرف تو دهن مردم نزار،بفکر آبروی خانواده باش..عامر میگه:چون میدونم این حرفا رو بخاطر اینکه حسودی نمیکنی میگی پس آبرو برام مهم نیست و قطع میکنه.
کمال به جلسه میره اما یه نفر دیگه به نمایندگی عامر اومده و فقط سه نفر اونجا هستند،کمال میگه تعدامون چرا کمه؟/نماینده ی عامر میگه این یه جلسه ی خاصه چون ما فقط بزرگان رو دعوت میکنیم و بقیه رو به عنوان رقیب نمیدونیم/کمال هم ناراحت میشه و میگه من در این جلسه شرکت نمیکنم و بلند میشه که بره/نماینده ی عامر میگه این جلسه میتونه براتون یه شانس باشه اینو از طرف آقا عامر میگم/کمال؛اگه آقا عامر فکر میکنن من به شانس نیاز دارم پس ایشون هم به درس اخلاق نیاز دارن😂بعد هم میره
شب:عامر رو یه کشتی نزدیک ساحل پارتی گرفته و بانو رو هم آورده، ٱکیا هم ناراحت یه گوشه ایستاده.از طرفی کمال هم در ساحل هست و نزدیک به کشتی هست اما نمیدونه که پارتی عامر اونجاست..نماینده ی عامر بهش زنگ میزنه و میگه نتونستم آقا کمال رو راضی کنم
همین موقع اکیا میاد پیش عامر و دستاشو میزاره رو شونه ی عامر و میگه گفتم بهت هشدار بدم،چون امروز خبرنگارا بیشتر سمتت میان/عامر:یعنی چی؟/ٱکیا:یعنی اینکه من امشب همراه تو از این کشتی پایین نمیرم/عامر:میخوای چکار کنی؟میخوای بری؟/ ٱکیا لبخند میزنه و خودش تنها با یه قایق کوچیکتر از کشتی میره…عامر به کمال زنگ میزنه و میگه من عامر کوزجواقلو هستم/کمال:میشنوم آقا عامر/عامر:امروز با شما به توافق نرسیدیم،داشتم فکر میکردم که چکار کنیم که شما رو راضی کنیم../کمال:شما هم دارید همون اشتباه نمایندتونو میکنید،جوری صحبت میکنید که انگار روند پیشروی کارا فقط از طرف شما تعیین میشه،اگه من جای شما بودم…/عامر:جای من نیستید آقا کمال،نمیتونید باشید، قبل از جلسه بهتره همدیگرو ببینیم/کمال:نه من ترجیح میدم با شرایط مساوی در جلسه شرکت کنیم و اونموقع همدیگرو میبینیم/عامر:اگه بگم برای آشنایی همدیگرو ببینیم چی؟/کمال:اینجور ممکنه/عامر:پس فردا همدیگرو میبینیم
ٱکیا داره با قایق به ساحل نزدیک میشه که بلند میشه و یکدفعه پاش گیر میکنه به طنابا و باز میوفته توی آب،باز همون اتفاق تکرار میشه کمال میاد و پاش رو آزاد میکنه و نجاتش میده اما خودشو به اکیا نشون نمیده و از آب میره بیرون و قایم میشه که اکیا اونو نبینه..اکیا از آب بیرون میاد و همش میگه:کمال؟ کمال؟ با خودش میگه مطمئنم خودش بود اما کمال رو پیدا نمیکنه،اکیا میره سوار ماشینش میشه و خبرنگارا هم ازش عکس میگیرناکیا با ناراحتی میره به محله ی کمال اینا و یاد ۵ سال پیش میوفته که وقتی کمال داشته از خانوادش خداحافظی میکرده و از استانبول میرفته اون از دور نگاش میکرده و گریه میکرده،بعد از اینکه کمال میره زینب و لیلا، اکیا رو میبینن که داره گریه میکنه،لیلا به ٱکیا میگه چرا اومدی اینجا؟ تو کمال رو نابود کردی!! الان واسه کی داری گریه میکنی؟ واسه خودت یا کمال؟/اکیا میخواد برای لیلا توضیح بده اما لیلا میگه نمیخوام دروغاتو بشنوم،بهتره از زندگی کمال بری/ٱکیا هم با ناراحتی میره
داستان برمیگرده به زمان حال:ٱکیا زنگ میزنه به زینب و میگه کمال برگشته؟/زینب میگه نه نیومده چطور مگه؟/اکیا:اخه تو ساحل دیدمش مطمئنی نیومده؟/زینب:اره نیومده/اکیا:پس حتما من اشتباه کردم
کمال میره خونه ی لیلا..لیلا خیلی خوشحال میشه و میگه چرا لباسات خیسه؟حتما با اون روبه رو شدی؟/همین موقع اکیا میاد جلوی خونه ی لیلا/کمال با هیجان توضیح میده که باز همون اتفاق افتاد و اکیا رو دیدم اما هیچی از نفرتم کم نشده
لیلا:تو میخوای انتقام بگیری؟تو میگی هیچی از نفرتت کم نشده ولی نفرت هم یه احساسه و میگن نزدیک ترین احساس به عشقه💕تو مطمئنی که دیگه اکیا رو دوست نداری؟؟/ در همین موقع ٱکیا در میزنه و لیلا میره در رو باز میکنه و میبینه ٱکیا با لباس های خیس جلوی دره😂لیلا میگه بارون باریده یا باز دوباره افتادی تو آب؟/ٱکیا:برای بار دوم افتادم تو آب / لیلا ٱکیا رو میاره داخل و کمال میره قایم میشه اما ٱکیا میبینه که دوتا چایی رو میبینه /لیلا چایی ها رو برمیداره و میگه خب چرا اومدی؟/ٱکیا: کمال رو دیدم،اومده اینجا؟/کمال هم داره به حرفاشون گوش میده/لیلا:نیومده ولی بفرض که برگرده چی عوض میشه/ٱکیا:همه چیز،یسری چیزا هستند که من نمیتونم روشون ریسک کنم اولیش ازدواجمه،من حتی احتمال نمیدادم دیگه کمال رو ببینم،نمیخوام فکرمو بهم بریزه😟/کمال از شنید این حرفا خیلی ناراحت میشه/لیلا:تو فکر میکنی کمال میخواد ازدواج تو رو خراب کنه! اونم بعد از ۵ سال؟ عجیبه اگه کمال اسم تو رو هم یادش باشه! به تو ربطی نداره که کمال برگرده یا نه/ٱکیا هم میگه حق دارید و میره/کمال میاد و به لیلا میگه اونموقع هم بخاطر اینکه آرامشش بهم نخوره منو ول کرد
ٱکیا میره خونه و میخواد دوش بگیره که عامر میاد و میگه شنیدم افتاده بودی تو آب! نگرانت بود/ٱکیا: پام لیز خورد افتادم/عامر:من فکر کردم بخاطر حسودی میخواستی خودکشی کنی اما اشتباه میکردم/ٱکیا: هرچی میخوای بگی زودتر بگو/عامر به ٱکیا نزدیک میشه و میگه:پنج سال شده،پنج ساله صبر کردم تا این ازدواج واقعی بشه/ٱکیا:من به این ازدواج محکوم شدم انتظاری از من نداشته باش/عامر:منم محکوم به توام/عامر میخواد به ٱکیا نزدیک شه وباهاش باشه اما ٱکیا هولش میده و میگه تو منو با زندانی کردن داداشم تهدید کردی/عامر:بابا و مامانت اینکارو کردن اونا تورو قربانی کردن،تو رو به من فروختن/ٱکیا هم یه سیلی به عامر میزنه و میگه خدا لعنتت کنه/عامر:اگه میخوای میتونیم همه چیز رو عوض کنیم تا داداشت بره زندان/ٱکیا: دست از سرم بردار/عامر:تو پنجمین سالگرد ازدواجمون این شرایط تغییر میکنه و تو واقعا زنم میشی
صبح: کمال میره پیش خانوادش و همه از دیدنش خوشحال میشن.

خلاصه داستان قسمت ۵ سریال اکیا

خلاصه ی قسمت پنجم سریال
صبح: کمال میره پیش خانوادش،خانوادش هم خیلی از دیدنش خوشحال میشن
در روزنامه خبر منتشر شده که اکیا شب از مهمونی تنها اومده و عامر با بانو رابطه داره/بابا و مامان اکیا هم این خبرا رو میبینن و بابای اکیا خیلی ناراحت میشه و میگه اکیا خوشبخت نیست اما ویدا همش از عامر طرفداری میکنه.
طوفان،نماینده ی عامر،به کمال زنگ میزنه و میگه امروز ساعت ۵ بیاید کلوپ که آقا عامر رو ببینید،کمال هم یاد گذشته میوفته که وقتی میخواسته با داداش اکیا آشنا شه نذاشتن وارد کلوپ بشه اما میگه که ساعت ۵ اونجام
عامر پرونده ی کمال رو نگاه میکنه و به طوفان میگه کمال یه مهندسیه که پنج ساله داره کار میکنه چطور نتونستی راضیش کنی!برات متاسفم،اون فقط یه تازه کاره پروندش واسه سرگرمیه.
کمال با خانوادش صبحانه میخوره که تانر بهش میگه اونجا که کار میکنی دختر خوشگل هم بود/زینب: آخه داداش تو زیرزمین که دختر نیست/تانر:اون دختره، برادرزاده ی حقی چی؟/کمال:آسو فقط دوست منه/فهمیه اصرار میکنه که باید ازدواج کنی/کمال:من قصد ازدواج ندارم/فهمیه: چرا؟نکنه میخوای تو گذشته بمونی!همه مثل اون دختر نیستن/کمال:من اونو فراموش کردم/فهمیه:نکردی،وگرنه الان نمیگفتی ازدواج نمیکنم
اکیا و عامر و خانوادش دور هم نشستن و راجع به سالگرد ازدواجشون صحبت میکنن،عامر میگه یه مهمونی میگیریم چون این سالگرد خیلی برامون مهمه/اوزان:نکنه تصمیم گرفتید بچه دار بشید؟/عامر:مگه میشه به شما نگیم و بچه دار بشیم😏ولی یلاخره تونستم اکیا رو راضی کنم که مادر بشه/ویدا:نکنه حامله ای؟/ٱکیا:نه فعلا من و عامر برای همدیگه کافی هستیم/قادر:معلومه که کافی هستید چون خانوادگی یه جا زندگی میکنید(کنایه به خانواده ی ٱکیا)/عامر:درسته ولی ٱکیا این خونه رو خیلی دوست داره و بچمون هم تو یه خانواده ی شلوغ بزرگ میشه/قادر:بهتره مارو منتظر نزارید و زودتر بچه دار بشید..ٱکیا فقط ظاهرسازی میکنه که زندگی خوبی داره که خانوادش مخصوصا اوزان ناراحت نشن😞
حیدر با قادر خصوصی حرف میزنه و اخبار رابطه ی عامر و بانو رو بهش نشون میده،قادر با خونسردی میگه:این دختره چه دختر بدی از آب دراومد/حیدر میگه عامر ٱکیا رو ناراحت میکنه/قادر:پسر من نباید متناسب با مردم زندگی کنه،مردم باید متناسب با پسرم زندگی کنن،حتی شما،چون همه چیزایی که دارید از اونه،پس بهتر رفتار کن.
کمال میخواد زینب رو برسونه دانشگاه که صالح رو میبینه و همدیگرو بغل میکنن و بش میگه شب میام اسکله…بعد هم با زینب میره،زینب بین راه همش از کمال میپرسه که چرا دیشب دیر اومدی؟/کمال هم شک میکنه و میگه چرا میپرسی؟/زینب؛خب ٱکیا دیشب زنگ زد و سراغ تو رو گرفت/کمال:ٱکیا اصلا نباید بفهمه که من اومدم/زینب:باشه بش نمیگمزینب جلوی دانشگاهش پیدا میشه و بعد از رفتن کمال، ٱکیا میاد دنبال زینب و باهم میرن آرایشگاه و وقتی کارشون تموم میشه کمال زنگ میزنه به گوشی زینب اما زینب حواسش به گوشی نیست ٱکیا جواب میده، ٱکیا حرف نمیزنه و فقط به صدای کمال گوش میده…کمال گوشی رو قطع میکنه و دوباره زنگ میزنه،زینب میاد و گوشی رو جواب میده،کمال میگه بیام دنبالت؟زینب میگه نه خودم میام…ٱکیا هم میفهمه که کمال اومده…زینب به ٱکیا میگه دیشب که زنگ زدی منم خبر نداشتم اومده/ٱکیا:بهش گفتی که من زنگ زدم/زینب:نه نگفتم/ٱکیا:حتما گفتی
کمال میره کلوپ و منتظر عامر میشه که بیاد…عامر با تاخیر میاد و کمال بلند میشه و میخواد به عامر دست بده اما عامر روشو میکنه سمت خدمتکار و میگه پس شرابم کجاست!! با اینکارش کمال رو ضایع میکنه بعد هم میشینه و میگه خب زندگی با سنگ ها چطوره؟؟دوسدارم اونجا رو بشناسم ولی خب خلاصه وار بگید/کمال:امکان نداره از راه دور بتونید دنیای سنگا رو بشناسید اما اگه لازمه کوتاه توضیح بدم:جایی که آدم های ضعیف نمیتونن اونجا کار کنن،براتون سخته😏باارزش ترین چیز اونجا زمانه و باید همیشه دقیق باشید(کنایه به عامر که به موقع نیومد😀)اما دقیق بودن رو در شما نمیبینم،برای این جلسه به شما زمانی اختصاص داده شد اما اون زمان رو با منتظر گذاشتن من به هدر دادید و بعد هم میره
ٱکیا داره میره پارکینگ که سوار ماشینش بشه که بانو میاد و میگه ٱکیا خانم لطفا به شایعات توجه نکنید همش دروغه،آرامش خودتو بهم نزنید/ٱکیا:من نه چیزی رو میبینم نه میشنوم،تو راحت باش
بانو زنگ میزنه به عامر و میگه:اتفاق خیلی بدی افتاد،ٱکیا رو دیدم،دادوبیداد کرد و تحقیرم کرد😨/عامر:واقعا تحقیرت کرد؟/بانو:من داشتم میگفتم این خبرها به من ربطی نداره،اما اون رسما بهم حمله کرد و دادوبیداد کرد،لطفا این موضوع رو تموم کن اگه میخواین جدا شید چون دیگه تحمل ندارم..عامر گوشی رو قطع میکنه و میگه ٱکیا واقعا حسادت کرده و خوشحاله…پایان..

خلاصه داستان قسمت ۶ سریال اکیا

خلاصه ی قسمت۶سریال
کمال رفته اسکله پیش صالح و باهم صحبت میکنن کا اکیا میاد و از دور به کمال نگاه میکنه،صالح اکیا رو میبینه و شوکه میشه،کمال هم برمیگرده اکیا رو میبینه…همین موقع عامر داره رد میشه و ماشین اکیا رو میبینه وایمسه و اکیا رو با خودش میبره،کمال هم از دیدن این صحنه خیلی ناراحت میشهعامر تو ماشین به اکیا میگه:انگار امروز بانو رو دیدی!ناراحت شدی/اکیا:باز شروع نکن اعصابم خرابه/عامر خوشحال میشه و فکر میکنه واقعا اکیا حسودی کرده
اکیا و عامر میرن خونه… اکیا میره تو اتاقش خدمتکار میاد و به اکیا میگه امشب آقا عامر تو اتاق کارشون میخوابن چون میخوان کار کنن،اکیا هم در رو قفل میکنه و شروع میکنه به نقاشی از چهره ی کمال…یکم بعد اکیا به حیاط خونه نگاه میکنه و بین درختا کمال رو میبینه،میره بیرون و با کمال رودررو میشه…کمال میگه:چرا اومدی ساحل/اکیا:چون دلم برات تنگ شده بود/کمال: پس چرا فرار کردی؟/اکیا سکوت میکنه/کمال:چون ترسیدی،چون نمیدونستی اگه بیای پیشم چطور باهات رفتار میکنم/کمال دستشو میکشه رو صورت اکیا و میگه: اگه دلم برات تنگ شده باشه چی؟..کمال لبای رو میبوسه و میگه:اگه عشقم تموم شده باشه چی؟..کمال با جدیت میگه:اگه فقط نفرت مونده باشه چی؟/اکیا:من هنوزم دوست دارم،کاشکی میتونستم همه چیز رو بهت بگم/کمال اشک میریزه/همین موقع عامر اکیا رو صدا میزنه و اکیا از خواب بیدار میشه(همش خواب میدید😂)اکیا سریع نقاشی کمال رو قایم میکنه و در رو برای عامر باز میکنه…صبح شده و عامر میره شرکت،اکیا میره تو حیاط و یه بادبادک میبینه و یاد گذشته میوفته که با کمال بادبادک هوا میکردن و خیلی خوشحال بودناکیا فکر میکنه که شاید اون بادبادک رو کمال هوا کرده،اکیا سریع میره به جایی که پنج سال پیش با کمال بادبادک هوا کرده بودن اما میبینه دوتا بچه دارن اینکارو میکنن،اکیا گریه میکنه و با ناراحتی داره برمیگرده که با لیلا روبه رو میشه،لیلا اونو میبره خونش و ازش میپرسه چی شده؟/اکیا هم میگه کمال برگشته،همش تو فکرمه و دارم دیونه میشم….عامر و کمال در مزایده هستند که عامر بالاترین قیمت رو میده و مزایده رو برنده میشه و موقع رفتن هم به کمال میگه: برنده همیشه معلومه اما خوب شد شما رو شناختم.
اکیا با لیلا صحبت میکنه و میگه:نه جراتشو دارم که ببینمش نه اونقدر قوی هستم که بتونم ازش فرار کنم فقط مثل احمقا گریه میکنم/لیلا:گریه نکن،فکرکن الان کمال جلوته چی میخوای بش بگی؟
لیلا میگه فکر کن من کمالم چی میخوای بم بگی؟/اکیا:از اینجا برو کمال التماست میکنم/لیلا(کمال خیالی😂):چرا؟/اکیا:چون وقتی تو اینجایی من نمیتونم زندگی کنم/لیلا:خب به من چه؟خانوادم اینجا هستن،هرجا بخوام میرم و میام باید از تو بپرسم؟/اکیا:کمال لطفا برو چون من تو رو در قلبم حس میکنم/لیلا میگه تو به کی میخوای بگی برو وقتی کمال هنوز تو قلبته اکیا گریه میکنه و لیلا بغلش میکنه😞
عامر و طوفان منتظرن تا جلسه شروع بشه که دونفر از همکارای عامر میان و میگن شما خواسته بودید با یه شرکت شریک بشیم اینکار انجام شد که یکدفعه کمال میاد داخل و میگه از این به بعد با من کار میکنید😨عامر شوکه میشه(کمال قراره شریک عامر بشه)..کمال بازم به سمت عامر دستشو دراز میکنه که دست بده اما عامر فقط نگاش میکنه،کمال هم میگه بهتره کارمون رو شروع کنیم،قرارداد رو میزارن جلوی عامر ولی عامر امضا نمیکنه و شراکت رو قبول نمیکنه…عامر میره شرکتش و باباش قرارداد رو میزاره جلوش رو میگه تو باید این شراکت رو قبول کنی/عامر میگه نه مجبور نیستیم/قادر:تو صبح با یه قیمت بالا مزایده رو بردی و الان ما اگه این شراکت رو قبول نکنیم ضرر میکنیم پس باید امضاش کنی عامر هم امضاش میکنه
کمال زنگ میزنه به حقی و خبرا رو بش میده،حقی میگه آفرین هم کاری کردی که ضرر کنن هم با ما شریک شن/برادرزاده ی حقی،آسو هم پیش حقی هست و با کمال صحبت میکنه و تبریک میگه…کمال به حقی میگه کارا رو تموم میکنم و فردا برمیگردم…

خلاصه داستان قسمت ۷ سریال اکیا

قسمت هفتم سریال اکیا -جمعه۱۷دی ماه
عامر دعوت نامه ی مراسم سالگرد ازدواجش رو برای کمال میفرسته،کمال از دیدن دعوت نامه ناراحت میشه و به لیلا زنگ میزنه و راجع به دعوت نامه باهاش صحبت میکنه/لیلا میگه تو که داری برمیگردی پس امشب نمیتونی شرکت کنی/کمال:اره برمیگردم…لیلا بعد از تماسش با کمال داره وسایلشو مرتب میکنه که حیدر داره از دور نگاش میکنه و یاد گذشته میوفته که لیلا با لباس عروس داشته میگفته از هردوتون متنفرم😨همین موقع ویدا به حیدر زنگ میزنه و میگه بهتره زودتر بریم محل مراسم حیدر هم میگه باشه…کمال از محل کارش بیرون میاد که با طوفان روبه رو میشه،طوفان یه پاکت از طرف عامر به کمال میده و میگه اینو آقا عامر فرستادن چون براشون خیلی ارزشمندید/کمال پاکت رو باز میکنه و میبینه که چک پوله(عامر میخواد به کمال رشوه بده که تو کاراش دخالت نکنه)کمال هم متوجه ی منظور عامر میشه و پاکت رو قبول میکنه و به طوفان میگه از آقا عامر تشکر کن
شب:مهمونی پنجمین سالگرد ازدواج اکیا و عامر:
کمال به مهمونی میاد و اکیا از دیدنش تعجب میکنه،کمال میره پیش عامر و ایندفعه عامر با خوشحالی بش دست میده و میگه فکر نمیکردم بیاید/کمال میگه براتون یه هدیه آوردم و پاکتی رو که طوفان بهش داده بود رو به عامر میده و میگه:فکر میکردید میتونید منو با یه سری اعداد صفر دار بخرید،البته تعجب نکردم زندگی شما همینطوره ولی این فقط برای من یه کاغذ بی ارزشه/عامر ناراحت میشه و پاکت رو تو جیبش میزاره اکیا میاد پیششون و کمال به اکیا دست میده و بهش تبریک میگه و طوری رفتار میکنه که انگار اکیا رو میشناسه/عامر بهشون میگه شما همدیگرو میشناسید؟/کمال:بله همسرتون رو میشناسم از طرفداراشون هستم…کمال میره پیش قادرخان می ایسته که ویدا اونو میبینه و شوکه میشه،ویدا به اکیا اشاره میده و میگه بیا، اکیا هم میره پیش مامانش،ویدا میگه این پسره اینجا چکار میکنه؟/اکیا:عامر دعوتش کرده /ویدا:بفرستش بره/اکیا:نمیتونم اون از این به بعد با عامر کار میکنهیاسمین(دوست اکیا) کمال رو به اکیا نشون میده و میگه خیلی خوشتیپه اما نمیدونه این همون عشق اکیاست…عامر با کمال صحبت میکنه و میگه آخر هفته بیاین و باهم غذا بخوریم،کمال هم قبول میکنه و میگه تصمیم گرفتم همینجا بمونم البته دلم برای معدن هم تنگ میشه،یاسمن از حرفای کمال شک میکنه که شاید اون همون عشق اکیا باشه..یاسمن قایمکی از اکیا میپرسه این همون کماله؟ اکیا هم میگه آره
اوزان با گروه موزیک میاد و از اکیا و عامر میخواد که برقصن…اوزان هم کمال رو میبینه و یادش میوفته که عشق اکیاست..اکیا و عامر باهم میرقصن و عامر در پایان رقص میگه:هر روز صبح از خودم میپرسم که من چکار کردم که همچین زن فوق العاده ای نصیبم شده!!! بعد هم اکیا رو میبوسه، کمال هم همون لحظه از مهمونی میره
آسو فکر میکنه کمال داره برمیگرده بخاطر همین میره خونه ی کمال و براش غذا درست میکنه که سوپرایزش کنه اما حقی بهش زنگ میزنه و میگه کمال تصمیم گرفته استانبول بمونه،آسو هم ناراحت میشه و معلومه که به کمال دلبسته
عامر برای گذروندن شب با اکیا یه سوییت اجاره کرده…عامر بازم میخواد به اکیا نزدیک شه اما اکیا قبول نمیکنه و هولش میده و بهش میگه فقط همین کارت مونده بود!(منظورش اینه که میخوای بهم تجاوز کنی)بعدا چطور میخوای تو روم نگاه کنی؟/عامر:معذرت میخوام اما دیگه تحمل ندارم من میخوامت/اکیا:فقط تو میخوای..ده سال دیگه هم بگذره من بازم زن تو نمیشم…عامر هم میره پیش بانو
کمال و صالح تو قهوه خونه نشستن و کمال خیلی ناراحته و میگه اون تو این پنج سال خوشبخت بوده و من فقط کار کردمو احساس خوشبختی نکردم😞…اکیا میره به همون قایقی که محل قراراش با کمال بود و کمال اونجا بهش پیشنهاد ازدواج داده بود،کمال هم میاد اونجا با اکیا روبه رو میشه و میگه اینجا چکار میکنی؟اونم تو همچین شبی که باید پیش شوهرت باشی!!/اکیا:از من چی میخوای؟/کمال:تو اومدی اینجا/اکیا:تو بخاطر چی اومدی؟/کمال:بخاطر کار /اکیا:خودت این حرفتو باور میکنی؟/کمال:اومدی جواب بگیری؟؟/اکیا:واسه بغل کردن اومدم، واسه اینکه شاید یه نفر به حرفام گوش کنه اومدم،از من متنفری؟/کمال:نه/اکیا: پس چرا امشب اومدی؟ /کمال:چون با شوهرت کار میکنم/اکیا:با شوهر زنی که عاشقش شدی؟ /کمال انگشتشو میزاره رو لبای اکیا و میگه تو اکیای من نیستی..دیگه هیچی نیستی../اکیا:اگه واقعا منو فراموش کردی پس از اینجا برو،اگه میخوای حرفاتو باور کنم از زندگیم برو بیرون/کمال:اون آدمی که واسه یه نگاه تو هرکاری میکرد دیگه وجود نداره،اون کمال مرده،وقتی تو دستش با یه حلقه موند اون قضیه رو تموم کرد/اکیا:تو میخوای منو مجازات کنی…اکیا دستشو رو قلب کمال میزاره و میگه هرکاری میتونی بکن اما زخمت در قلبت باقی میمونه و خوب نمیشه/کمال:اما زخم تو خوب شده بعد هم دست اکیا رو میگیره و از قایق بیرونش میکنه…اکیا هم با ناراحتی میره

خلاصه داستان قسمت ۸ سریال اکیا

خلاصه قسمت۸ اکیا
اکیا میره ب همون اسکله ای که همیشه با کمال قرار میذاشت که با کمال روب رو میشه…
اکیا ب کمال میگه چرا امشب اومدی مراسم؟کمال:برای کار اومدم،کار با شوهرت عامر!نیهان:کار کردن با مردی که عاشق زنش بودی؟کمال دستشو ب معنی هیس میذاره رو لب اکیا؛هیس!تو اون اکیای من نیستی،تودیگه هیچی نیستی. اون کمال باهمون حلقه ای که تو دستش موند مرد …اکیا میره خونه که اوزان بهش میگه عامر کو مگه قرار نبود هتل بمونید؟اکیاهم میگه خواستم خونه باشم اوزان میگه ولی من میدونم تو حالت خوب نیست بخاطر کمال،همونی که اومده بود مهمونی همونی که عاشقش بودی و اکیا رو بغل میکنه!کمال میره خونه و به همه میگه که دیگه قصد رفتن نداره و میخواد بمونه شب هم وقتی آسو بهش زنگ میزنه به اون هم میگه که دیگه نمیخوام برگردم!صبح میره پیش لیلا و میگه میخوام بمونم!لیلا هم میگه حتما باخودت کنار اومدی فهمیدی حسی که داری انتقامه؟کمال نکن عزیزم بیشتر از همه خودت ضرر میبینی تو و اکیا باید باهم حرف بزنید کمال:اتفاقا دیشب حرف زدیم!لیلا:خب؟چی گفتید؟که دارید عذاب میکشید؟که هنوز نتونستید همدیگرو فراموش کنید؟نه کمال فقط بهم دروغ گفتید همین👌عامر و بانو تو هتل باهمن که یکی محکم در میزنه بانو درو باز میکنه که اوزان پشت دره اوزان بادیدن وضعیت بانو داد وبیداد راه میندازه میگه خدا لعنتت کنه عامر پس راست بود؟عامر میگه صداتو بیار پایین خوده اکیا از همه چیز خبر داره تو چی میگی؟اوزان هم میگه همشش تقصیر منه من بودم که اونو به این زندگی مجبور کردم همش تقصیره منه و حالش یکم بد میشه عامر میگه اره تقصیر توعه بیا خودتو بکش بیا بکش و همه راحت کن بکش تا این بازی تموم شه!زینب داره اینترنت و چک میکنه که عکس مراسم و میبینه و خیلی تعجب میکنه همون موقع مادرش میاد لباس کمال و برداره که حلقه میفته نگران میگه فراموشش نکرده هنوز!هنوزم از قلبش بیرونش نکرده

زینب ب تانر زنگ میزنه و میگه داداش توروخدا اگه برای مغازه روزنامه خریدی نذار بابا ببینه عکس داداش روشه!تانر هم میگه نگران نباش و روزنامه رو قایم میکنه!زینب عصبانیه چون میترسه داداشش نقشه هاشو خراب کنه😏ب اکیا زنگ میزنه و میگه آبجی تو که قولی که ب من داده بودیو یادت نرفته هان؟هرچی باشه حساب منو تو از داداشم جداست نه؟قول دادی تو آژانس کمکم کنی!اکیا هم میگه نه عزیزم عکساتو آماده کن منم کمکت میکنم!وقتی میره خونه ویدان بهش میگه اکیا نکنه ی وقت بخای کارای خطرناک کنی عامر شوهر توعه یکم بهش رسیدگی کن فکر کمال رو هم از سرت بنداز بیرون لطفا!اکیا میگه نگران نباش مامان من همچنان ب نقشی که دارم بازی میکنم ادامه میدم!کمال برای کار میره پیش عامر و پدرش و پدر اکیا!عامر هی سعی میکنه جلوی کارو بگیره و کمال و تحقیر کنه که اخرم کمال ی تیکه بهش میندازه میگه شما کاره مارو قبول نداری شاید بخاطر اینکه ی آدما ب چشم ی فاکتور نگاه میکنی برعکس ما😏!و میخواد بره که پدر عامر برش میگردونه و قرار میشه که همکاری کنن!فهیمه میره خونه لیلا و بهش میگه که انگشتر رو پیدات کرده وحتما کمال هنوز اکیا رو فراموش نکرده لیلا میگه نگران نباش پسر تو تاحالا اشتباه نکرده مطمئن باش راه درست رو میره!شب وقتی همه دارن شام میخورن تانر به کمال تیکه میندازه میگه دلت واسه کیا تنگ شده بود؟رفتی دیدیشون؟هم محلی هات؟عشق قدیمیت…فهیمه و حسین با تعجب ب کمال نگاه میکنن که تانر عکس روزنامه رو در میاره به همه نشون میده،بفرمایید اینم مدرک!حسین خیلی عصبانی میشه فهیمه هم میگه از چیزی که میترسیدم مثه اینکه سرم اومد😫کمال میگه اشتباه نکنید بابا این فقط ی مسئله کاریه حقی خان بهم سپرده بود چیکار کنم؟حسین هم میگه باشه درست بخاطر کار اومدی پس چرا برنگشتی دیگه هان؟که کمال ساکت میشه حسین هم میگه من همه جیو فهمیدم لازم نیست چیزی بگی و میره….

خلاصه داستان قسمت ۹ سریال اکیا

ویدا ب عامر میگه برنامه آخر هفته تون هنوز سرجاشه دیگه نه؟اون کمال هم میاد فک کنم!عامر:آره تازه قراره از ایشون تست هم بگیریم اکیا میگه من نمیتونم بیام کار دارم ولی عامر میگه نمیشه عزیزم باید با من بیای کار میتونه منتظر بمونه ولی عامر کوزجوغلو نه😏😒همون موقع یکی بهش زنگ میزنه و عامر میره تو اتاق که جواب بده کسی که پشت تلفنه میگه هدیه ام ب دستت رسید؟عامر میگه چ هدیه ای؟خدمتکار براش ی پاکت میاره که سی دی توشه عامر سی دی و باز میکنه وتوش ی فیلم از صحنه کندن زمین برای چال کردن ی نفره!کمال پیش لیلاست لیلا بهش میگه آخر هفته باید ی جایی بریم و کمال هم قبول میکنه!صالح زنگ میزنه ب کمال و میگه داداش بیا اسکله تا حرف بزنیم بعدم ب زینب مسیج میده که میخوام با کمال حرف بزنم و بگم همه چیو زینب هرچی میگه نکن این کارو گوش نمیده.کمال میره پیش صالح و صالحم کم کم داره مقدمه چینی میکنه تا بحث روباز کنه!زینب حسابی ترسیده آخرم ب همه میگه من ی سر برم خونه دوستم سوال درسی دارم تانر میگه من میبرمت زینب هم اجبارا ی سر میره پیش دوستش اول ولی بعد میگه داداش ی سر بریم اسکله بستنی بخوریم هوس کردم تانر هم قبول میکنه اوزان تو یه کلوپه و داره مست کرده که بانو هم اونجاست با عصبانیت میکشه بانو رو کنار و میگه دست از سر عامر بردار بانو هم میگه اونه که دنبال منه!اوزان میگه تو فک کردی کی هستی؟عامر مثه دیونه ها عاشق اکیاست فکر کردی ولش میکنه میاد تورو بگیره و میره!بانو میگه نشون میدم ب همتون که چجوری ولش میکنه😡زینب که میرسه اسکله میگه عاعا داداش کمال هم اینجاست دادااشتانر میگه اه زینب 😒زینب هم ب روی مبارکش میگه ای وای داداش تازه دعوا کرده بودید ببخشید!و میره سمت صالح اینا باهم احوال پرسی میکنن که صالح میگه چایی بیارم؟بشین داداش ولی تانر میگه نه مرسی زینب هم که فرصت پیدا کرد گفت صالح بریم باهم بریزیم وقتی رفتن ب صالح میگه صالح تو که چیزی نگفتی نه؟صالح هم میگه نه زینب میگه ببین صالح اگه اینجوری بخوای بگی ب داداشم انکار میکنم!ببین فقط خودت خورد میشی.کمال به تانر میگه بشین ولی تانر میگه بذار چیزایی که شنیدم رو هضم کنم بعد😏 کمال باز چیزی نمیگه که کم کم بحثشون میره بالا تانر هم میگه تو بازن متاهل مردم چیکار داری دیگه داداش هان(😐)کمال هم دیگه نمیتونه جلوی خودشو بگیره و دعواشون میشه زینب و صالح میان جداشون میکنن و برمیگردن خونه!وقتی برگشتن فهیمه و بابای کمال دارن صحبت میکنن که باباش ب کمال میگه بمون و شروع میکنه:میگن همه پسرا ب پدر هاشون میرن تانر ب من رفت آرایشگر شد ولی خدا میدونه هیچ وقت نخواستم تو مثله من بشی تو درس خونده بودی نمیخواستم تو آرایشگاه حیف شی و…کمال گریش میگیره باباشو بغل میکنه و میگه بابا فقط موضوع کاریه باور کن اکیا برای من تموم شده اون انتخابشو کرد،عامر و انتخاب کرد😢!اوزان مست برمیگرده خونه و میگه تمومش کنید این نقش رو همه نگران میشن که حالش بد بشه،اکیا دلداریش میده و میگه من خوشبختم اوزان باور کن و ب زور میبره بخوابونتش وقتی میره تو اتاقش یاد ی خاطره از کمال میفته که ب پای ی کبوتر نامه چسبونده بودتا بیاد ببینتش(ویدیو شو فردا میذارم😉)…صبح اکیا و عامر برای مهمونی که ب کمال قول دادن دارن حاضر میشن که کمال با شریک خودش آسو میاد و اکیا مات ب اون دختری که دستای کمال و گرفته نگاه میکنه😲 اوزان کلی مشروب خورده و از دست خانوادش ناراحت هم نارحته فکر میکنه همه دارن نقش بازی میکنن و دروغ میگن و واقعا هم همین طوریه ولی باز هم اکیا با یک سری حرف دروغ قانعش میکنه
اخر هفتس و عامر کمال رو به خونه خودش دعوت کرده‌
کمال میخواد برا مهمونی که یهو آسو رو میبینه
آون هم همراهش میاد وقتی اکیا آسو رو میبینه خیلی حسودی میکنه
کمال یک کادو برا اکیا میاره نقاشی خود اکیا
کمال برا دستشویی رفتن داخل خونه میره اخه داخل حیاط هستن
که اکیا هم پشت سرش میره و با هم حرف میزنن اکیا به کمال میگه من هنوز هم تو رو دوست دارم ولی کمال قصد نداره از غرور خودش کنار بیاد

خلاصه داستان قسمت ۱۰ سریال اکیا

کمال آسو رو به عنوان شریکش به همه معرفی میکنه آسو هم با همه دست میده و آشنا میشه!کمال:برای این مهمونی ی کادو تهیه کردم و بسته بزرگ و میارن ویدان میگه ببرید تو خونه که عامر میگه نه میخوام ببینم چی توشه بسته رو باز میکنن!ی تابلوی نقاشیه که ی مرد داره ی دختر رو از آب نجات میده اکیا باز حواسش میره ب گذشته ها زمانی که کمال نجاتش داده بود و اکیا این تابلو رو کشیده بود(ویدیو این صحنه تو پست قبل هست)و زیرش هم امضای خوده اکیاست عامر از تعجب شاخاش در میاد😂ویدان هم میاد جمعش کنه میگه از تابلو های اولیه اکیاست خب دیگه بریم نهار و آسو هم میره کنار اکیا،اکیا سر بسته قصد داره بفهمه رابطه ای بین آسو و کمال هست یانه که آسو هم خیلی لطیف از کمال تعریف میکنه و میگه کمال شریک،همدم،دوست و همه زندگی منه وقتی نباشه احساس غربیگی میکنم و حسابی حس حسادت اکیا تحریک میشه صالح ب زینب زنگ میزنه میگه چرا جواب نمیدی نکنه داری با من بازی میکنی؟زینب:نه این چ حرفیه صالح فعلا کار ذارم بعدا حرف میزنیم!جلوی در اکیا اینا میپرسه خونه نیستن؟که نگهبان میگه نه زینب ی پاکت بهشون میده و میگه حتما ب دستشون برسونید!کمال که یکم از جو ناراحته میره بالا تا آب ب صورتش بزنه و اکیا هم اونجا منتظرشه وقتی میاد بیرون اکیا:حالا دیگه مطمئن شدم قصدت چیه تو میخوای منو عذاب بدی چون دوسم داری آسو رو هم فقط برای اینکه من حسادت کنم اوردی کمال ی پوزخند میزنه و صورتشو میاره جلوی اکیا:اکیا من بدون تو نمیتونم زندگی کنم😢سرشو میبره عقب:هه همینو میخواستی بشنوی نه؟ولی اون کمال مرد😃عامر سر میرسه کمال و اکیا خودشونو جمع و جور میکنن و اکیا میگه اومدم بخاطر تابلو تشکر کنم!کمال به آسو میگه دیگه بعد از نهار بریم و بغداد از نهار خوردن میره به راننده میگه تا لیلا عصبانی نشده بریم اسکله!از ون طرف بسته ای که زینب داده بودو میدن ب اوزان تا بده ب اکیاداخلشو باز میکنه که عکسای زینب توشه و از اکیا تشکر کرده بخاطر آژانس اوزان هم میگه زینب😋
اکیا به همه میگه من میرم بیرون تا شب هم نمیام!کمال میخواد سوار کشتی بشه که اتفاقی سوار همون کشتی اکیا میشه و عامر از دور نظارگر هردوشونه

کمال تعجب میکنه و میپرسه،تواینجا چیکار میکنی؟اکیا:لیلا دعوتم کرد کمال با حرص میگه اخ لیلا اخ!توام خوب با حرف آدمی که یک ساله ندیدیش زود اومدی😏؟اکیا:عاعا کمال هردومون بی خبر بودیم دیگه ینی میدونی لیلا خواسته منو تورو ی جا حبس کنه لیلاست دیگ یادت میاد که…کمال دیگه نمیذاره حرف بزنه:از گذشته هیچی نگو چون تنها کسی که شرمنده میشه خودتی😖
!!اکیا گریه اش میگیره:کمال تو چرا اینجوری شدی؟چرا قلبت اینقدر سنگ شده؟کمال ی اشاره به حلقه نگین دار دست اکیا میکنه:اونی که بخاطر ی سنگ تبدیل ب ادم سنگی شد تویی اکیا نه من…اکیا دیگه طاقت حرفای کمال رو نداره میره ی سمت دیگه و انگشترشو در میاره!عامر که حالا کمال و اکیا رو تو گشتی دیده ب طوفان زنگ میزنه:هرجور شده باید یا من ب کشتی بعد برسم!یا حوادث اونجا رو زنده ببینم طوفان این ی فرصته که خودتو ثابت کنی بهم طوفان هم میگه حتما عامر:در ضمن اون نقاشی رو که بهت عکس دادم تمام جزئیات شو برام در میاری!بعد زنگ میزنه به اکیا که جواب نمیده و با حرص میگه حساب اینکارتونو پس میدید!اکیا میره پیش کمال و بهش میگه:کمال خواهش میکنم از من متنفر نباش نمیخوام کسی باشم که نمیخوای حتی دودیقه پیشش باشی😢
و میخواد ادامه بده که کمال میگه هیس اکیا تو الان متاهلی و مادر آینده…بین منو تو همه چیز تموم شده و دیگه هم هیچی نخواهد بود😭به ایستگاه که میرسن اکیا پیاده میشه آدمی که طوفان اجیر کرده دیر میرسه و متوجه نمیشه چی ب چی شد وقتی عامر منتظر خبره طوفان میگه گمشون کردیم ولی حتما پیداش میکنم عامر:طوفان فقط و فقط ی فرصت واسه اثابت خودت داری ب من ازش استفاده کن و عصبی قطع میکنه😡عامر میره تو آتلیه اکیا و تو نقاشی هاش داره دنبال چیزی میگرده که عکس کمال و پیدا میکنه و همون لحظه
اکیا هم میاد تو….

اکیا یکم میترسه:تو اینجا چیکار میکنی عامر؟عامر هم با خشمی که سعی داره کنترلش کنه😨:کجا بودی؟اکیا:دنبال کارام بودم اگه تو منو تو اون مهمونیت نگه نمیداشتی الان کارام تموم شده بود
عامر ی پوزخند میزنه و میگه با سرنوشتت تنهات میذارم ومیره😏😒بعد ب ی نفر زنگ میزنه:امشب و اماده کنید،میخوام شلوغ باشه تا همه چیز یادم بره😐🚫
آسوتو اینترنت داره عکسای اکیا رو میبینه که اون تتو رو دست اکیا رو تو مهمونی یادش میاد
به عکس چند سال پیشش با کمال نگاه میکنه که همون تتو رو دست کمال هم هست:لعنتی تو عاشقش بودی،عاشقش بوودی😡
لیلا کیک درست کرده و همه بچه هارو دور خودش جمع کرده که کمال میاد
و میگه:نمیخوای بپرسی سفر چجوری گذشت 😁؟
لیلا میگه باشه کمال قبول دارم اشتباه کردم ولی تو با اکیا باید حرف میزدید
وگرنه ادامه برات خیلی سخت میشد باور کن حالا این کیک رو بخور
کمال هم میگه شب میبینمت

خلاصه داستان قسمت ۱۱ سریال اکیا

حیدر مست کرده،ویدان میادپیشش:این چ حالیه حیدر؟لیوان و از دستش میگیره:کافیه حیدر ۳۰ساله تو نگاه های سردت دارم میسوزم!حیدر:تو هیچ وقت کنار من نبودی.ویدان:تو گذاشتی کنارت باشم؟این دروغه؟این زندگیه؟حیدر:زیر بار منت دامادم دارم له میشم دوتا از بچه هامو نمیدونم محکوم ب چی کردم که زندگیشون اینه!این زندگی نیست ویدا،نفرین اون بود که مارو گرفته و میره ویدا:من عشقمو میخواستم هیچ وقت هم پیشیمون نیستم!اکیا میاد خونه که همون لحظه باحیدر روبه رو میشه حیدر میگه حرف بزنیم اکیا؟راجب کمال؟ اکیا میفهمه ویدا ب حیدر گفته اکیا:باشه بابا حرف میزنیم ولی ج فایده؟ی چیزی تو گذشته بود تموم شد و رفت من خوبم!حیدر باشه دخترم هرجور تو راحتی اکیا میره تو اتاقش و ی جعبه ای و باز میکنه اوزان همون موقع سر میرسه و اکیا سریع جعبه رو میبینده اوزان:این بسته واسه تو اومده بود اکیا بسته رو باز میکنه و میگه وای این دختره رو یادم رفته بود اوزان:این کدوم دوستته که من نمیشناسمش؟اکیا:چون زیاد نمیبینمش که تو بخوای بشناسیش میخواد بره دنبال بازیگری گفتم جایی بد نره!و به همون دوسش زنگ میزنه و کارای زینب رو درس میکنه?صالح و کمال باهم ب ی رستوران گرون رفتن!صالح میگه کاش زینب هم میومد اینجور جاها رو دوست داره کمال:راستش من دوست دارم زینب ب همون چیزی که داره راضی باشه و با یکی از همکلاسی های دانشگاهش ازدواج کنه صالح:ینی میگی کبوتر با کبوتر باز با باز؟کمال:آره دیگه داداش دیگه خودت دیدی وقتی بخواد غیر این باشه چیا میشه و چی سر من اومد صالح هم که میخواست زینب رو بگه با این حرف لال میشه😰!عامر تو ی خونس و سه تا دختر هم هستن!هرسه نزدیک میشن بهش و بووووق😑عامر مدام اکیا و کمال رو یادش میاد آخرهم با داد دخترهارو میندازه بیرون!تانر برای باباش ی ریش تراش شارژی خریده و با ذوق داره ب باباش نشون میده ولی باباش بی میله تانر:اگه اینو کمال داده بود حتما با ذوق استفاده میکردی نه؟اونم میگه اره چون کمال با دلیل و منطق حرف میزنه تانر حالش بد میشه و میره…

حالا که اوزان رفته اکیا اون جعبه رو باز میکنه و میره ب چندین سال قبل وقتی با کمال قرار داشت!سر اینکه با پول میشه خوشبخت بود یا بی پول هم میشه شرط میبندن،اکیا میگه نمیشه کمال میگه میشه و روزشونو شروع میکنن(ویدیوشو میذارم😊)اون روز خیلی بهشون خوش میگذره فیلم برمیگرده به زمان حال کمال ی نقاشی تو دستشه که نوشته عشقم تو برنده شدی بدون پول هم خیلی میشه خوشبخت بود اول کمال مچاله میکنه که بندازتش دور ولی بعد پشیمون میشه😢!طوفان ی لیست از سوابق کمال برای عامر آماده کرده عامر از اینکه کمال اینقدر خوب بوده عصبانی میشه به طوفان میگه اینا نه باید لهش کنم!ی لحظه ی تاریخ رو میبینه.کمال نزدیک ازدواج عامر و اکیا از استانبول رفته بوده طوفان نقطه ضعف این خانواده رو پیدا کن کمال رو باید من خفه کنم(😒)از آژانس ب زینب زنگ میزنن و قرار میذارن باهاش زینب هم لباسهای خوشگلو میذاره تو کیفش تا بره!ویدا آماده شده که حیدر میپرسه کجا میری؟ویدا:سالگرد مامانمه میرم قبرستون حیدر:ولی امروز روز تو نیست ویدا اینهمه سال رعایت کردی این قراردادو ویدا:دیگه چیزی وجود نداره من همون دیروز فسخ کردم اون قرارداد و توهم برو به دخترت برس البته اگه تونستی😣حیدر ب کمال زنگ میزنه و باهاش قرار میذاره اول از بچگی های اکیا یکم تعریف میکنه بعد میگه میدونم ی چیزی بینتون بوده حتی اومدم از رفتار زشتی که زنم باهاتون داشته عذر خواهی کنم میدونم یچیزی بینتون بوده و تموم شده عاقلتر از اونی هستید که باز…کمال عصبی بلند میشه:اول اینکه دیگه بخاطر چیزایی که تو گذشته اتفاق افتاده مزاحم من نشید در ضمن این من نیستم که دنبال دخترتونم اونه که مدام از گذشته حرف میزنه و میره!لیلا رفته سر خاک مادرش که ویدا میرسه:دیگه باید از این به بعد عادت کنی تا الانشم زیر سایه من خیلی زندگی کردی..دیدی نتونستی شوهرمو ازم بگیری نه؟دلم برات میسوزه لیلا!لیلا:راستش این مادری که اینجا خوابیده هم از تو آروم تره ویدا تو هیچ چیز باارزش تری از من نداری اگه این نفرت از منو نداشتی زندگیت ممکن نبود و صحنه برمیگرده ب گذشته وقتی که لیلا لباس عروس تنشه و به حیدر و ویدا میگه ازتون متنفرم تو ویدا دیگه ب من نگو خواهر از این ب بعد تو دشمن منی…

خلاصه داستان قسمت ۱۲ سریال اکیا

عامر میخواد سوار آسانسور بشه که بانو هم همزمان سوار میشه بانو:دیشب کجا بودی عامر؟و عکس عامر و با همون چند تا دختر بهش نشون میده:ببین عامر من مثه زنت نیستم(اینو😂) عامری پوزخند میزنه:چ جالب،منم دنبال یکی مثله اون نیستم و میره بانو:بهت نشون میدم من کیم عامر کوزجوغلو!آسو دوباره راجب برنامه زنده ای که کمال و دعوت کردن بهش میگه کمال هم میگه علاقه ای ب رفتنش ندارم!وارد اتاق که میشه اکیا اونجاست کمال:چرا اومدید اینجا اکیا خانم؟اکیا:ب من نگاه کن کمال،من عاشقت شدم بهترین روزهای زندگیمو باتو گذروندم مال تو شدم و همیشه هم خواهم موند اما تو اینو نمیفهمی کمال:تو ازدواج کردی اکیا😡😢اکیا:من با کسی جز عامر نمیتونستم ازدواج کنم… گوشی کمال زنگ میخوره که عامر پشت خطه کمال:ب موقع زنگ زدید اقا عامر اتفاقا داشتم با خانمتون صحبت میکردم😯عامر هم میگه چ خوب سلام برسونید بهش منم دارم میام..اکیا اون جعبه ای که توش یادگاری های کمال توشه رو میده ب کمال و میگه بیا اینم ماله تو که تو فراموش کردن استادی و میره!زینب برای مصاحبه رفته پیش فاتح که اوزان هم اونجاست و زل زده ب زینب😁زینب:من شمارو جایی ندیدم؟اوزان:کاشکی میدید ولی نه فک کنم خواهر دوقلوی منو دیدی که زینب هم میفهمه برادر اکیاست اوزان میگه من دیگه مزاحم نمیشم و از پشت در مشغول دید زدن زینب میشه!(زینب هم که ماشالا لقمه چرب و چیلی گیرش اومده هی ناز و عشوه میاد😂)!آسو حسابی از کمال ناراحته،برنامه زنده شب رو بهش یادآوری میکنه و میگه چی شده کمال از وقتی اومدم استانبول مثه غریبه ها باهام رفتار میکنی اکیا کوزجوغلو چ کاری با تو داره؟کمال میگه چیزی نشده آسو فقط میخوام تنها باشم آسو میره که تو راه امیر و میبینه که میخواد بره پیش کمال!کمال میگه دیر کردید آقا عامر خانمتون همین چند دقیقه پیش رفت بهش پیشنهاد کار دادم ولی قبول نکرد مثه اینکه سرشون خیلی شلوغه!عامر میگه آره سرشون شلوغه راستی ی قهوه نمیخوای ب من بدی؟آدم از دور که نگاه میکنه فک میکنی چیزی رو ازت گرفتم که اینقدر از من بدت میاد…

طوفان میره آرایشگاه تانر و پدر کمال که پدر کمال ازش میپرسه شما تازه اومدید اینجا؟طوفان هم میگه نه فقط رد شدم از اینجا شما همین ی پسر رو دارید؟حسین:نه ی پسر دیگه هم دارم ولی اون مهندسه راهشو خودش انتخاب کرده ریش تراش مخصوصی که کمال سفارش داده بود واسه مغازه رو میارن تانر که اینو میبینه واقعا خورد میشه و میگه اگه من میاوردم کلی حرف میزدی حالا که کمال داده بدون حرف خوشحال هم میشی آره و میره طوفان هم که شاهد این صحنه هاست متوجه حسادت تانر ب کمال میشه!زینب کارش که تموم شد توراه برگشت اوزان دنبالش میره(قیافه شیدای اوزان اینجا عالیع😂👌)زینب میگه خوب دیگه من برم اوزن هم که حسابی شیفته زینب شده شمارشو از فاتح میگیره! اکیا هم که بعد از شنیدن حرفای کمال ناراحته میره لب ساحل و آخرش ی سگ رو میبینه و حسابی باهاش بازی میکنه و همه چی یادش میرهعامر میره سر جایی که چند تا فلش قایم کرده و زمان برمیگرده ب گذشته که عامر ب ی زنه میگه ی دختر میخوام که خانواده ای چیزی نداشته باشه و بعدا برام دردسر نشه و با پول دختره رو راضی میکنه!زمان برمیگرده ب حال و عامر میره پیش ویدا و حیدر همون فلش
رو میذاره که داخلش همون صحنه ایه که اوزان دختره رو کشته عامر:این فیلمه چیه؟عاعا چقدر شما تنبلد این فیلم ینی پسر شما ی نفر رو کشته
ویدا خانم شما ب من میگی این تابلوی اکیا دقیقا ب کدوم خیریه داده شده(همون که کمال هدیه داده بود)
و تو حیدر سریع میگی این ملاقاتت با کمال راجب چی بوده تا یک ساعت بهتون وقت میدم که جواباتون رو تو این برگه بنویسید و گرنه اوزان رو ب پلیس لو میدم😨
زمان برمیگرده ب گذشته و زمانی که اوزان اون دختره رو میکشه

خلاصه داستان قسمت ۱۳ سریال اکیا

زمان برمیگرده به گذشته،عامر به ی نفر پول میده و ازش ی دختر میخواد که خانواده ای نداشته باشه و براش دردسر نشه!اولش دختره میگه نه نمیشه،ولی عامر با ی مبلغ بزرگ راضیش میکنه.اوزان تو اتاقه که همون دختری که عامر اجیر کرده وارد اتاق میشه اوزان میخواد بهش نزدیک بشه که دختره میگه صبر کن و ی اسلحه در میاره اوزان میترسه میگه بذارش کنار ولی دختره میگه این خالیه نظرت چیه دزد و پلیس بازی کنیم؟اوزان هم با تفنگ میفته دنبالش عامر و همون دختره بیرون از اتاقن که صدای شلیک میاد:همه چی تموم شد اوزان دیونه شده و داد میزنه که کشتمش عامر و حالش بد میشه عامر سریع قرصشو بهش میده وب اکیا زنگ میزنه!برنامه زنده ای که کمال توش قرار بود صحبت کنه شروع میشه اکیا که تو گالریشه یاسمین بهش زنگ میزنه و میگه بزن اخبار!از کمال تعریف میکنه و میگه تو ی مدت کوتاه اینهمه پیشرفت کردید حالا هم دارید با اقای عامر کوزجوغلو رقابت میکنید نظرتون چیه؟کمال میگه من عامر کوزجوغلو نیستم هدف هام فرق میکنه و مطمئنا ی روز آدم بزرگتری از عامر میشم مجری میگه شما گفتید شبیه آقای کوزجوغلو نیستید ولی حرص و طمعی که تو چشاتون بود خلاف اینو میگه کمال ی لحظه به خودش میاد و حرفای لیلا و باباش و اکیا رو یادش میاد که میگفتن حالا چ فرقی با عامر داری؟!کمال هم میگه من ی آدم ساده ام و سادگی رو از پدرم یاد گرفتم درسته اشتباه کردم و انسان جایز خطاست اگه باعث شدم این فکرو راجبم بکنید از همه عذر میخوام!حیدر و ویدان نگرانن از اینکه عامر همه چیزو فهمیده حیدر مشکوک شده ب عامر ب اینکه داره دروغ میگه ی نفر دیگه هم جز خودشون از این ماجرا خبر داره و تهدیدشون میکنه ویدا میگه وقت این حرف ها نیست اگه خوده عامر هم باشه قلقش دسته اکیاست نگران نباش!کمال از رفتارش با اکیا ناراحته و بعد از برنامه مستقیم میره پیشه اکیا!اکیا تعجب میکنه همین که کمال میاد وارد شه پاش میخوره و وسایل ها میریزه که باز یاده گذشته ها میفته اکیا میگه هنوز هم مثه گذشته ها دست و پا چلفتی هستی…
کمال ی چشم غره میره و میگه امروز که شوهرت اومد مجبور شدم بگم واسه کار اومدی پیشم،گفتم بهت پیشنهاد دادم دیوار های شرکت و طراحی کنی!اکیا میخنده و میگه چ خوب حتما میام کمال باز چشم غره میره😂اکیا هم میگه نگران نباش اصلا شوخی کردم حالا امیر باور کرد یا نه؟کمال:کسی که ۵ ساله باهاش میخوابه و زندگی میکنه تویی من باید بدونم ؟اکیا میگه کاش لباس جنگم و میپوشیدم باز با شمشیر اومدی زخم بزنی!کمال میگه شراکتم با عامر از روی اجباره عصبانیتم از اون رو روی تو خالی میکردم ببخشید که صدای در میاد😨😨پشت در آدمای عامر هستن که کمال و اکیا رو باهم دیدن و ب عامر خبر دادن😓کمال میگه چی شده که مرده میگه این چ وضعه پارک کردنه کمال عذر خواهی میکنه و میگه برید شر درست نکنید که یکیشون با دنده ماشین میخواد بزنه تو سر کمال😖ولی کمال زود میفهمه و درگیر میشن آخرم پلیس سر میرسه و فرار میکنن عامر فقط ازشون میپرسه ک اونو از اونجا آوردید بیرون یانه!زینب با صالح قرار داره که اوزان بهش مسیج میده الکی ب صالح میگه مامانمه و میره تو دستشویی باهاش قرار میذاره😒طوفان در عمارت و باز میکنه که تانر پشت دره عامر از خوانوادش میپرسه که تانر میگه ی خواهر و دوتا برادریم عامر میگه خب طوفان خواهرش مونده😏و قرار میشه که ب تانر کار بدن حیدر به گذشته فکر میکنه ب زمانیکه عامر فیلم های مربوط ب اوزان رو پاک کرد ولی ته دلش مطمئنه که عامر اون فیلم رو پاک نکرده اکیا میاد خونه و میگه با آقا کمال حرف زدم دیوار شرکتشون رو من طراحی میکنم عامر میگه من اجازه نمیدم اکیا میگه تو ب چ حقی اجازه نمیدی؟عامر؛ب عنوان شوهری که برادرتو نجات داد اکیا میگه نه ب عنوان مردی که از برای ب دست اوردن من از بردارم استفاده کرد و زمان برمیگرده ب شبی که اوزان اون دختره کشت و پیشنهاد عامر….

خلاصه داستان قسمت ۱۵ سریال اکیا

اوزان تو کافه نشسته که زینب خوشحال و خندان وارد میشه و اوزان با دیدنش دسپاچه میشه زینب میگه جای خوبی رو انتخاب کردی خوشم اومد اما من زود باید برم در واقع امروزم نمیخواستم بیام ( اره جون عمت ) باید به مامانم کمک کنم 😐 یعنی کارگرمون نمیتونه همه کارها رو بکنه 😂 و به اوزان میگه در حد این که یه چیزی پیشت بخورم میتونم بمونم .

کمال به حسین زنگ میزنه و میگه تانر کی میاد حسین میگه گفتم بره خونه .کمال : اخه گوشیش خاموش بود برا این گفتم . حسین ازش میخواد که با اسو برا شام دیر نکنن و زود بیان .

اسو داره با کمال حرف میزنه که اکیا صدا اسو رو میشنوه و میفهمه که برا شام دارن میرن خونه فهیمه و حسین
صحبتش که با کمال تموم میشه شروع میکنه به فیلم بازی دراوردن که هنوز داره با کمال حرف میزنه تا اکیا رو حرص بده
زینب به اوزان میگه اژانسای زیادی بهم پیشنهاد دادن اما من قبول نکردم (اره ۳ بار😑 ) فاتح تو این کار حرف اولو میزنه زینب به اوزان یه هدیه میده اوزان خیلی خوشحال میشه و بازش میکنه میبینه جا سوییچی ماشین اسپرته اوزان میکه از کجا فهمیدی دوس دارم زینب : حس ششم من قویه بعد میزنه زیر خنده میگه پسرا دوس دارن این چیزا رو اوزان ازش تشکر میکنه زینب میگه دیرم شده باید برم اوزان میگه فردا میای زینب اگه کار نداشتم میام بعد میگه اگه ماشین داری بیا دنبالم هم باهم میگردیم هم بیشتر پیش همیم و اوزانم قبول میکنه و زینب میره
بانو داره عامر رو ماساژ میده و میگه دلم برات تنگ شده که عمر دستشو فشار میده و میخواد ببوسه دستشو که قادر میاد داخل و میگه عامر کی داره تو رو تهدید میکنه عامر : کی همچین حرفی زده تهدید چیه قادر میگه ویدا بهم گفت که یکی داره تو رو تهدید میکنه و رازمونو میدونه چ۸۸ز داره با کمال حرف میزنه تا اکیا رو حرص بده
زینب به اوزان میگه اژانسای زیادی بهم پیشنهاد دادن اما من قبول نکردم (اره ۳ بار😑 ) فاتح تو این کار حرف اولو میزنه زینب به اوزان یه هدیه میده اوزان خیلی خوشحال میشه و بازش میکنه میبینه جا سوییچی ماشین اسپرته اوزان میکه از کجا فهمیدی دوس دارم زینب : حس ششم من قویه بعد میزنه زیر خنده میگه پسرا دوس دارن این چیزا رو اوزان ازش تشکر میکنه زینب میگه دیرم شده باید برم اوزان میگه فردا میای زینب اگه کار نداشتم میام بعد میگه اگه ماشین داری بیا دنبالم هم باهم میگردیم هم بیشتر پیش همیم و اوزانم قبول میکنه و زینب میره
بانو داره عامر رو ماساژ میده و میگه دلم برات تنگ شده که عمر دستشو فشار میده و میخواد ببوسه دستشو که قادر میاد داخل و میگه عامر کی داره تو رو تهدید میکنه عامر : کی همچین حرفی زده تهدید چیه قادر میگه ویدا بهم گفت که یکی داره تو رو تهدید میکنه و رازمونو میدونه چه کسی قاتل بودن اوزان رو میدونه ؟ مگه ما بهشون قول ندادیم . عامر: همچین چیزی نیس من ویدا و حیدر رو ترسوندم چون ناراحتم کردن برا همین الکی بهشون گفتم نگران نباش اخه کی میتونه بفهمه همطور که گفتم کثافت کاری بوده که تمیزش کردیم رفت . قادر : یعنی باور کنم حرفاتو ؟ عامر : اره قادر : به ویدا قول دادم که بهت نگم بینمون بمونه این حرفا . قادر میره و عامر میگه مامان خوت با خودت بد کردی
عامر داره میره که یکی زنگ میزنه و تهدیدش میکنه و ازش پول میخواد
فهیمه پشت پنجره منتظره تا کمال و اسو بیا که حسین میگه چشمت به در خشک شد عروست داره میاد

کمال و اسو میان و پشت سرش زینب میاد که کمال میگه تو چرا الان اومدی خونه زینب میگه داداش سما رو که میشناسی منو نگه داشت (سما ملقب به اوزان 😑🙂)اسو میگه : کنال اینقدر اذیتش نکن خواهرتو. فهیمه به حسین مه فک نمیکردم اینقدر خوشگل باشه که اسو میاد و بغلش میکنه (انگار به خر تیتاب دادن ) فهیمه به زینب میگه فک نکن خلاص میشی فعلا برو بعدا باهات حرف دارم حسین به کمال میگه دختر خوبی به نظر میرسه کمالم لبخند میزنه .

اسو میره دستاشو بشوره که عطرای کنالو بو میکنه
تانر میاد خونه و کلی هدیه خریده و هدیه همرو بهشون میده و از اسو بابت نخریدن هدیه براش معذرت خواهی میکه کنال بهش میگه چرا زحمت کشیدی پول خرج نمیکردی تانر : ادم باید کار کنه خرج خانوادش کنه

عامر از اکیا میپرسه که حال کمال چطور بود اکیا : به نظرت چطور میتونست باشه . وقتی تو زنگ زده بودی داشتیم در مورد زمینه رنگا صحبت میکردیم و انگار بعدش اومده پیشت
ویدا افسانه رو صدا میزنه که قهوه بیاره که عامر و قادر میرن تو حیاط قهوه هاشونو بخورن حیدر به اکیا میگه دخترم میخوام‌در مورد کار باهات صحبت‌کنم
فهیمه از اسو میخواد که غذا بخوره که اسو کلی ازش تشکر میکنه. حسین : دخترم بخور که اگه نخوری میزاره تو کیفت ببری .
کمال به تانر میگه مشتری امروزت چطور بود باز میری پیشش اگه بخوان تانر : خیلی خوب بود مثل همیشه . اگه زنگ بزنن حتما میرم کمال : باید بری بهتر از تو نیس که مثلا حسین سویدره بهت یاد داده اسو بحثو عوص میکنه میگه دوس داشتم زودتر ببینمتون چرا نیومدید پیش کمال تو این مدت حسین : فهیمه لجبازی کرد گفت اگه کمال نیاد منم نمیرم . اسو: خب با اون همه کار نمیتونست بیاد حتی نفس نمیکشید غذا نمیخورد خیلی کار میکرد همش من یادش میاوردم که غذا بخوره فقط کسی اینطور کار میکنه که از خودش فرار میکنه تانر : ممکنه دلیل دیگه باشه. همه ناراحت میشن و زینب میگه به خاطر بی پولی رفته . تانر : جوون فقیر و با غروری بود مثلا فقیر رفت پولدار برگشت
حیدر میخواد اون عکسا رو به اکیا نشون بده که عامر میاد و حیدر میگه داشتم با دخترم خصوصی حرف میزدم که عامر میاد میگه لازم نبود اینقدر عجله ای از اکیا امضا بگیر که اکیا میگه بده امضاش %۸۸ باز میری پیشش اگه بخوان تانر : خیلی خوب بود مثل همیشه . اگه زنگ بزنن حتما میرم کمال : باید بری بهتر از تو نیس که مثلا حسین سویدره بهت یاد داده اسو بحثو عوص میکنه میگه دوس داشتم زودتر ببینمتون چرا نیومدید پیش کمال تو این مدت حسین : فهیمه لجبازی کرد گفت اگه کمال نیاد منم نمیرم . اسو: خب با اون همه کار نمیتونست بیاد حتی نفس نمیکشید غذا نمیخورد خیلی کار میکرد همش من یادش میاوردم که غذا بخوره فقط کسی اینطور کار میکنه که از خودش فرار میکنه تانر : ممکنه دلیل دیگه باشه. همه ناراحت میشن و زینب میگه به خاطر بی پولی رفته . تانر : جوون فقیر و با غروری بود مثلا فقیر رفت پولدار برگشت
حیدر میخواد اون عکسا رو به اکیا نشون بده که عامر میاد و حیدر میگه داشتم با دخترم خصوصی حرف میزدم که عامر میاد میگه لازم نبود اینقدر عجله ای از اکیا امضا بگیر که اکیا میگه بده امضاش %۸ باز میری پیشش اگه بخوان تانر : خیلی خوب بود مثل همیشه . اگه زنگ بزنن حتما میرم کمال : باید بری بهتر از تو نیس که مثلا حسین سویدره بهت یاد داده اسو بحثو عوص میکنه میگه دوس داشتم زودتر ببینمتون چرا نیومدید پیش کمال تو این مدت حسین : فهیمه لجبازی کرد گفت اگه کمال نیاد منم نمیرم . اسو: خب با اون همه کار نمیتونست بیاد حتی نفس نمیکشید غذا نمیخورد خیلی کار میکرد همش من یادش میاوردم که غذا بخوره فقط کسی اینطور کار میکنه که از خودش فرار میکنه تانر : ممکنه دلیل دیگه باشه. همه ناراحت میشن و زینب میگه به خاطر بی پولی رفته . تانر : جوون فقیر و با غروری بود مثلا فقیر رفت پولدار برگشت
حیدر میخواد اون عکسا رو به اکیا نشون بده که عامر میاد و حیدر میگه داشتم با دخترم خصوصی حرف میزدم که عامر میاد میگه لازم نبود اینقدر عجله ای از اکیا امضا بگیر که اکیا میگه بده امضاش کنم که عامر عکسا رو ازش میگیره به اکیا میگه برو بیرون با پدرت حرف خصوصی دارم عامر به حیدر میگه تو اصن اوزانو دوس داری ؟ ببین خجالت بکش از کارت اما خجالت بس نیست ببین حیدر من اسلحه کشیدن رو دوس ندارم پس مواظب کارات باش حیدر 😡اسو از فهیمه بابت دور همی تشکر میکنه و میگه خیلی بهم خوش گذشت که فهیمه میگه زود زود بیا اینجا منتظر کمالم نباش اسو هم میگه باش
و اسو میگه من میمونم از این به بعد اینجا پیش کمال و پروژمون با عامر کوزجواغلو هم خیلی خوب پیش رفته و حتی زنش هم برامون نقاشی میکنه تو شرکت که فهیمه شوکه میشه
اکیا میره پیش ویدا و میگه چرا اوزان تنها نشسته میگه نمیدونم اکیا میره پیش اوزان و اوزان بهش میگه از این مریضی خسته شدم نمیزاره کاری کنم همیشه پاپیچم شده
هیچ کاری نمیتونم بکنم ماشین ممنوعه کوه نوردی ممنوع مثلا اگه عاشق بشم چی که اکیا میگه حالا همچین کسی هست اوزان : چه فرقی میکنه اگه دختره از من چیزی بخواد من نمیتونم براش کاری کنم اکیا : تو هم دیگه بزرگش نکن
عامر میاد میگه میتونم بینتون باشم که اکیا میگه بابات اونجاس زشته باید برم پیش اونا
عامر میاد به اوزان میگه چی شده که اونم میگه بسه همتون فیلم بازی نکنید عامر میگه من به اندازه ای که اکیا رو میشناسم تو رو هم میشناسم و جا سوییچی رو میبینه و میگه عاشق شدی تو میگه انگار از بازار خریدن برات کدوم بی سلیقه ای برات خریده 😂

خلاصه داستان قسمت ۱۶ سریال اکیا

اوزان و عامر باهم میرن بیرون که وسط راه عامر میگه بیا تو رانندگی کن و اوزان هم سرخوش میره دنبال زینب!زینب که تا کافه منتظر همونیه که برای کار باهاش قرار داشته که با کمال تعجب عامر میاد سر قرار زینب یکم میترسه و که عامر میگه از چی میترسی من فکر میکردم شجاعی زینب: میگه داداشم کمال عامر میگه نترس این فقط کاره که زینب میگه امکانش نیست لطفا فراموشش کنید و از کافه میره بیرون که اوزان رو میبینه و سوار ماشینش میشه عامر که از قبل نقشه براشون کشیده بود به پلیس زنگ میزنه و پلیس وسط راه اوزان رو نگه میداره!اوزان DB شده که اونم میگه بسه همتون فیلم بازی نکنید عامر میگه من به اندازه ای که اکیا رو میشناسم تو رو هم میشناسم و جا سوییچی رو میبینه و میگه عاشق شدی تو میگه انگار از بازار خریدن برات کدوم بی سلیقه ای برات خریده 😂

اوزان و عامر باهم میرن بیرون که وسط راه عامر میگه بیا تو رانندگی کن و اوزان هم سرخوش میره دنبال زینب!زینب که تا کافه منتظر همونیه که برای کار باهاش قرار داشته که با کمال تعجب عامر میاد سر قرار زینب یکم میترسه و که عامر میگه از چی میترسی من فکر میکردم شجاعی زینب: میگه داداشم کمال عامر میگه نترس این فقط کاره که زینب میگه امکانش نیست لطفا فراموشش کنید و از کافه میره بیرون که اوزان رو میبینه و سوار ماشینش میشه عامر که از قبل نقشه براشون کشیده بود به پلیس زنگ میزنه و پلیس وسط راه اوزان رو نگه میداره!اوزان هم که نه گواهینامه همراهشه نه کارت ماشین بخاطر همین زینب و اوزان و به اداره اگاهی میبرن اوزان فورا به اکیا زنگ میزنه ومیگه خواهش میکنم خودتو برسون به عامر هم خبر بده فکر میکنن ما ماشین رو دزدیدیم
حیدر میره خونه لیلا و بهش میگه برای مراقبت از تو اومدم اون روز با اون مرده کمال دیدمت ازش دوری کن خواهش میکنم اون قبلا عاشق اکیا بوده لیلا هم عصبانی میشه و میگه گمشو و دیگه هم اینجا نیا لازم نکرده از من مراقبت کنی کرکه حیدر میره!تو اداره آگاهی به اوزان میگن چرا بیماری تون رو به مامورا نگفتید وارد ترافیک شدن ینی جنایت ممکن بود تشنج کنید زینب میگه چرا به من نگفتی؟لوزان هم میگه وقتی تو ازم خواسته بودی با ماشین ببرمت چجوری میگفتم؟
زینب:این همه بلا سرم اوردی کافی نبود از شانسم که نمردم!آفرچی شد اوزان خانواده ام منو از سردخونه می اوردن؟
اکیا میاد پیش اوزان و همزمان کمال هم میرسه چون پلیس ها بهش زنگ زدن
کمال:زینب !!!
زینب:داداش!!
کمال:تو اینجا چیکار میکنی؟!تو اینجا چیکار میکنی؟!
زینب:داداش برات همه چی رو تعریف میکنم آروم باش!!
عامر:خواهرتونه😏؟!!
کمال:زینب چقدر باید اینجا بمونه؟
عامر:مامور اینا رو ول کنید!!
من اینو میگم اینا درسشونو گرفتن ماشین هم دزدی نیست!!من به رئیستون پشت تلفن میگم
اوزان برادر زنمه!اون خانم کوچولو هم یه دوسته!
-شما باید بیاید امضاتون لازمه
کمال:یه لحظه!یه لحظه منم میخوام با رئیستون حرف بزنم چرا خواهرم رو چرا نگه داشتید؟؟
آه زینب آه زینب!!!
زینب:داداش!!!
ویدان:امیر!!لطفا هر چه زودتر بریم از اینجا لطفا
امیر:هر کاری از دستم بر میاد میکنم!گفتن یه دست صدا نداره واقعا شوهرتون کجاست ویدان خانم؟وقتی شما اینطوری درمونده هستید؟اکیا:تعریف کن چی شده؟
زینب:خواهرتو آژانس رو ردیف کردی ها!با اوزان رو به رو شدیم آشنا شدیم
والا قصد بدی نداشتم قصم میخورم برات
اکیا:زینب درست و حسابی بگو ببین الان داداشت میاد!
زینب:خواهر همه چیز انقدر سریع پیش رفت که میخواستم بگم یعنی
کمال:زینب؟!
هر چی بخوای بگی به من میگی راه بیفت
زینب:داداش آروم باش قسم میخورم همه چی رو مبگم
کمال:با اون مرده چیکار میکردی ها؟
زینب:داداش آروم باش قسم میخورم همه چی رو تعریف میکنم
مسعود:حالتون چطوره؟
کمال:چطور باشم مسعود دو هزار سال پیر شدم!
تو برو اگه چیزی شد بهت خبر میدم ماشین دست منه امشب!با زینب حرف داریم
زینب:داداش همه چی رو تعریف میکنم چیزی نیست که اشتباه متوجه بشی
کمال:ببین قلبت رو میشکنم الان وقتش نیست همه چی رو تعریف میکنی توی صورتم نگاه میکنی و میگی!
ویدان:این چه کاری بود که کردی اوزان؟؟
اکیا:تو ماشینو دادی بهش میدونی که اوزان بلد نیست
عامر :لرز انداختین به بچه بیخیال باش تو یه ماجرا در نظر بگیر
نیهان:به لطفت
عامروضعیت اوزان رو میدونی؟چطور ماشین رو میدی بهش
عامر:چی رو میدونم عشقم
اکیا:مخصوصا کردی نه؟
اوزان کاری نکرده من خواستم من گرفتم نمیشه؟ بسه دیگه خسته شدم از همچین آدمی بودن خسته شدم
چه آدم به درد نخور و ناقصی هستم من
امیر:باشه آروم باش
اوزان:یالا بریم!اینجا خفه میکنه منو!
عامر:نه یه امضا باید زده بشه! همچین چیزی!مجبوریم منتظر باشیم اوزان یهو دیونه میشه میشه من کسی و نکشتم😨که جلوشو میگیرن و بالاخره آزاد میشه
کمال با زینب حرف میزنه زینب ل:یادت اومد
جایی که دروغ گفتی گفتی که ازم تقلب کردی ولی تو تقلب کردی
زینب:تو رو خدا نکن داداش
کمال:بابای الکیش اونو با کتک از مدرسه برد بیرون تو تعمیرگاه
کمال: هر روز وقتی میرفت تعمیرگاه از اینجا به من نگاه میکرد بله!ببین وقتی تو پشت اون پنجره درس میخوندی و یه بارونی که میومد نگاه میکردی و اون از اینجا به تو نگاه میکرد
زینب:داداش تو رو خدا به خدا حالم بده
زینب همه چی رو به کمال میگه
و میگه تورو تدا به مامان اینا نگو
کمال هم قبول میکنه

خلاصه داستان قسمت ۱۷ سریال اکیا

اوزان و اکیا دارن میرن خونه که حیدر تازه میرسه!ویدان حسابی از دستش شاکیه که هراتفاقی واسه پسرمون بیفته تو باید آخرین نفر خبر دار شی؟اکیا هم که میفهم۸م😨که جلوشو میگیرن و بالاخره آزاد میشه
کمال با زینب حرف میزنه زینب ل:یادت اومد
جایی که دروغ گفتی گفتی که ازم تقلب کردی ولی تو تقلب کردی
زینب:تو رو خدا نکن داداش
کمال:بابای الکیش اونو با کتک از مدرسه برد بیرون تو تعمیرگاه
کمال: هر روز وقتی میرفت تعمیرگاه از اینجا به من نگاه میکرد بله!ببین وقتی تو پشت اون پنجره درس میخوندی و یه بارونی که میومد نگاه میکردی و اون از اینجا به تو نگاه میکرد
زینب:داداش تو رو خدا به خدا حالم بده
زینب همه چی رو به کمال میگه
و میگه تورو تدا به مامان اینا نگو
کمال هم قبول میکنه

اوزان و اکیا دارن میرن خونه که حیدر تازه میرسه!ویدان حسابی از دستش شاکیه که هراتفاقی واسه پسرمون بیفته تو باید آخرین نفر خبر دار شی؟اکیا هم که میفهمه الان باز دعواشون میشه اوزان و باماشیه
کمال با زینب حرف میزنه زینب ل:یادت اومد
جایی که دروغ گفتی گفتی که ازم تقلب کردی ولی تو تقلب کردی
زینب:تو رو خدا نکن داداش
کمال:بابای الکیش اونو با کتک از مدرسه برد بیرون تو تعمیرگاه
کمال: هر روز وقتی میرفت تعمیرگاه از اینجا به من نگاه میکرد بله!ببین وقتی تو پشت اون پنجره درس میخوندی و یه بارونی که میومد نگاه میکردی و اون از اینجا به تو نگاه میکرد
زینب:داداش تو رو خدا به خدا حالم بده
زینب همه چی رو به کمال میگه
و میگه تورو تدا به مامان اینا نگو
کمال هم قبول میکنه

اوزان و اکیا دارن میرن خونه که حیدر تازه میرسه!ویدان حسابی از دستش شاکیه که هراتفاقی واسه پسرمون بیفته تو باید آخرین نفر خبر دار شی؟اکیا هم که میفهمه الان باز دعواشون میشه اوزان و باماشین خودش میبره حیدر باز میپرسه چی شده؟عامر میگه از صبح کلانتری ایم اوزان با اینکه ۳ ساعت تو کلانتری بعد حالش خیلی بد شد خدا میدونه اگه بره چی میشه😏!دهن منو با اون دو کلمه که گفتید کمال و اکیا قبلا باهم ی رابطه ای داشتن بستید،ولی از این به بعد اگه اتفاقی برای اوزان افتاد مقصر خودتونید.اوزان و اکیا و عامر همزمان میرسن خونه که عامر جاسویچی رو به اوزان میده و میگه دختر هنوز زندس توام هستی برای چیزی که میخوای تلاش کن😉اوزان:کاش به همین راحتی بود!ویدان به محض رسیدن به خونه ازش میپرسه با این دختر چیکار داشتی اوزان:خوشم اومده ازش چیه مگه نمیشه؟ویدان:نه این دختره نمیشه حیدر میگه بسه دیگه درسته که باید حرف بزنیم ولی الان پسرم خستس بیا بریم ویدان!ویدان:تو حق دخالت تو این مسله رو نداری حیدر وقتی مادر کمال اومده بود اینجا دادو بیداد میکرد که پسرم نامزد داره به دخترت بگو دست از سرش کجا بودی هان؟حیدر هم باز عذر خواهی میکنه
قادر به عامر میگه پسرم نمیخوام به خاطر اون خانواده هرگز ب خطر بیفتی بگو کی داره تهدیدت میکنه!عامر میگه هیچ کس نیست بابا دست بردار قادر همه ی پرینت از کارت بانکی عامر گرفته که پول به حساب کسی واریز میکرده،عامر عصبی میشه و تهدید میکنه که اگه ی بار دیگه اینکارو بکنه سهامشو میفروشه و از اونجا میره،بازهم میگم کسی منو تهدید نمیکنه!قادر:اینو بدون هیج قدرتی نمیتونه تورو تهدید کن عامر :میدونم بابا اینقدر تکرارش کردم حفظ شدم!اکیا میره پیش اوزان تا همه چیزو براش تعریف کنه اوزان:اولین بار بود خودمو در مقابل ی دختر مهم حس کردم که اونم خواهر دوست پسر قبلی تو دراومد اکیا:اوزان خودتم میدونی شدنی نیست منو تو بهم وصلیم گذشته منو کمال نمیذاره با زینب خوشبخت شی بهم قول بده که فراموشش میکنی!کمال مستقیم میره آژانسی که زینب ثبت نام کرده بود فاتح میگه زینب دختر با استعداد و خوبیه من مطمئنم موفق میشه تازه اولین پیشنهاد کاری براش اومده کار با کوزجی اوغلو ها براش مفید هم هست کمال تعجب میکنه و میگه شرکت کوزجی اوغلو این پیشنهاد و داده؟فاتح:بله مشکلی هست؟کمال هم درحالی که از عصبانیت داره منفجر میشه میگه بله شما دیگه نماینده زینب نیستید…تو خونه زینب حالش بده و داره گریه میکنه فهیمه صداش میزنه که خودشو میزنه به خواب!فهیمه ب حسین میگه این دختره ی چیزیش هست تانر هم میگه از کمال بپرسید حتما میدونه!تو خیابون عامر پشت سرشو نگاه میکنه و میبینه کمال پشت سرشه!یکم با حالت کورس گذاشتن هردو ۸واهر دوست پسر قبلی تو دراومد اکیا:اوزان خودتم میدونی شدنی نیست منو تو بهم وصلیم گذشته منو کمال نمیذاره با زینب خوشبخت شی بهم قول بده که فراموشش میکنی!کمال مستقیم میره آژانسی که زینب ثبت نام کرده بود فاتح میگه زینب دختر با استعداد و خوبیه من مطمئنم موفق میشه تازه اولین پیشنهاد کاری براش اومده کار با کوزجی اوغلو ها براش مفید هم هست کمال تعجب میکنه و میگه شرکت کوزجی اوغلو این پیشنهاد و داده؟فاتح:بله مشکلی هست؟کمال هم درحالی که از عصبانیت داره منفجر میشه میگه بله شما دیگه نماینده زینب نیستید…تو خونه زینب حالش بده و داره گریه میکنه فهیمه صداش میزنه که خودشو میزنه به خواب!فهیمه ب حسین میگه این دختره ی چیزیش هست تانر هم میگه از کمال بپرسید حتما میدونه!تو خیابون عامر پشت سرشو نگاه میکنه و میبینه کمال پشت سرشه!یکم با حالت کورس گذاشتن هردو رانندگی میکنن که بالاخره کمال جلوی عامر و میگیره با عصبانیت بهش میگه از خواهرم و برادرم دور بمون با پولت چشمشون رو کور نکن!عامر:تانر که آرایشگره خوبمه ولی خواهرت چ ربطی به من داره؟کمال:زنت تو آژانس ثبت نامش کرده خودتم پیشنهاد کار دادی بهش همه چی مشخصه ببین عامر اگه میخوای بجنگی باشه میجنگیم ولی اینو بدون تو اولین شکست زندگیتو با من تجربه میکنی من شکست خوردن رو یادت میدم😨!عامر:حدتو بدون کمال اگه اراده کنم حتی نمیتونی تو این شهر باشی چ برسه به اینکه هم صحبتم شی کمال:من حرفامو زدم آخرین هشدارمم دادم از خانوادم دور بمون و میره!اکیا به شمال مسیج میده که باید راجب اتاقهای امروز حرف بزنیم یک ساعت دیگه بیا دم دیوار محل!کمال که مسیج رو میخونه میره و اکیا هم اونجا منتظره کماله
کمال با دیدن دیوار یاد خاطرات گذشته میفته😢که اکیا روی اون دیوار با اسپری اسم خوشونو نوشته بود و داد میزد که کمال دوستت دارم!(ویدیو شو میذارم)
کمال اشک تو چشاش جمع میشه ولی اینقدر اکیا رو منتظر میذاره که اکیا بره!
ازماشین پیاده میشه و دوباره به اون دیوار و نوشته ها نگاه میکنه مشت میکوبه تو دیوار و میگه از ذهنم برو اکیا برووووو(این صحنه یکی از غم انگیزترین صحنه های فیلمه😣)با گریه میگه خدایا قدرت فراموش کردنشو بهم بده خوااااهش میکنم…
برای عامر ی مسیج میاد که عکس اون دیواره و اسم کمال و اکیا روش و کلمه دوستت دارمه😯

خلاصه داستان قسمت ۱۸ سریال اکیا

عامر بیرون تو دیسکو نشسته که عکسای اکیا و کمال رو که کنار دیوار هستن براش میفرستن همینطور عکس دیوار که روش اسم اکیا و کمال نوشته شده..عامر با دیدن عکسها شوکه میشه و میفهمه که بین کمال و اکیا یه رابطه ای بوده..عامر تا صبح همونجا روی اون صندلی که نشسته بود میمونه و با خودش میگه:”تنها صاحب اون منم،این تغییر نمیکنه،دیر یا زود عاشق من میشه”
اکیا داره پیاده روی میکنه که چشمش میخوره به یه خونه ای که تقریباً روبه روی خونشون هست،روی اون خونه تابلو زدن که فروشیه..اکیا یاد خاطراتش با کمال میوفته⬅۵سال قبل:کمال داره اکیا رو میرسونه خونش که کمال همش میگه دوست ندارم ازت جدا شم/اکیا:یه روز میرسه که از هم جدا نمیشیم و باهم زندگی میکنیم…اکیا خونه رو به کمال نشون میده و میگه دوسدارم تو این خونه زندگی کنیم/کمال:ولی من که پول ندارم اینو بخرم/اکیا:الان نداری ولی تو یه مهندسی،کار میکنی منم کار میکنم و اینجا رو میخریم/کمال:تا وقتی تو پیشم باشی من هر خونه ای که بخوای رو میخرم⬅زمان حال:اکیا خیره شده به خونه که عامر صداش میزنه و میگه:خوبی؟؟/اکیا:آره خوبم..
ویدا میره پیش اوزان و میگه تو باید اون دختر رو فراموش کنی،با اون نمیشه/اوزان با عصبانیت میگه میدونم/ویدا:نه نمیدونی،ما قبلا یه سوال از اکیا پرسیدم،بهش گفتیم زندگی خودت یا برادرت؟ و اون تو رو انتخاب کرد حالا نوبت توئه
کمال میره پیش لیلا…لیلا بهش میگه تو تعقیب میشی؟آخه یه ماشینی وقتی تو میای میاد تو محله و وقتی هم نیستی اونم نیست/کمال تعجب میکنه و میگه حتما کار عامرکوزجواغلو هست/لیلا:اگه کسی تعقیبت میکنه یعنی بهت شک کردن،خیلی مراقب باش و از اکیا دور بمون چون اینا آدمای خطرناکی هستند/کمال:نگران نباش همینکارو میکنم…کمال میره و میخواد سوار ماشینش بشه که متوجه ی یه ماشین دیگه میشه..کمال جلو میشینه و از آینه نگاه میکنه و میبینه که حق با لیلا بوده و یه ماشین دیگه در تعقیبشون هست،کمال به راننده میگه ماشینو نگه دار و سریع پیدا میشه و میره جلوی اون ماشین می ایسته،اونا هم ترمز میکنن و کمال سوار ماشینشون میشه…عامر و طوفان دارن تنیس تمرین میکنن که یه پیام تصویری برای طوفان میاد و طوفان گوشی رو به عامر میده…عامر نگاه میکنه میبینه کمال تو ماشین آدماش نشسته و یه پیام تصویری فرستاده و میگه:بهتره به جای اینکه با من کلنجار برید به کاراتون رسیدگی کنید،چون هنوز گزاراشا رو آماده نکردید ما نتونستیم کارا رو پیش ببریم…عامر با دیدن این پیام عصبانی میشه و میگه باید اینکارشو جبران کنیم
لیلا از حیدر به خاطر اینکه اومده خونش شکایت میکنه،پلیس هم به ویدا خبر میده..ویدا خیلی عصبانی میشه وقتی میفهمه حیدر رفته پیش لیلا و میگه چرا رفتی اونجا/حیدر سعی داره آرومش کنه اما ویدا میگه تو چطور هنوز به اون فکر میکنی!! بعد هم میگه میرم حقمو ازش میگیرم
عامر باز به تانر میگه بیاد و اصلاحش کنه،تانر هم میاد و عامر به تانر گوشی زینب رو میده و میگه خواهرت تو کلانتری جا گذاشته بود /تانر شوکه میشه/عامر ادامه میده و میگه فکر کردم کمال بهتون گفته،دیروز خواهرت و برادرزن من تو کلانتری بودن..تانر هم با عصبانیت میره
اکیا میره شرکت کمال و به زیردستاش میگه وسایلتونو جمع کنید ما دیگه اینجا کار نمیکنیم..آسو میاد پیش اکیا و اکیا بهش میگه من دیگه اینجا کار نمیکنم…کمال میاد و اکیا میخواد بهش بگه که دیگه نمیاد اما کمال خیلی عصبانیه بخاطر موضوع اوزان و زینب و همینطور تعقیب شدنش و عصبانیتشو سر اکیا خالی میکنه و میگه من تو رو بیرون میکنم بعد هم قوطی رنگ قرمز رو میپاشه به دیواری که اکیا سبزش کرده…آسو هم کلی ذوق میکنه
یه نفر از طرف عامر میره خونه ی کمال و یه پاکت به مادر زینب میده و میگه هروقت زینب خانم اومد بهش بدید..فهیمه هم پاکت رو باز میکنه و شوکه میشه و سریع زنگ میزنه به حسین و میگه زود بیا خونه، حسین هم به کمال و تانر میگه سریع بیاید خونه….اکیا اون دختربچه ای که دستمال جیبی میفروخت رو بازم کنار دریا میبینه و میره پیشش و باهاش صحبت میکنه، اون دختر کوچولو توجهش به بادکنک هایی که یه مرد داره میفروشه جلب میشه،اکیا هم متوجه میشه و بازم یاد خاطراتش با کمال میوفته که کمال براش کلی بادکنک خریده بود..اکیا هم همه ی بادکنکای اون مرد میخره و دوتا رو به اون دختربچه میده و چشماشو میبنده و میگه “خدایا کمال رو با من دشمن نکن” بعد هم بقیه ی بادکنکا رو ول میکنه تا به آسمان برن
ویدا میره پیش وکیل و میگه من حقمو از خونه ی پدریم پس بگیرم، سریع شکایت کنید(منظورش خونه ای هست که لیلا توش زندگی میکنه)
عامر میره پیش اوزان و باهاش صحبت میکنه..اوزان میگه همه بم میگن باید اون دختره رو فراموش کنم/عامر:یادته یه سال تابستون رفته بودیم تعطیلات،اکیا اونجا اصلا باهام حرف نمیزد ولی من هر جا میرفت دنبالش میرفتم آخر تابستون شد و بازم باهام حرف نزد ولی حداقل من تمام تابستون رو با اون گذرونده بودم..حالا تو هم بیخیالش نشو حتی اگه بازم جوابتو نداد…پایان..

خلاصه داستان قسمت ۱۹ سریال اکیا

زینب میرسه خونه مادرش برگه های همکاریش با آژانس رو نشونش میده و این چیه زینب؟حسین:نه صبر کن✋بذار من بهت میگم چیه،کی قرار بود به ما بگی زینب؟شاید میخواستی بگی ی روز صبح بلند شدم دیدم بازیگر شدم!یا نه… یهو تو تلویزیون میدیدیمت دیگه… زینب مدام گریه میکنه و میگه میخواستم بهتون بگم که بین صحبتاشون کمال میرسه حسین برگه هارو پاره میکنه:دیگه دانشگاه رفتن تموم شد،حتی پاتو دیگه از خونه هم بیرون نمیذاری زینب فهمیدی؟کمال:بابا نکن تانر هم مثله همیشه فرصت و از دست نمیده:خب داداش کمال حق داره تو جامعه رفته فکرش از ما باز تره حتما قبول داری بازیگری و نه؟راستی زینب ما از دیروز ب تو زنگ میزنیم چرا جواب نمیدی هان؟راستی دیروز خونه سما بودی نه؟بیا گوشیتو کلانتری جا گذاشتی حسین با تعجب ب تانر نگاه میکنه تانر:دیروز زینب با برادر زن کوزجی اغلو کلانتری بوده داداش کمالشم اونجا رفته خواهرشو جم کنه!حسین حسابی از دست کمال ناراحت میشه:کمال واقعا سزاوار ماست همچین بی ابرویی؟کمال:بابا من خیلی به داداش گفتم با اونا کار نکن حسین:هیس،در واقع من بودم که از اول بهت گفتم باهاشون کار نکن ولی تو گوش نکردی و روشو برمیگردونه و میره!تانر:از وقتی اومدی همش بدبختی داره سرمون میاد کمال سرشو میندازه پایین ودا حالی که بغض کرده میگه معذرت میخوام فک کنم دیگه تو این خونه جایی واسه من نیست و حتی اصرار های فهیمه هم نمیتونه متوقفش کنه…
اکیا داره وسایلشو جمع میکنه که عامر میپرسه:کجا داری میری؟اکیا:نمایشگاه دارم ی هفته میرم میلان!عامر دست بی حلقه اکیارو میبینه و ازش میپرسه پس حلقت کو؟اکیا:گمش کردم در واقع هیچی جز یه حلقه نمایشی نبود برام و دوباره مشغول جمع کردن وسایلش میشه عامر میگه هیچ وقت از دوست داشتنت خسته نمیشم!اکیا میگه به اون حلقه ای که مثه زنجیر دور گردنمه افتخار میکنی؟عامر دستشو۸داش کمالشم اونجا رفته خواهرشو جم کنه!حسین حسابی از دست کمال ناراحت میشه:کمال واقعا سزاوار ماست همچین بی ابرویی؟کمال:بابا من خیلی به داداش گفتم با اونا کار نکن حسین:هیس،در واقع من بودم که از اول بهت گفتم باهاشون کار نکن ولی تو گوش نکردی و روشو برمیگردونه و میره!تانر:از وقتی اومدی همش بدبختی داره سرمون میاد کمال سرشو میندازه پایین ودا حالی که بغض کرده میگه معذرت میخوام فک کنم دیگه تو این خونه جایی واسه من نیست و حتی اصرار های فهیمه هم نمیتونه متوقفش کنه…
اکیا داره وسایلشو جمع میکنه که عامر میپرسه:کجا داری میری؟اکیا:نمایشگاه دارم ی هفته میرم میلان!عامر دست بی حلقه اکیارو میبینه و ازش میپرسه پس حلقت کو؟اکیا:گمش کردم در واقع هیچی جز یه حلقه نمایشی نبود برام و دوباره مشغول جمع کردن وسایلش میشه عامر میگه هیچ وقت از دوست داشتنت خسته نمیشم!اکیا میگه به اون حلقه ای که مثه زنجیر دور گردنمه افتخار میکنی؟عامر دستشو میذاره رو گلوی اکیا😖آره و هروقت که بخوامم شل و تنگش میکنم توام بهتره سعی کنی همیشه به قرار دادمون عمل کنی چون من دارم این کارو میکنم
اکیا دستی به گلوش میکشه و راهی میلان میشه
حیدر با حسرت به اوزان نگاه میکنه:دوتا بچه دارم یکی از یکی ناراحت تر و من هیچ کاری از دستم براشون برنمیاد!
میره تو حیاط پیش اوزان و محکم بغلش میکنه و میبوستش اوزان میگه منم دوستت دارم بابا پتو میندازه روش تا سردش نشهیک هفته بعد…
کمال و صالح تو اسکله ان که کمال عکس خانوادگیشون رو نشون صالح میده و میگه اینجا چی میبینی داداش؟صالح هم هر کدوم بر اساس شناخت خودش تفسیر میکنه(زینب و مجلسی تر البته😂)کمال:داداشم تانر ی زندگی دیگه میخواست که نتونست بهش برسه اینقدر یه چیزایی تو دلش مونده که اگه ی نفر بفهمه راحت میتونه رو انگشت بچرخونتش!زینب،بزرگترین ضعفش هوسشه بدون اینکه بفهمه میپره تو آتیش و همه رو میسوزونه عامر کوزجی اوغلو داره با نقطه ضعف های زینب و تانر داره بازی میکنه اکیا زینب رو تو یه آژانس ثبت نام کرده و اوزان هم افتاده دنبالش،عامر هم انگار نمیشناستش بهش پیشنهاد کار داده(صالح یهو رنگش عوض میشه😐)تانر و ب عنوان آرایشگرش پیش خودش برده!صالح میگه اروم باش داداش من پشتتم باهم درستش میکنیم!
لیلا که ی برگه براش از دادگاه اومده عصبانی زنگ میزنه به وکیلش:باورت نمیشه ضیا خان ویدان میخواد خونمو ازم بگیره ولی هرگز حتی ی شاخه از باغ این خونه هم بهش نمیدم هرگز!همینکه اکیا از میلان برمیگرده عامر جلوی در منتظرشه ی حلقه جدید براش خریده و بهش میگه با من ازدواج میکنی؟اکیا:برای بار دوم؟هرگز✋🏽 عامر دستشو میکشه حلقه رو دستش میکنه:دیگه بدون این حلقه حتی از خونه بیرون نمیری حالا هم باز خودم مثل روز اولی که ازدواج کردی میبرمت خونه و بغلش میکنه و میبرتش داخل کمال که از دور داره همه چیزو میبینه حلقه رو تو دستش فشار میده:این بازی تا زمانی که جلوم زانو نزنی تموم نمیشه “عامر کوزجی اوغلو” و برمیگرده و با مسئول فروش همون خونه ای که اکیا ازش خوشش اومده راجب خریده اون خونه صحبت میکنه و اونم میگه ی خریدار دیگه هم دارین هم هست کمال میدونم:عامر کوزجی اوغلو
و زمانی رو یادش میاد که دیده بود عامر سفارش خریده اون خونه روبه طوفان داده بودو کمال هم اونجا بود و شنیده بود
اکیا با اوزان صحبت میکنه میپرسه هنوز به خاطر زینب ناراحتی؟اوزان میگه تمام ارزوهاشو نابود کردم ولی خیلی بدشانس بود دقیقا همون موقع که سوار ماشین شدیم سریع پلیس گرفتمون حتی اون روز ی پیشنهاد کاری هم بهش داده شده بود!اکیا تمام اتفاق های اون روز و تماس عامر که با فاتح داشت حرف میزد و میگفت چهره تبلیغاتیمون رو پیدا کردیم و به یاد میاره و تقریبا میفهمه کاره عامر بوده همه چیز…
مسئول فروش اون خونه ب عامر زنگ میزنه و میگه متاسفانه ی مشتری دیگه پیدا شده و من دوباره باید با صاحب خونه صحبت کنم عامر میپرسه خریدار کیه و بهش میگه کمال سویدره
عامر با عصبانیت میگه:پس به صاحب خونه بگید عامر تا جایی که بتونه پیشنهاد بیشتری میده
لیلا میره در خونه ویدان و…
پایان

قسمت نوزدهم ۱۹ سریال اکیا :

اکیا تو اتاقش داره لباساشو جمع میکنه و میزاره تو چمدون..همیشه لحظه ای که کمال اخراجش کرده تو یادشه..تا اینکه با صدای در زدن عامر.. اکیا به خودش میاد .عامر میاد داخل..عامر با دیدن چمدون: سفر به کجا؟ ..اکیا: میرم میلان ..نمایشگاه..عامر که میبینه خیلی لباس جمع کرده میگه: یه ماه؟..اکیا: یه هفته..کار رو ول کردم..الان وقت دارم..عامر با ارومی: نرو..اکیا: میرم.. عامر دست اکیا رو میگیره و انگشتر رو دستش نمیبینه..عامر: انگشترت کجاست اکیا؟..اکیا: گمش کردم..در واقع واس من هم فقط یه انگشتر نمایشی بود..عامر که انگاری ناراحت شده: فکر میکنم ازت خسته میشم..نه نمیشم..قلب من از تو پُره اکیا..هیچوقت ازت خسته نمیشم.هیچوقت از خواستنت خسته نمیشم…اون انگشتر یه حلقه است..اکیا: اره حلقه ی دور گردنم..تو به این افتخار میکنی؟..عامر: اره(هر دوتا دستش رو میزاره رو گردن اکیا) چون من تصمیم میگیرم که چقدر نفس بکشی..اون حلقه رو بخوام تنگ یا گشاد میکنم(منظورش اینه هر وقت بخوام میتونم زجرت بدم و اشاره به حرف اکیا که گفت اون انگشتر مثل یه حلقه دور گردنمه)
تو میتونی بری فقط بخاطر اینکه من اجازه دادم..من قرارداد رو رعایت میکنم توهم باید رعایت کنی
تو خونه سویدره وضع به شدت خرابه برای زینب..همه دارن سرش داد و بیداد میکنه..کمال هم وارد میشه.. و حسین جلو همه بچه هاش اون قرارداد رو پاره میکنه و به زینب میگه: دیگه پاتو بیرون از خونه نمیزاری..بعد از چند دقیقه تانر رو به زینب میگه: چرا ما نمیتونیم بهت زنگ بزنیم؟ تو دیروز مگه خونه سما نبودی؟..پس چرا گوشیت تو کلانتری بود؟؟..حسین: چه کلانتری؟..تانر با پرت کردن گوشی: زینب دیروز کلانتری افتاده بود بابا..با داداش اون اکیا بدون مدرک دستگیر شدن..اقا عامر اونجا بودن..راستی کمال هم اونجا بود..ابجیش رو از کلانتری جمع کرده…حسین بلند میشه به کمال میگه: تو چشام نگاه کن و بگو این آبروریزی درسته؟..دروغ گفتی به من..کمال: بهتون دروغ نگفتم..حسین: ساکت شو..کمال سر سفره گرگ ها بشینی گرگ میشی..حسین میشینه و تانر شروع میکنه که به تیکه انداختن به کمال میگه: از وقتی تو اومدی مگه بلایی مونده نیومده باشه سرمون؟.. از وقتی اومدی آرامش خونه رفته…کمال: معذرت میخوام..من تو این خونه جایی ندارم میره سمت در..فهیمه بدو بدو میره سمت پسرش و التماسش میکنه..
کمال با ساک لباس دستش از خونه میاد بیرون و اکیا هم سوار تاکسی میشه میره فرودگاه.. حالا یک هفته گذشته کمال دیگه واقعا میخواد از ته دل انتقامش رو از عامر بگیره و همچنین برای لیلا از دادگاه نامه میاد و میفهمه ویدا شکایت کرده..و میخواد هرکاری کنه تا این خونه به دست ویدا نرسه..اکیا بعد از میلان میاد سمت خونه که عامر اومده بدرقش (دم در حیاطن یعنی تو خیابون)..بعد حرف زدن..عامر انگشتر اورده رو به اکیا میگه: بامن ازدواج میکنی؟..اکیا: دوباره؟..(و با لبخند)..هیچوقت..و میخواد از پیشش بره که عامر مانع اون میشه..و دست اونو بزور میگیره..اکیا: عامر چکارمیکنی؟..عامر: حالا که انگشترت رو گم کردی باید با من دوباره ازدواج کنی..ایندفعه منو دوس داری ..اکیا: چرت و پرت نگو..عامر: دوس داری..و حالا دوربین میره رو صورت کمال که داره اونارو از دور نگاه میکنه..کمال اومده همون خونه که برای فروشش گذاشتن..عامر: این انگشتر از این انگشت بیرون نمیاد..و انگشتر رو دستش میندازه و اونو بغلش میکنه و میبره تو خونه ( با وجود اینکه اکیا میگه: عامر ول کن..ول کن) وقتی این زوج مثلا خوشبخت میرن داخل خونه..کمال حلقه ازدواج پنج سال پیشش رو تو دستش فشار میده و میگه: دیگه راه برگشت نداره..تا وقتی عامر کوزجواغلو جلوم زانو نزنه تموم نمیشه..صالح میاد پیشش و بهش میگه: نگران نباش داداش من همیشه پیشتم (صالح میدونه کمال میخواد انتقام بگیره)..بعد املاکی میاد به کمال میگه: به پیشنهادتون فکر میکنم چون یه مشتری جدی داریم..و کمال هم میگه : میدونم عامر کوزجواغلو ..لطفا پیشنهاد من رو بگید بهشون..بعد میرن تو خونه و یکم نگاه میکنن..صالح: اینطوری خودت رو آزار میدی..برای انتقام گرفتن از عامر واقعا نیاز نیست بیخ گوش اکیا باشی ..کمال لازم نیست با اکیا رودر رو شی..کمل: داداش اتفاقا لازمه..نباید فراموش کنم.باید هرروز به یاد بیارم..صالح: تو این خونه رو به خاطر اکیا میگیری..کمال: نه..من میخوام پولشو قدرتشو .و هرچیزی رو که عامر رو عامر کرده بگیرم.ببینم اونایی که واس پول پیشش هستن باز چکار میکنن..
عامر تو ماشین به املاکی میگه: کی بریم دفتر خونه؟..املاکی: امروز یه مشتری جدید اومده..عامر:طبیعیه بگید عامرکوزجواغلو خریده..املاکی: این اقا خیلی جدی هست..عامر: کیه؟..املاکی: کمال سویدَره..عامر هم به املاکی پیشنهاد بالاتر میده..
لیلا میره دم در خونه ویدا و اوندر و جلو اونا برگه دادخواست دادگاه رو پاره میکنه.

قسمت بیستم ۲۰ سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :

ویدان و حیدر میان جلوی در، ویدان: الان خوشحالی که مارو احضار کردی به ۳۰ سال پیش آیندمو ازم خدمتت؟ لیلا : نه فقط نخواستم جلوی بچه هات خجالت زده بشی هر چی خواستی، هیچ تلاشی نکردم و بهت دادم ولی گذشتمو نمیتونی بگیری اون خونه رو بهت نمیدم. ویدان: اول اینکه اون آینده هیچ وقت مال تو نبوده، ولی اون خونه نصفی از گذشته منم هست لیلا : فقط خواستم بگم الکی تلاش نکن خونه رو بهت نمیدم و برگه هایی که براش از دادگاه اومده بود و پاره میکنه و میریزه تو صورت ویدان اونموقع رفتن .حیدر هر چقدر صداش میکنه و دنبالش میره اهمیت نمیده همون لحظه کمال که برای خرید اون خونه نزدیک همون خونست لیلا رو می بینه و کنجکاو میشه که بهش زنگ میزنه ولی لیلا به دروغ میگه اومدم خرید و دستم پره بعدا بهت زنگ میزنم کمال .

حیدر برمیگرده خونه به ویدان میگه دست از سرش بردار تو سالها پیش اون خونه رو بهش بخشیدی چرا نمیذاری آرامش داشته باشه ؟ ویدان: وقتی اینطوری ازش طرفداری میکنی بیشتر مصمم میشم به این کار، من اون خونه رو میخوام! اکیا که کاملا مشکوک شده به عامرزنگ میزنه به فاتح و شخصا میره تا پیگیر شه که وسط راه با ماشین کمال برخورد میکنه کمال سریع میاد پایین و حالشو میپرسه اکیا هم میگه خوبم چیزی نیست ولی تو اینجا چیکار میکنی؟ کمال همینکه میاد بگه لیلا از اینجا رد… هنوز حرف از دهنش در نیومده اکیا میگه لیلا؟ لیلا تورو فرستاد؟ کمال میخندہ: بازم معذرت میخوام و میرہ .

زینب میخواد با حسین بره که حسین میگه تو هنوز مجازاتت تموم نشده هنوز درس نگرفتی هر وقت من گفتم تموم میشه صالح به کمال میگه داداش یکهفته شد چرا نمیری از بابات معذرت خواهی کنی؟ کمال هم گوش میده به حرف صالح و میرہ خونشون تا معذرت خواھی کنه .
بالاخره کمال و حسین هم آشتی میکنن اکیا ی پیشنهاد کاری از سمت ی نفر میگیره که راجب بچه هاست اکیا هم خیلی استقبال میکنه و میگه بچه ها رو دوس داره بخاطر همین قبول میکنه ی لحظه فکر میکنه و میگه راستی شما از کجا مطمئن بودید قبول میکنم؟ خانمه هم میگه چون دیده بودم اکثرا پروژه های اجتماعی رو قبول میکنید .

موقع رفتن به آسو زنگ میزنه: همونطور که فکر میکردید قبول کرد آسوخوشحالم میشه فقط بهشون نگید اسپانسر ماییم، میخوام شخصا تشکر کنم ازشون و ی لبخند خبیث میزنه .

کمال میخواد بره داخل شرکت که ی نفرو میبینه نگهبانا نمیذارن بره تو میبرتش تو لابی و باهاش صحبت میکنه اونم میگه از کارگزاران عامر خان هستم و جایی که کار میکنیم هیچ امنیتی نداره، چند وقت پیش یکی از دوستانمون افتاد پاش قطع شد کمال هم قول میده به همه چیز رسیدگی کنه عامر با طوفان حرف میزنه و میگه هرجور شده اون خونه باید مالی من بشه و از زینب میپرسه که طوفان میگه تنبیه شده ؟ حتی از خونه بیرون نمیتونه بره عامر هم میگه پس زحمت بیرون کشیدنش با خودمون شد و استاد زینب و میفرسته خونشون تا با فهیمه حرف بزنه و راضیش کنه که کاملا هم موفق میشه بعد از زینب نوبت تانرہ، به اون ھم زنگ میزنه وراضیش میکنه دوبارہ برہ پیشش !

اکیا ی سر میرہ گالری پیش یاسمین و یکم با هم صحبت میکنن زینب مشغول لباس پهن کردنه و اوزان هم از پشت نرده مشغول دید زدنشه که گوشی اوزان زنگ میزنه و زینب با ترس برمیگرده .
قسمت بیستم ۲۱ سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :

کمال و قادر و عامر باهم جلسه دارن و بعد از اتمام جلسه کمال میخواد به قادر راجع به مشکل ایمنی ساخت و ساز بگه که عامر دخالت میکنه و میگه من یه نفر رو میفرستم که رسیدگی کنه این موضوع هم به شما ربطی نداره..قادر هم حرفای پسرشو تایید میکنه کمال به اسماعیل زنگ میزنه و میگه من باهاشون حرف زدم اما فایده ای نداشت
کمال تو راهرو تانر رو میبینه و بش میگه بازم برای کار اومدی؟/تانر:من کارو ول کرده بودم اما مشتری ولکن نیست تماس گرفت منم اومدم تا باهم صحبت کنیم.. همین موقع عامر میاد و به تانر میگه داداشم؟؟😨بعد هم تانر رو با خودش میبره داخل اتاقش و باهاش صحبت میکنه و دلیل ول کردن کارشو ازش میپرسه..تانر میگه به خاطر موضوع زینب و بابام دیگه نمیتونم بیام/عامر:تمام وسایل این اتاق و این شرکت یه روزی مال بابام بود ولی من کم کم تمامشون رو ازش گرفتم ولی اوایل خیلی بخاطر ثابت کردن خودم به بابام جنگیدم حالا تو هم اگه میخوای موفق بشی باید با بابات بجنگی😧حالا بیشتر فکر کن و تصمیم بگیر
یاسمین شرکتی رو که اکیا قراره باهاش کار کنه تو اینترنت چک میکنه و میفهمه که اسپانسر این شرکت، شرکت کماله و این موضوع به اکیا میگه
تانر میره به دفتر کار کمال(همون دفتری که عامر به کمال داده) و میگه چیشده!دلت برامون تنگ شده اما شاید وقتی ازمون دور بودی بیشتر دلتنگت میشدیم/کمال:یعنی چی این حرفات/تانر:مگه چیز اشتباهی گفتم از وقتی اومدی آرامش برامون نمونده تو اینجا کار میکنی و دستور میدی از طرفی بابا همه چیز سر من خراب میشه/کمال:این چه حرفیه تو بچه ی اولشی،اون خودشو به تو سپردهتانر:آره بچه ی اولم ولی براشون یه دردسرم،همش فکر میکنن که من هیچوقت آدم نمیشم ولی تو رو به جای هممون آدم حساب میکنن/کمال:داداش بسه تو دیگه بچه نیستی این حرص برا چیه؟/تانر:چرا متوجه نیستی من یه فقط یه قیچی دارم و برای استفاده از اون باید از تو و بابا اجازه بگیرم؟/کمال:اما قصد این آدم یه چیز دیگست…تانر بازم حرفای کمالو قبول نمیکنه و میره…اکیا به کمال زنگ میزنه و میگه اینکارا چیه میکنی؟چرا به اون شرکت گفتی که به من پیشنهاد کار بدن کمال تعجب میکنه و میگه من اینکارو نکردم اما الان از آتلیه برو بیرون و ببین یه ماشین که آدم تو باشه اونجا پارک نکرده/اکیا هم میره و میبینه و میگه درسته تو از کجا میدونستی؟/کمال: چون از طرف شوهرت دارن من و تو رو تعقیب میکنن/اکیا هم دیگه مطمئن میشه که عامر بهشون شک کرده
حیدر با دوستش که وکیله صحبت میکنه و میگه هرطور شده کاری کن که خونه برای لیلا باقی بمونه و سهمی به ویدا نرسه دوستش هم میگه باشه و میره…کمال میاد پیش حیدر و میگه امروز لیلا رو جلوی خونه ی شما دیدم/حیدر عصبانی میشه و میگه دست از سر ما بردار،نمیتونی هیچی از گذشته ی ما پیدا کنی/کمال که از رفتار حیدر متعجب شده میگه:شما چه رابطه ای با لیلا دارید؟/حیدر:دست از سر ما بردار و از لیلا دوری کن
آسو میره آتلیه ی اکیا و باهاش صحبت میکنه و میگه اومدم با شما دوست باشم و کمک بگیرم،شما هم با قبول کردن پروژه فکر کردم همینو میخواید اما انگار اینطور نیست/اکیا:شما خواستید من این پروژه رو انجام بده؟/آسو:بله چزا انقدر تعجب کردید/اکیا:اخه شما که کارای منو قبول نداشتید/آسو:اون مال گذشته بود و تموم شد رفت ولی از الان بگم که شاید یه تذکراتی داده بشه/اکیا:بازم دارید نقش رییس رو برام بازی میکنید/آسو:شما هم دارید با من بدرفتاری میکنید..نکنه بخاطر کمال به من حسودی میکنیداکیا:نه اینطور نیست/آسو: پس بخاطر گذشتتون با کمال هست!!/اکیا:هدف شما چیه؟/آسو: گذشته ها گذشته،منم مثل کمال اهمیت نمیدم،باور کنید یبارم راجع به این موضوع باهم حرف نزدیم،اینکارو به عنوان فراموش کردن گذشته ها در نظر بگیرید/اکیا:من با شما مشکلی ندارم و این پروژه رو هم قبول کردم چرا باید قبول نمیکردم/آسو:بعد از اینکه کمال شما رو اخراج کرد شما فکر کردید که کمال به خاطر من اینکارو کرده و احساس خوبی نداشتم بخاطر همین پیشنهاد اینکارو دادم اما مطمئن نبودم که قبول کنیداکیا:واسه من مهم نیست که برای کی کار میکنم،شما هم بیخودی زحمت کشیدید و تا اینجا اومدید،منم اون آدمی نیستم که شما بخاطر پیروزی های کوچیکتون دنبالش هستید😏/آسو هم ضایع میشه و میره😂
کمال میره خونه ی لیلا و باهاش صحبت میکنه و میگه امروز تو رو جلوی خونه حیدر دیدم و معلوم بود همدیگرو خوب میشناسید،قضیه چیه؟تو چی رو از من پنهان کردی؟تو کی هستی؟انگار دیگه نمیشناسمت/لیلا با ناراحتی میگه اکیا خواهرزاده ی منه…کمال و لیلا تا شب صحبت میکنن و لیلا همه چیز رو برای کمال تعریف میکنه و میگه یه عمر گذشت تا بتونم تو آینه به خودم نگاه کنم و ناراحت نباشم/کمال:تو هیچ کار اشتباهی نکردی اونا مقصرن/لیلا:یکیش خواهرمه یکیش هم کسی بود که دوسش داشتم..از بچگی هام ویدا رو بیرون کردم و از جوونیم حیدر رو
همه چیز رو فراموش کردم اما بعدش با اکیا رودررو شدم،هم دوسش داشتم هم میخواستم ازش فرار کنم،دلم میخواست بغلش کنم اما ازش متنفر میشدم، همه ی چیزایی که فراموش کرده بودم مثل خاطرات بچگیم،استعدادم،لجبازیام رو همشو یه جا تو اکیا میدیدم..برام آسون نیست..اونا کابوسای من هستن کسایی بودن که لعنتشون کردم(منظورش حیدر و ویداست)
اکیا میره پیش عامر و میگه هرچیزی که میخوای ازم بپرس/عامر تعجب میکنه و میگه چی رو/اکیا:تو رو دوست ندارم اما خوب میشناسمت،چرا آدم گذاشتی منو تعقیب کنن،سوالایی که داری رو از تو صورتت میخونم/عامر:پس بهشون جواب بده،بگو که جواب این فکرای من چیه/اکیا:هرگز بت خیانت نمیکنم،درسته ازدواج ما فقط روی یه کاغذ هست ولی هرگز خیانت نمیکنم ولی بخاطر تو نه،بخاطر کسایی که دوسشون دارم اینکارو میکنم چون نمیخوام کسی آسیب ببینه/عامر:من تورو خیلی دوست دارم و به هرکس و هرچیزی که نزدیکت باشه حسودی میکنم،بخاطر عشق تو دارم نابود میشم/اکیا:بیخیال

قسمت بیستم ۲۲ سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :

همه سرشام نشستن که زینب میگه داداش میدونی فردا تنبیه من تموم میشه دیگه نه؟تانر:آره دیگه یه هفتس داریم واسه همین تلاش میکنیم!فهیمه یهو یاده کمال میفته:کمال هم اسفناج خیلی دوست داشت میگم نظرت چیه حسین زنگ بزنیم بهش هان؟تانرتیکه میندازه:با ی دست بوسی همه چیز تموم شد؟فهیمه بد نگاش میکنه که حسین میگه ولش کن زهرشو بذار بریزه!تانر ناراحت میشه:هرکاری میکنم تا تو چشمت بیام ولی همیشه شیر پسرت کماله و…حسین هم میگه نوش جون همتون(به حرفش توجهی نمیکنه)تانر هم اشک تو چشماش جمع میشه😢
اکیا داره طراحی میکنه که عامر میاد اکیا میخواد ی چیزی بگه که عامر میگه نترس،فقط میخوام از دور تماشات کنم💔
میره بیرون هوا بخوره!ب عامر هم زنگ میزنه و میگه پیشنهادتون رو قبول میکنم!زینب صبح دیگه مجازاتش تموم میشه و گوشی رو بهش میدن زینب ی راست میره پیش صالح تا همه چیو توضیح بده ولی صالح میگه توضیحی هم مونده؟
تو با من بازی کردی تو زندگی تو فقط پول مهمه زینب منو زاپاس نگه داشتی تا ی پولدار بیاد سمتت و بعدم منو فروختی!زینب میگه:ینی دیگه همه چی تمومه صالح هم میگه آره
کمال که صالح بهش گفته اوزان نزدیک خونه شون بوده میره پیش اکیا:به برادرت بگو دست از سر خانوادم برداره!اکیا:اشتباه میکنی من باهاش حرف زدم اوزان نمیدونسته اون خواهرته
کمال:حالا که میدونه پس بهتره بهش بگی دیگه تمومش کنه مشکلی دارید با خودم حل کنید ب خانوادم کاری نداشته باشید

کمال:وگرنه بد میبینید
اکیا سریع به اوزان زنگ میزنه و میگه مرسی که به حرفم گوش نکردی و رفتی زینب رو دیدی آفرین اوزان زینب میره پیش استادش و ازش تشکر میکنه که باعث شده برگرده به دانشگاه استاده هم میگه من باید از تو تشکر کنم عامر خان بخاطر تو به خیره کمک کرد زینب تعجب میکنه :بخاطر منه؟ینی اون شمارو فرستاده بود؟
اونم میگه اره.همون لحظه عامر که تا الان داشته همه چیو میدیده میخواد پیاده شه که اکیا میره سمته زینب اونم بیخیال میشه
زینب میگه آبجی خواهش میکنم منو اینجا باتو ببینن بازم تنبیه میشم
اکیا:فقط ازت ی سوال دارم زینب اونیکه بهت پیشنهاد کار داد عامر بود زینب هم دستپاچه میگه نه!اکیا میگه نمیدونم راست میگی یانه ولی عامر ب گذشته منو کمال شک کرده نذار ازت سواستفاده کنه زینب خودتو بکش کنار
اسماعیل همون کارگری که به کمال شکایت عامر و کرد زنگ میزنه و میگه چی شده کمال هم میگه از کار دست بکشید
حیدر و اوندر پ قادر هم میان همونجا اول کارگرا میخوان بیا سمت عامر که کمال میگه نه،صبر کنیدرو به عامر میگه:بخاطر حرصت از من بود که این اتفاق پیش اومده قادر هم میگه عامر قول میده دیگه همچین مشکلی پیش نیادعامر از حرص هیچی نمیگه فقط وقتی رفت دفتر با طوفان برای کمال نقشه میکشن
اکیا میره همونجایی که باید برای پروژه کار کنه،اون دختر کوچولوعه هم همونجاست
کمال برای بازرسی میاد اکیا:اگه میخوای باز اخراجم کنی بگو از الان بگم بچه ها زحمت نکشن کمال هیچی نمیگه و به اون دختر کوچولو نگاه میکنه!دختره یهو میگه عااا فهمیدم این همونیه که بخاطرش ۵سال گریه کردی قیافه اکیا😯
الیف جون میگم بهتره دیگه بری به کمال نگاه میکنه:گاهی وقتا همه چیزو قاطی میکنه
کمال خدافظی میکنه و میخواد بره که گوشیش زنگ میزنه:آقا کمال تبریک میگم ما تصمیم گرفتیم خونه رو به شما بفروشیم
پایان

قسمت بیستم ۲۳ سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :

کمال که خیلی تعجب کرده چرا نظره صاحب خونه عوض شده میره تا اونو ببینه وقتی لیلا رو کنارش اونجا میبینه با تعجب میگه لیلا😳؟
صاحب خونه میگه درسته لیلا از دوستای قدیمی من بود که تونستم ب لطف تو پیداش کنم!کمال لیلا رو بغل میکنه
و ازش تشکر میکنه لیلا:دیدم نمیتونم جلوتو بگیرم،گفتم حداقل پیشت باشم نذارم کار اشتباهی بکنی!اکیا مشغول پیاده روی ه که کامیون رو مشغول اسباب آوردن جلوی اون خونه میبینه کنجکاو میشه تا بفهمه صاحب خونه کیه!با دیدن خونه میره تو خیالات خودش
تصورمیکنه
کمال این خونه روبراش خریده و سوپرایزش میکنه!کمال:به خونت خوش اومدی عشقم اکیا بغلش میکنه:دوست دارم،دوست دارم…و یهو از خیالاتش میاد بیرون و کمال و میبینه:همه چیز همونطوریه که خیالشو میکردم فقط من نیستم😢
کمال:خودت خواستی،اون دختر بچه راست میگفت که بخاطر من گریه میکنی؟اکیا:کمال نکن با من اینطوری
کمال:برو بیرووون اکیا:اگه بگم ارع چی عوض میشه؟اگه بگم دستمو بگیر،می‌گیری؟نه نمیتونی!کمال:مثه دخترای پولدار دیگه،نه دلت میخواد فراموشت کنم نه آرامشت بهم بخوره نه😏
اکیا نزدیکش میشه
دستشو میگیره:آره دلم میخواد هیچ وقت فراموشم نکنی،کمال من ۵ ساله ی کابوس تکراری دارم میبینم کاش تو بیدارم کنی😞
عامر داره از خونه میره بیرون که میبینه دارن اسباب میبرن:مگه نگفته بود خونه رو به کسی نمیفروشه😡
و میره به سمت اون خونه
کمال و اکیا هم همچنان دست تو دست😨

اکیا دست کمال پ ول میکنه و اشکاشو پاک میکنه!کمال عامر و میبینه:به به کوزجی اوغلو ها یکی یکی دارن میان برای خوش آمد گویی،اکیا یکم دستپاچه میشه:عامر:تو کی اومدی؟!عامر:دقیقا به موقع😨
کمال و عامر سربسته همدیگرو تهدید میکنن که اکیا به عامر میگه بریم دیگه عزیزم عامر محکم انگشت های اکیا رو میگیره و تا دم خونه میبرتش:عامر دستم درد گرفت ول کن!عامر:سال۲۰۱۰ ی دختر پولدار خواست ی هیجانی رپرتاژ تجربه کنه عاشق پسره فقیر شد، ی مدت باهم بودن ولی جدا شدن
من همه اینارو میدونم تعجب نکن ولی من مثه ی تفنگم!اگه ماشه روکشیدی تقصیر خودته آفرین همسر عاقلم!کمال همه چیزو داره از دور میبینه تمام صحنه هایی که اکیا باهاش حرف زده و به یاد میاره
زنک میزنه به لیلا:لیلا،من حس میکنم از موقعی که اومدم اکیا میخواد ی چیزیو به من بفهمونه لیلا:ینی میگی دلیل ازدواجش چیزیع که به تو نگفته؟کمال:آره من باید هرچی زودتر با اکیا حرف بزنم!عامر به طوفان میگه دیگه وقتشه اقا کمال و از شرکت بندازیم بیرون قبل لز اینکه بخواد تو خونه جدیدش بره زینب موقع دانشگاه رفتن ی سر میره پیش صالح اوزن هم از دور داره نگاهش میکنه زنگ میزنه به عامر:چرا همه زن ها از دست من فرار میکنن؟
زینب نه تلفن جواب میده نه هیچی!عامر:برای اینکه تو نباید منتظر شانس بمونی باید خودت شانس بسازی.بانو هم به عامر میگه شب برات سوپرایز دارم
ویدان متوجه میشه که ی نفر خونه روخریده میره تو اتاق پیش اکیا
خونه رو یه نفر خریده حتما عامر خیلی ناراحت میشه که نتونسته برات بخره
اکیا:میدونه.همون لحظه کمال و میبینه که بهش علامت میده بیا بیرون اکیاهم میگه مامان من کار دارم میرم فعلا ویدان میره تو اون خونه که بفهمه کی خریدتش کم%

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
پربیننده ترین مطالب
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan