- دوشنبه ۱۱ مرداد ۹۵
- ۱۲:۳۴
معرفی کاراکتر | ولورین Wolverine
خاستگاه

ولورین آشکار میشود
مردی که بعدها از او به عنوان ابرقهرمانی به نام ولورین یاد شد در اواسط دههی ۱۸۸۰ میلادی در شهر آلبرتا در کشور کانادا متولد شد و نام «جیمز هاولت هادسون James Howlett Hudson» بر او نهادند. او فرزند دوم و مریض احوال الیزابت و جان هاولت سینیور بود. الیزابت مادر وی، در بستر بیماری به سر میبرد، به همین دلیل در اوایل دههی اول قرن بیستم، دختر جوان ایرلندی تباری به نام «رز اوهارا Rose O’Hara» را به ملک هاولت آوردند تا علاوه بر مراقبت از جیمز برای او چون یک دوست باشد. این دو نفر با پسری به نام داگ که فرزند سرایدار آنجا، توماس لوگان Thomas Logan بود با مهربانی رفتار میکردند. داگ کوشید تا با آن دو رابطهای دوستانه به وجود بیاورد اما به دلیل آن که پدرش توماس یک دائم الخمر بود، داگ به خوبی تربیت نشد و در نهایت از این دو نفر بیزاری پیدا کرد. سپس با همراهی پدرش علیه آنها توطئه کرد. این پدر و پسر اقدام به دزدی از خانهی هاولت کردند و در نهایت این سرقت منجر به یک فقره قتل شد. در جریان این اتفاق ناگهان قدرتهای جیمز جوان پدیدار شدند. او پنجه هایش را که تازه از مشتهایش روییده بودند در تن توماس فرو کرد و قبل از اینکه خود از هوش برود صورت داگ را نیز چاک داد. پس از این واقعه جیمز و رز از خانه فرار کردند و پا به طبیعت وحشی کانادا گذاشتند. اما این رز بود که میبایست ترتیب فرارشان را بدهد چون جیمز تمام مدت در یک حالت نیمه خلسه فرو رفته بود.
آنها به یک معدن میرسند و رز برای معرفی خود و جیمز از اسامی غیر واقعی استفاده و به اشتباه نام جیمز را «لوگان Logan» اعلام میکند. کارگران معدن به او لقب «ولورین» میدهند زیرا لوگان تمایل شدیدی به حفاری و کندن داشت. وقتی این افراد وجدان کاری شگفتانگیز لوگان را دیدند، رفته رفته او را به عنوان یکی از اعضای خود پذیرفتند. هرچند روحشان نیز خبردار نبود که لوگان شبها وارد جنگل میشود و وقت خود را با دستهای از گرگها میگذراند. پیش از این گرگ آلفا(رهبر)ی این دسته توسط لوگان مرعوب شده بود. روزی سر و کلهی داگ پیدا میشود. او که از آخرین رویارویی خود با لوگان جان سالم به در برده هنوز از وی کینهی بسیار زیادی بر دل دارد. لوگان دوست سابق خود را میشناسد و سپس میپذیرد تا سر حد مرگ با او مبارزه کند. قبل از آن که لوگان کار داگ را تمام کند، رز میکوشد تا او را از انجام این کار باز دارد اما لوگان ناخواسته پنجهی خود را در سینهی رز فرو کرده و وی را میکشد. بدین ترتیب لوگان با غم از دست دادن رز تنها میماند.
آفرینش
در زمان خلق این شخصیت کتابهای کمیک در حال تبدیل شدن به پدیدهای بسیار محبوب در کانادا بودند. ری توماس Roy Thomas دومین ویراستار ارشد مارول به لن وین Len Wein نویسندهی وقت کمیک هالک پیشنهاد کرد که شخصیتی کانادایی خلق کرده و آن را وارد این کمیک کند. سپس هر دو شروع به ایدهپردازی کردند و بر سر جزییاتی نظیر اسم (دو اسم مد نظر داشتند:۱-بَجر ۲-ولورین) و دیگر ریزهکاریهای شخصیتی این کاراکتر به توافق رسیدند. جان رومیتا پدر John Romita, Sr وظیفهی خلق ظاهر این شخصیت را برعهده گرفت و بار دیگر از شمایل حیوانات برای طراحی ولورین بهره جست. رومیتا ولورین را کمی کوتاه و چارشانه تصویر کرد و برای اولین بار به شخصیت و لباس او پنجه اضافه کرد. طراحی اولین حضور ولورین در کمیک را هرب تریمپل Herb Trimpe طراح هالک انجام داد. گیل کین Gil Kane طراح جلد شماره ی ۱ «افراد ایکس عظیم الجثه Giant-Size X-Men»،نقاب ولورین را اشتباه به تصویر کشید. اما دیو کاکروم Dave Cockrum که طراحی اولیهی این کمیک را برعهده داشت از این طرح اشتباه استقبال کرد و در طراحی خود برای داستان اصلی از این طرح استفاده کرد.
تحولات شخصیت
سال های نخست حضور ولورین
در سال ۱۹۱۰ لوگان به نواحی دیگری از کوههای راکی در کانادا سفر کرد و در آنجا با دختر جوان و سرخپوستی از قبیلهی سیاه پا به نام «سیلور فاکس Silver Fox» (روباه نقره ای) آشنا شد و به او دل باخت، دختر جوان نیز عاشق لوگان شد. سپس آنها در کلبهای در جنگل ساکن شدند و زندگی شادی را آغاز کردند. سیبرتوث Sabretooth آنها را با یکدیگر می بیند و به آرامش مقطعی لوگان رشک میبرد. در اواخر ماه می و در روزهای منتهی به تولد لوگان سیبرتوث سیلور فاکس را گیر انداخته و وی را میکشد. ولورین پس از دیدن صحنهی تکاندهندهی قتل معشوقهاش از خشم لبریز میشود و به جنگ سیبرتوث میرود. اما در مبارزه مغلوب میشود زیرا بر خلاف لوگان، سیبرتوث با سلاح آرامش و خونسردی به مبارزه میپرداخت.
سیبرتوث به همراه شخصی رداپوش (هویت نامشخص) لوگان نادان و وحشی را فریب میدهد تا تمامی ساکنین شهر محل زندگیاش را قتل عام کند.
بعد از این اتفاقات لوگان از جانب شرکت هادسون بی Hudson Bay و در قالب یک تاجر خز وارد قبیلهی سرخپوستان سیاه پا میشود. سپس در یک مبارزه شخصی شیطان صفت و خائن به قبیله با نام «آنسیجیلا Uncegila» را شکست میدهد. بعد از این پیروزی قبیلهی سیاه پا لقب جنگجویان خود یعنی «خرس راسو Skunk-Bear» را به وی اعطا میکنند. در همین زمان توطئهای عظیم و مخفی علیه لوگان در حال شکل گیری بود تا هشیاری و ارادهی وی را تصاحب کرده و او را تبدیل به قاتلی تمام عیار کنند. لوگان به هر کجا که قدم میگذاشت سیبرتوث یا نوچههایش در تعقیب او بودند.
جنگ جهانی اول

ولورین در جنگ جهانی
در سال ۱۹۱۴ لوگان به نیروی زمینی ارتش کانادا پیوست تا در جنگ جهانی اول شرکت کند. در روز ۲۲ آوریل ۱۹۱۵ و در جریان نبرد بلژیک، لوگان برای نخستین بار با لزایر Lazaer (دگرشکل واژهای از حروف اسم عزراییل، فرشتهی مرگ) روبهرو میشود و نزاعی بین این دو درمیگیرد. لزایر بر لوگان غلبه کرده و شمشیرش را در تن لوگان فرو میکند. اما لوگان شمشیر را از بدن خود بیرون میکشد و آن را در بدن لزایر فرو میکند. از آن زمان به بعد، هرگاه لوگان در آستانهی مرگ قرار گرفته، مجبور شده است تا با لزایر مبارزه کند تا بتواند بار دیگر به قلمرو زندگان باز گردد و با استفاده از قابلیت التیام بخشی بدنش سلامت خود را بازیابد.
هنگامی که مسئولان دولتی از تواناییهای لوگان با خبر شدند او را به عضویت یگان ویژهای از نیروهای ارتش به نام «تیپ اهریمن Devil’s Brigade» درآوردند. این تیپ تحت فرماندهی ابرانسانی نیرومند به نام «سیلاس بر Silas Burr» (که بعدها تبدیل به مزدوری به نام سایبر شد) وظیفهی به انجام رساندن مرگبارترین ماموریتهای جنگی را برعهده داشتند. پس از یک درگیری میان لوگان و فرماندهی تیپ، سایبر دوستدختر لوگان را به قتل میرساند و رویارویی او و لوگان به شکست سخت ولورین منجر میشود. با وجود اینکه یکی از چشمهای لوگان از کاسه درآمده بود اما او موفق به فرار شد. سایبر و سیبرتوث به دستور رمولوس Romulus لوگان را تعقیب کردند و او را به جوخه بازگرداندند. آنجا لوگان مامور شد تا به شهر مدریپور Madripoor برود.
پس از جنگ جهانی اول
بعد از خدمت در جزیرهی کوچک مدریپور لوگان به چین سفر کرد. سرداری به نام «اوگان Ogun» پیشنهاد کرد تا به لوگان هنر نبرد را بیاموزد اما لوگان این پیشنهاد را رد کرد. لوگان همیشه پای در سفر داشت. او این بار به آمریکای جنوبی سفر کرد و برای اولین بار «میستیک Mystique» را ملاقات کرد. هر دوی آنها محکوم به اعدام به دست جوخهی آتش بودند اما این دو با بهره جستن از تواناییهایشان موفق به فرار شدند و سازمان تبهکاری کوچکی را برپا کردند. ولورین و میستیک به یکدیگر دل باختند اما رابطهشان زیاد دوام پیدا نکرد چون لوگان اعمال خلافکارانهی سازمانشان را به پلیس گزارش کرد. همهی اعضای این سازمان تبهکاری به زندان رفتند و لوگان نیز به کانادا برگشت تا در برنامهی نظامی «جنگافزار ایکس Weapon X» شرکت کند.
جنگ جهانی دوم

جدال با نازی ها
در جنگ جهانی دوم و در جزیرهی مدریپور، لوگان با کاپیتان آمریکا Captain America و باکی بارنز Bucky Barnes هم گروه شد. این دو نفر از جهشیافته بودن لوگان بیخبر بودند و تصور میکردند که او بینهایت خوششانس است؛ به همین سبب لقب «جیمز خوششانس Lucky James» را به او داده بودند. یکی از نخستین ماموریتهای مهم آنها نجات کودکی به نام ناتاشا رومانوف Natasha Romanova از دست گروهی به نام «هَند The Hand» بود. این گروه قصد داشت تا با شستشوی مغزی رومانوف او را به یک تروریست تبدیل کند. «بارون ولفگنگ وان استراکر Baron Wolfgang Von Strucker» نیز در این جریان دست داشت و این واقعه سبب شد تا توجه کاپیتان و باکی به سازمان فاشیستی هایدرا HYDRA جلب شود. در همین زمان «سِراف Seraph» نگهبان مدریپور به همراه یکی دیگر از معشوقههای پیشین لوگان به دست سیبرتوث کشته میشوند. احتمالاً دستور این قتلها را شخص ناشناسی به نام رمولوس داده بود. اما هویت این شخص تا سالها بعد مشخص نشد. لوگان تصمیم میگیرد که رسما وارد جنگ شود و برای ورود به نیروهای مسلح نام نویسی میکند؛ سپس به خدمت اولین گُردان چتربازان کانادا درمیآید. او در ماموریت برای همین گردان بود که با بلاداسکریم Bloodscream روبهرو شد؛ بلاد اسکریم انسانی فناناپذیر بود و قدرتها و خصوصیات خون آشام گونهای داشت. لوگان در عملیاتهای بسیاری شرکت کرد و دیری نپایید توانست تا به عنوان یکی از برترین سربازان لشگر اسمی برای خود دست و پا کند. او با پایان یافتن خدمتش ژاپن را برای زندگی و آموختن مهارتهای سامورایی برگزید.
بعد از جنگ
بعد از جنگ جهانی دوم لوگان به ژاپن بازگشت و پیشنهاد اوگان برای آموزش هنر نبرد را به یاد آورد. لوگان در مدت کوتاهی علاقهی بسیار زیادی به ژاپن به ویژه فرهنگ سامورایی و سنتهای بوشیدو پیدا کرد و این علاقه مدت بسیار زیادی در وی باقی ماند.
لوگان با تکمیل آموزشهایش سفری را به دور ژاپن آغاز کرد و در این سفر با «ایتسو Itsu»ی زیبا رو آشنا شد. لوگان و ایتسو خانوادهای تشکیل دادند اما تقدیر لوگان هیچگاه روی آرامش به خود ندید. پس از آن که لوگان در یک سانحه مردی را تصادفاً به قتل رساند به خانه بازگشت و با جسد ایتسو مواجه شد و دریافت که فرزندی که ایتسو در شکم داشت نیز توسط رمولوس ربوده شده بود. دیگر چیزی برای او در ژاپن باقی نمانده بود. لوگان به کانادا برگشت تا بار دیگر به جنگافزار ایکس بپیوندد. آنجا بود که او استخوانهای مشهور خود از جنس فلز آدامنتیوم Adamantium را به دست آورد. اما قبل از آن که لوگان به گروه «آلفا فلایت Alpha Flight » بپیوندد و برای اولین بار با «هالک Hulk» مبارزه کند، به دلیل یک شوک جسمی در آزمایش، حافظهاش را از دست داد.
بهروزرسانی
تیم ایکس
لوگان پس از مرخصی از خدمت نظام و اتمام تعلیماتش از ژاپن بازگشت تا به عنوان مامور ویژه در یک سازمان مخفی دولتی آمریکا خدمت کند. به طور کاملاً تصادفی سیبرتوث، دشمن فانی لوگان، نیز برای همین شغل درخواست داده بود. بین لوگان و سیبرتوث نزاعی در گرفت اما آن ها را به آرامش دعوت کردند. در همین زمان مشخص شد که این سازمان یک تشکیلات معمولی نیست. در این سازمان خاطرات لوگان و سیبرتوث را پاک کردند و خاطراتی غیرواقعی را در ذهن هایشان جایگزین کردند. لوگان دیگر هیچ خاطره ای جز خاطرات ژاپن را به یاد نمی آورد و دشمنی دیرینه اش با سیبرتوث را تماما از یاد برده بود. او در ماموریتهای زیادی دوشادوش سیبرتوث و دیگر هم گروهی هایش نظیر ماوریک و جان ریت(شبح) جنگید. در خلال یکی از همین ماموریت ها بود که لوگان برای اولین بار با «امگا رِد Omega Red» برخورد و مبارزه کرد.
بعد از اکثر ماموریت ها خاطراتی غیرواقعی را در ذهن لوگان و هم گروهی هایش جای گذاری می کردند. از این رو، آن ها تنها بخشی از خاطرات مربوط به اعمال و اهداف ماموریت هایشان را به یاد می آوردند. اعمال وحشیانه ی سیبرتوث دیگر افراد گروه را آزار می داد و دیری نپایید تا گروه درگیر اختلافات داخلی شد. این اختلافات فروپاشی گروه و جدایی سیبرتوث را به دنبال داشت. ظاهراً کار لوگان با تیم ایکس به پایان رسیده بود هرچند، لوگان هنوز در ابتدای راه پر درد و رنج پیش روی خود قرار داشت.
برترین مجموعه های داستانی
سلاح ایکس

تیم ایکس
پس از ماموریت هایی که لوگان برای تیم ایکس انجام داد توجهات بسیاری را به سوی خود جلب کرد. در جریان یکی از ماموریت های لوگان در قالب مامور ویژه ی عملیاتی، تعدادی از ماموران برنامه ی سلاح ایکس(یا پلاس) او را ربودند. برنامه ی سلاح ایکس برنامه ای مشترک بین دو کشور ایالات متحده ی آمریکا و کانادا به شمار می رفت. لوگان را به تاسیساتی واقع در جنگل های کانادا منتقل کردند. در این تاسیسات پروفسور تورتون، دکتر آبراهام کورنلیوس و کرول هاینز بر لوگان معایناتی انجام دادند. پروفسور تورتون دریافت که بدن جهش یافته ی لوگان قابلیت التیام بخشی داشته و نیز استخوان هایش توانایی جذب فلز آدامنتیوم به خود را دارند؛ در حالی که این فرآیند موجب کشته شدن افراد دیگر می شود. از این رو آن ها کوشیدند تا سلاحی تمام عیار و انسانی را خلق کنند.
این فرآیند به انجام رسید و تمام اسکلت لوگان با فلز محکم آدامنتیوم پوشانده شد. پنجه های دستش نیز با این فلز پوشیده و تبدیل به پنجه های تیغ مانند بُرانی شدند که قابلیت تکه تکه کردن همه چیز را داشتند. در برنامهی سلاح ایکس لوگان به شدت تحت تاثیر داروی آرامبخش قرار داشت و به وسیله ی کلاه خودی که بر سرش گذاشته بودند او را تحت کنترل کامل خود در آوردند و خاطراتی غیر واقعی به ذهنش وارد می کردند تا از این طریق برای انجام ماموریت های خود او را به عروسکی خیمه شب بازی تبدیل کنند. آن ها برای بررسی دستورپذیری لوگان، وی را مجبور کردند تا تمام مردم یک شهر را به قتل برساند. تمام توانایی های لوگان تحت آزمایش قرار گرفتند. اما سرانجام لوگان توانست در برابر کنترل ذهن مقاومت کند و به کمک سرباز زمستان از تاسیسات سلاح ایکس بگریزد. لوگان که بسیار خشمگین و وحشی شده بود هرکس را که سر راهش قرار میگرفت می کشت. البته پروفسور کرنلیوس، هاینز و ملکوم کلکورد که در سال های بعد مشکلات زیادی را برای لوگان به وجود آوردند، از این قضیه مستثنی بودند.
سازمان اچ

ولورین علیه هالک
لوگان پس از فرار از تاسیسات سلاح ایکس، چند ماهی را در حیات وحش کانادا گذراند اما سرانجام جیمز هادسون (ملقب به محافظGuardian ) و هثر هادسون (ملقب به کین خواهVindicator) او را یافتند. این دو ابرانسان دانشمندانی بودند که برای دایره ای به نام «سازمان اچ» وابسته به دولت کانادا کار می کردند. لوگان خیلی زود سلامتی روانیش را بازیافت و به خدمت دولت در آمد (او چیز زیادی از سلاح ایکس و وقایع قبل از آن به یاد نداشت). او در چند ماموریت سازمان اچ شرکت کرد. این سازمان به لوگان لباس و هویتی مخفی به نام ولورین بخشید. برجسته ترین ماموریت لوگان در این زمان یافتن و غلبه بر هالک بود. هالک در جنگل های کانادا دیده شده بود و ظاهراً بهترین مامور عملیاتی برای مقابله با این «غول سبز» ولورین بود. سازمان اچ ولورین را به منطقه ی عملیاتی اعزام کرد. ولورین سریعا موفق به یافتن هالک شد اما او را در حال مبارزه با «وندیگو Wendigo» دید.
ولورین که می دانست جنگیدن با هردوی آن ها دشوار است در ابتدا تظاهر به همکاری با هالک برای شکست وندیگو کرد اما به محض غلبه بر وندیگو در مقابل هالک قرار گرفت. لوگان جنگی سهمگین را علیه غول سبز آغاز کرد و این دو مدت زیادی با یک دیگر مبارزه کردند اما به نظر می رسید که قدرت هیچ کدام بر دیگری نمی چربید. پس از آن که مبارزه ی هالک و ولورین به درازا کشید به لوگان دستور داده شد که ماموریت را متوقف کرده و به هلیکوپتر بازگردد تا به سازمان اچ منتقل شود. در این زمان بود که پروفسور اگزاویر از جهش یافته بودن ولورین باخبر شد و او را با دقت زیر نظر گرفت.
ولورین در ایکس من

ملاقات با جین گری
اولین مواجهه ی ولورین با گروه ایکس من مصادف شد با زمانی که پروفسور اگزاویر برای برگزاری جلسه ی معارفه با دولت کانادا تماس برقرار کرده بود. پروفسور ایکس که می دانست سازمان اچ برای رسیدن به مقاصدش از ولورین سوء استفاده می کند و نیز از اختلاف ولورین با مافوق هایش مطلع بود، بی درنگ به لوگان پیشنهاد مقامی در گروه ایکس من را داد. مقام عالی رتبه ی سازمان با این پیشنهاد به مخالفت برخاست اما لوگان بر او تاخت و پیشنهاد اگزاویر مبنی بر پیوستن به مدرسه و گروه ایکس من را پذیرفت.حتی روح لوگان نیز از این موضوع خبر نداشت که سازمان او را از عمد مرخص کرده تا به پیروی از دستوراتی که در ناخودآگاهش جای گذاری کرده بودند پروفسور اگزاویر را به قتل برساند. اگزاویر از این موضوع مطلع بود و به راحتی تلقین کاشته شده در ذهن لوگان را پاک کرد. اگزاویر در ازای پیوستن لوگان به گروه ایکس من قول داد که او را در بازیافتن حافظه ی از دست رفته اش یاری رساند.
لوگان بلافاصله به تعدادی از اعضای جدید گروه نظیر نایت کراولر Nightcrawler (شب خیز)، بنشی Banshee، استورم Storm، سان فایر Sunfire، تاندربرد Thunderbird (مرغ تندر) و کلوسس Colossus که از نقاط مختلف جهان گرد آمده بودند پیوست. اسکات سامرز (ملقب به سایکلاپس Cyclops) به عنوان رهبر گروه انتخاب شده بود. لوگان و سایکلاپس در کار با یک دیگر به مشکل برخوردند زیرا لوگان صلاحیت او در رهبری گروه را زیر سوال می برد. ماموریت لوگان و دیگر هم تیمی هایش نجات اعضای اصلی ایکس من از جزیره ای بکر به نام کراکوا Krakoa بود. پس از موفقیت در انجام این ماموریت لوگان نیز همچون دیگر اعضای جدید گروه با اعضای اصلی ایکس من به مشکل برخورد. وارن ورتینگتون سوم (ملقب به انجل Angel) لوگان را در حیاط مشغول لاس زدن با جین گری می بیند. او که حس می کند لوگان پا را از حد خود فراتر گذاشته تا مبارزه با وی نیز پیش می رود اما جین مداخله می کند. این جریان آغازگر کشش عاطفی طولانی مدتی میان لوگان و جین گری شد. با این وجود او تا زمان مرگ نابهنگامش به رابطه ی خود با سایکلاپس مقید ماند. علی رغم کشش عاطفی میان جین و لوگان، جین و سایکلاپس تنها اعضای اصلی ایکس من بودند که مدت زیادی در گروه نماندند.
حماسهی فینیکس
در یکی از ماموریتها، ولورین و دیگر افراد ایکس به اسارت ربات های غول پیکری به نام سنتینل ها Sentinels در می آیند که ماموریت اصلی شان دستگیری و یا کشتن جهش یافتههاست. اسرا را در ایستگاهی فضایی در خارج از جو زمین زندانی می کنند اما آن ها با دزدیدن یک شاتل فضایی موفق به فرار و بازگشت به زمین می شوند. هنگامی که شاتل شروع به تکه تکه شدن کرد، ورق برگشت و پیروزی به شکست مبدل شد. اما جین داوطلبانه کنترل پرواز شاتل به سوی زمین را به دست گرفت و با این کار خود را در معرض تشعشعات کیهانی قرار داد. شاتل به سلامت به زمین رسید و در رودخانه ی هادسون سقوط کرد. ولورین و دیگر افراد ایکس از شاتل فضاییِ در حال غرق شدن بیرون آمدند اما هنوز نگران جین بودند. ناگهان جین از آب بیرون زد و قدرت کنترل اجسام شگرفی را به نمایش گذاشت؛ انگار که او دوباره زاده شده بود.
افراد ایکس این فرد را به عنوان جین گری خودشان پذیرفتند اما او در حقیقت موجودی فضایی به نام فینیکس Phoenix بود و خود را به جای جین جا زده بود. او بدن، شخصیت و خاطرات جین را تصاحب و جین حقیقی را در حالت اغما و در پیلهای در اعماق رودخانهی هادسون محبوس کرد. بعد از این واقعه ایکس من و جین دروغین ماموریت های زیادی را در کنار هم انجام دادند؛ برای مثال «دکن D’Ken» پادشاه مجنون سلسله ی شایر Shi’ar Empire را که خواهان نابودی و یا سلطه بر دنیا بود شکست دادند. در این ماموریت افراد ایکس در ماه با گارد پادشاهی شایر جنگیدند. در این جنگ لوگان با یکی از اعضای گارد به نام فنگ Fang رو در رو شد و او را شکست داد و چون لباسش پاره شده بود لباس اعضای گارد را به تن کرد. افراد ایکس بر نیروهای شایر غلبه و دکن را از مقامش خلع کردند و لیلاندرا Lilandra خواهر شاه مخلوع را به جای وی بر تخت پادشاهی نشاندند.
پس از بازگشت اعضای گروه به خانه، بدون اطلاع قبلی سر و کله ی گاردین(نگهبان)-دوست سابق و هم گروهی لوگان در یگان آلفا- پبدا شد و به گروه حمله کرد تا به هر قیمتی شده لوگان را به کانادا بازگرداند. اما گاردین شکست خورد و دست خالی به کانادا برگشت. گاردین بار دیگر اما این بار با کمک یگان آلفا قصد دستگیری لوگان را می کند اما لوگان باز هم در برابر تسلیم شدن مقاومت می کند و در کنار افراد ایکس باقی می ماند. لوگان ظاهرا به خواسته ی دولت کانادا برای بازگرداندن او به کشور بی توجه است. در این مدت لوگان برخلاف عادت همیشگی اش رابطه ای صمیمی با اعضای گروه پیدا می کند. او رابطه ای بسیار نزدیک با کلوسس، استورم و نایت کراولر داشت.
ظاهراً پیش از آن که لوگان دائما با مقامات دولتی به مخالفت برخیزد رابطه ی دوستانه ای با اگزیویر پیدا کرده بود. با این وجود اصرار لوگان بر خطاب کردن او با نام هایی خودمانی نظیر چاک و چارلی و یا حتی صورت رسمی تر آن چارلز به جای لفظ پروفسور، اگزیویر را ناراحت می کرد. از طرف دیگر به این دلیل که جین به رابطه اش با سایکلاپس مقید ماند رابطه ی او و لوگان به جایی نرسید. در این میان لوگان و افراد ایکس با تهدیدات بی شماری مواجه شدند. در یکی از همین ماموریت ها آن ها به ژاپن سفر کردند و لوگان در این کشور با دختری ژاپنی به نام «ماریکو یاشیدا Mariko Yashida» آشنا شد و دل به او بست. این عشق سبب شد تا لوگان از جین دست بکشد. پس از این ماموریت لوگان به کرات به ژاپن بازگشت تا ماریکو را ببیند و رابطه شان را تداوم بخشد.

ملاقات ولورین و ماریکو
فاجعه زمانی رخ داد که موجودی که خود را بجای جین جا زده بود و اکنون آزادانه نام خود را فینیکس اعلام می کرد تحت کنترل انجمن هلفایر Hellfire (تشکیلاتی که در صدد تسلط بر دنیا بودند)در آمد. او را گروگان گرفتند و مسترمایند Mastermind (مغز متفکر) بر ذهن او تسلط یافت و او را به دارک فینیکس(ققنوس اهریمنی) تبدیل کرد؛ موجودی بی رحم که دوشادوش هل فایر می جنگید نه علیه شان. افراد ایکس سعی کردند تا جین را نجات دهند اما به جز ولورین همه ی آن ها اسیر شدند. ولورین به تنهایی به دل سربازان انجمن هل فایر یورش برد و تعداد زیادی از آن ها را مجروح کرد. وقتی ولورین موفق به نجات افراد ایکس شد ناگهان دارک فینیکس عقلش را از دست داد و کنترلش از دست انجمن هل فایر خارج شد. او در حالی که در آتش خشم می سوخت از ساختمان انجمن هل فایر بیرون رفت و به سوی اعماق فضا پرواز کرد. او به پیروی از خوی وحشیگری خود کل یک سیاره ی مسکونی را نابود کرد.
پس از این حادثه ی دهشتناک فینیکس شخصیت عادی جین را بازیافت با این وجود همچنان متزلزل باقی ماند. قساوت قلب ] دارک[ فینیکس حکمرانان امپراطوری شایر را مجاب کرد این موجود (آن را از قبل می شناختند) باید نابود شود و این تصمیم به معنای کشته شدن جین بود. افراد ایکس حاضر به تحویل دادن هم گروهی خود نشدند و بار دیگر برای نجات جان جین در طرف تاریک ماه با گارد پادشاهی شایر به مبارزه پرداختند. نیروهای گارد در این مبارزه تقریبا به پیروزی رسیده بودند که فینیکس تمام قدرتش را به کار بست و شکست شان داد و چیزی نمانده بود تا همه ی آن ها را بکشد. بعد از این اتفاق نیمه ی جین بر فینیکس فائق آمد و به این نتیجه رسید که بیش از حد از کنترل خارج شده و زنده ماندنش بسیار خطرناک است. او سپس به خواست خود در مسیر شلیک یک توپ لیزری خودکار قرار گرفت و تبخیر شد. مرگ جین افراد ایکس را داغ دار کرد؛ به ویژه سایکلاپس و لوگان را که نتوانسته بود از عشق جین دل بکند. سایکلاپس بلافاصله تصمیم به کناره گیری از گروه گرفت و رهبری گروه را به استورم سپرد. اما لوگان در کنار افراد ایکس باقی ماند.
معرفی کاراکتر | بتمن Batman
توسط : مهران فلاح در تاریخ : یکشنبه, دسامبر 7th, 2014تقریباً از ابتدای شروع به کار فانتزی کمیک همیشه درنظر داشتیم دانشنامهای در مورد کاراکترها، نویسندگان، طراحان و … داشته باشیم که به دلیل کمبود نیرو تا به امروز نتوانستیم این هدف را اجرایی کنیم. اما با پیوستن تعدادی نیروی متخصص و باتجربه چند قدمی به آن نزدیکتر شدهایم. اولین سری از این مقالات را (که به دلیل سریع پیش رفتن کار و البته دقیق بودن مطالب از دانشنامه سایت جامعی چون ComicVine، ویکیپدیا انگلیسی و مراجع مختلف بهره گرفته شده است) فرید کرمی یکی از خوبترین طراحان، نویسندگان، مقالهنویسان و مترجمان کشورمان از کاراکتر بتمن آماده کرده است. حجم این مقالات بسیار بالاست به همین دلیل در بازهی زمانی مختلف و طی چند مرحله به صورت جامع به تاریخچه ۷۵ ساله شخصیت بتمن و کمیکهایش خواهیم پرداخت.
خاستگاه

بروس جوان در حال زاری بر سر اجساد والدینش
در ساعت ۱۰:۴۷ دقیقهی شب، خیّری ثروتمند به نام توماس وین به همراه همسرش مارتا و پسرشان بروس، از سالن سینما بیرون میآیند. وقتی پا به کوچهی «پارک رو Park Row» کوچهی پشتی سالن (که در حال حاضر با نام «کوچهی جنایت Crime Alley» شناخته میشود) میگذارند، با تبهکاری به نام «جو چیل» رو به رو میشوند. او اسلحه به دست از درون سایه به آنها نزدیک میشود تا گردنبند مروارید مارتا را سرقت کند. توماس برای محافظت از همسرش مداخله میکند اما تیر میخورد. مارتا جیغ میکشد، چیل در حالی که فریاد می زند:«این خفهات می کنه!» به مارتا نیز شلیک میکند. بروس که از مرگ والدینش شوکه شده بود، هیچگاه به حالت قبل برنمیگردد. بعد از این اتفاق، خدمتکار وفادار و عاقل خانوادهی وین به نام «آلفرد پنیورث» بروس را بزرگ میکند. بروس نه تنها ثروت عظیمی را به ارث میبرد بلکه شرکت پدرش یعنی «صنایع وین» نیز به او میرسد. بروس بر سر قبر والدین خود، از صمیم قلب سوگند میخورد که انتقام مرگ آنها را بگیرد.
علیرغم تمکن مالی بروس، خوشبختی هیچگاه به سراغش نمیآید. «دکتر لسلی تامپکینز» او را تسلی میبخشد و به وی کمک میکند تا برای والدینش سوگواری و برای خود هدفی در زندگی مشخص کند. در سن چهارده سالگی بروس سفری دوازده ساله را به دور دنیا آغاز میکند تا افراد ماهر را در زمینههای مختلف ملاقات کند. در طول این سفر است که او خود را از نظر جسمانی و روانی پرورش میدهد. او به تحصیلات آکادمیک نیز می پردازد و در دانشگاه کمبریج انگلستان، سوربون فرانسه و دیگر دانشگاههای مشهور اروپا به تحصیل مشغول میشود. مردی فرانسوی به نام «هنری دوکارت» طریقهی تعقیب و شکار تبهکاران، نینجایی به نام «کیریجی» مخفی کاری، بیابان نشینی آفریقایی هنر شکار و راهبان نپالی درمان زخمها را به او میآموزند.
بروس به «شهر گاتم Gotham City» باز میگردد و تبدیل به یک یاغی میشود. اما او با وجود تمام مهارتهایش، میداند چیزی وجود دارد که در نظر نگرفته است. بروس بر این عقیده است که تبهکاران افرادی به شدت خرافاتی و بزدل هستند. او برای غلبه بر شرارت در گاتم نیاز به نمادی وحشت آور دارد تا ترس به دل تبهکاران بیاندازد. روزی بروس در اتاق مطالعهی پدرش نشسته بود، خفاشی با شکستن شیشهی پنجره وارد اتاق میشود. بروس این اتفاق را به فال نیک میگیرد و ترس کودکیاش از خفاش را به یاد میآورد. خفاش نماد او میشود و وحشت را به جان دنیای تبهکاران گاتم میاندازد. او با استفاده از ثروت عظیمش تجهیزات و لباسی برای خود طراحی می کند. بدین ترتیب زندگی دوگانهی بروس آغاز میشود: او در روز تاجر و زن بازی میلیاردر با نام بروس وین است و در شب، نقاب بتمن بر چهره میکشد.
آفرینش

طرح اصلی باب کین
بتمن که یکی از قدرتمندترین شخصیتهای کمیکبوک به حساب میآید توسط طراحی به نام باب کین و نویسندهای به نام بیل فینگر خلق شد، هر چند گاهی اوقات از باب کین، طراح این شخصیت، به عنوان تنها خالق بتمن یاد میشود. بعد از موفقیت سوپرمن در سالهای اولیه ۱۹۳۹، دیسی کامیکس خواستار خلق ابرقهرمانهای بیشتری برای عناوین کمیک خود شد. باب کین ایدهای در رابطه با شخصیتی به نام بت-من(مرد -خفاشی) داشت. اختلاف نظرهای زیادی بر سر این موضوع وجود دارد که باب کین در اصل نام برد-من (مرد پرنده) را پیشنهاد داده بود و نام بت-من در واقع ایدهی بیل فینگر بوده است. انتخاب اسم عادی این شخصیت (بروس وین) از میهن پرست اسکاتلندی به نام رابرت د بروس و نیز سرتیپ انقلابی آمریکایی به نام مد آنتونی وین(که در کمیک ها از اجداد بروس به حساب می آید)، تاثیر گرفته است. برای طراحی لباس شخصیت، کین از ماشین پرندهی لئوناردو داوینچی الهام گرفت: اورنیتوپتر(وسیلهای که در آن بالها حول محوری نوسان میکنند ولی دوران نمیکنند) یا گلایدر بال زن که بالهایی شبیه به خفاش داشت.
اکثر جزییات طراحی لباس بتمن پیشنهادهای بیل فینگر بودند. در ابتدا کین بتمن را با لباسی قرمز و سیاه و یک نیم نقاب به همراه بال طراحی کرده بود. فینگر پیشنهاد کرد که لباس را به رنگ سیاه و خاکستری در آورند تا ظاهر شخصیت بیش از پیش تهدیدآمیز و شوم به نظر برسد. دیگر پیشنهاد او این بود که به جای نیم نقاب از باشلق و به جای بال از شنل استفاده کنند. فینگر همچنین از کین درخواست کرد که شیوهی به تصویر کشیدن چشمان بتمن در پشت نقاب را تغییر دهد و کین را وادار کرد تا چشمان بتمن را به نقاطی سفید تبدیل کند. بعدها فینگر اذعان کرد که در طراحی بتمن از شخصیت کمیکی «فنتوم Phantom» تاثیر گرفته بود – فنتوم ماسکی میپوشید و چشمانش مردمکی نداشت. دستکش نیز به لباس بتمن اضافه شد تا او اثر انگشتی از خود به جای نگذارد.

اولین حضور بتمن
همانگونه که در خلق سوپرمن از ویژگیهای فرهنگی محبوب آن سالها نظیر فیلمها، مجلات عامهپسند، کمیکاستریپ و تیتر روزنامهها استفاده شده بود، خلق جنبههای مختلف شخصیت بتمن، پیشینه، ظاهر و تجهیزات این شخصیت نیز از چنین ویژگیهایی تاثیر پذیرفت و حتی تاثیر جنبههای شخصیتی خود کین نیز در بتمن مشهود است. دو مورد از فیلمهای مورد علاقهی کین، منبع الهام اصلی خلق بتمن به حساب می آیند، یکی از این فیلمها «نجوای خفاش The Bat Whispers» بود که در سال ۱۹۳۰ با اقتباس از رمانی رازآلود به قلم «مری رابرت راینهارت» ساخته شد. شخصیت اصلی این رمان، کارآگاهی است که شخصیت پنهانی به نام خفاش دارد. دیگر فیلمی که در خلق بتمن بر کین تاثیر گذاشت «نشان زورو The Mark of Zorro» ساخته شده به سال ۱۹۲۰ بود. خاطر نشان میشود که گاهی در فیلمها و کمیکها این طور نشان داده شده که بروس قبل از به قتل رسیدن والدیناش این فیلم را تماشا کرده است. بتمن اولین بار در شمارهی ۲۷ «دیتکتیو کامیکس Detective Comics» منتشر شده به سال ۱۹۳۹ حضور پیدا کرد و بعد از آن با محبوبیتش در میان مردم، بتمن صاحب کمیک اختصاصی خود شد. همچون واندرومن و سوپرمن، شخصیت بتمن نیز از زمان خلقش در سال ۱۹۳۹ در مجموعه داستانهای دنبالهدار زیادی از دیسی کامیکس به عنوان شخصیت اصلی حضور داشته است.
دلیل منحصر به فرد بودن بتمن بسیار ساده است، او انسانی معمولی و فاقد هرگونه قدرت ابرانسانی است و برای شکست دادن دشمنانش تنها به هوش و ذکاوت، پول، خلاقیت و ابتکار، مهارتهای کارآگاهی، هنرهای رزمی و ایجاد وحشت متکی است. بتمن به عنوان تک شخصیت کمیکی درآمدزایی بسیاری دارد و از نظر اکثریت یکی از محبوبترین شخصیتهای ابرقهرمانی در دنیای مجلات کمیک است.
در داستان اصلی و اکثر بازنویسیهای انجام شده از بتمن، هویت پنهان وی شخصی به نام بروس وین است. او یک خیّر و کارخانهدار آمریکایی و نیز میلیونری زن باز(بعد ها به میلیاردر تبدیل می شود) است. وی که در کودکی شاهد به قتل رسیدن والدین خود بود، سوگند میخورد تا انتقام آنها را بگیرد و این سوگند با آرمان تحقق عدالت در هم میآمیزد. وین خود را از نظر جسمی و هوشی پرورش میدهد و لباس خفاش مانندی به تن میکند تا با جرم و جنایت مقابله کند. بتمن در شهر تخیلی گاتم سیتی در آمریکا فعالیت میکند و از شخصیتهای پشتیبانی از جمله همکارش در مبارزه با جرم و جنایت یعنی رابین، خدمتکارش آلفرد، رئیس پلیس جیم گوردون و گاهی قهرمان موثنی به نام بتگرل یاری میجوید. او با شخصیتهای شرور زیادی از جمله جوکر، پنگوئن، ریدلر، تو فیس(دوچهره)، راس الغول، اسکرکرو(مترسک)، پویزن آیوی، کت ومن و … مبارزه میکند. برخلاف دیگر ابرقهرمانان او ابرقدرت خاصی ندارد و در جنگ بی امانش با جرم و جنایت تنها از هوش خود، مهارتهای کارآگاهی، علم و فناوری، ثروت، قدرت و چالاکی جسمی، مهارتهای رزمی، عزمی راسخ، وحشت و تهدید دشمنانش بهره میجوید.
بتمن پس از معرفیاش به شخصیتی بسیار محبوب مبدل گشت و دیری نپایید که صاحب کمیک اختصاصی خود با نام «بتمن» در سال ۱۹۴۰ شد. در دهههای مختلف، برداشتهای متفاوتی از این شخصیت صورت گرفت. در اواخر دههی ۱۹۶۰ مجموعهی تلویزیونی بتمن، برداشتی سطح پایین از این شخصیت را ارائه داد که تا سالها پس از اتمام این مجموعه گریبانگیر این شخصیت شده بود. بعد از آن نویسندگان مختلفی بر داستانهای بتمن کار کردند تا آن را به ریشههای تاریک خود بر گردانند و از تلاش این نویسندگان نتایج متفاوتی حاصل شد. این فضا و جنبهی تاریک از بتمن با کمیک تحسین شدهی «بازگشت شوالیهی تاریکی» نوشتهی فرانک میلر در سال ۱۹۸۶، «جوک کشنده The Killing Joke» نوشتهی آلن مور و «تیمارستان آرکام:بنایی خطرناک بر زمینی خطرناک Arkham Asylum: A Serious House on Serious Earth» و… به اوج خود رسید. موفقیت همه جانبهی فیلمهای بتمن ساختهی کمپانی برادران وارنر نیز در حفظ علاقهی مردم به این شخصیت تاثیر به سزایی داشت.
تاثیرات عوام پسندانه
مجلات عامهپسند و ارزانقیمتی که از محبوبترین انواع سرگرمی مردم در نیمهی اول قرن بیستم به شمار میآمدند، تاثیر بسیار زیادی بر شخصیت بتمن گذاشتند. در آن سالها، مجلات عامهپسند گونههای مختلفی داشتند، از داستانهای عاشقانه گرفته تا ترسناک در این مجلات به چاپ میرسید اما بخش اصلی مجلات عامه را داستانهایی از قهرمانان مرموز تشکیل میداد. بعدها بیل فینگر اظهار کرد که در ابتدا داستانهای بتمن نیز در سبک متداول این مجلات نوشته شده بودند. یکی از شخصیتهای مشهور داستانهای عامهپسند، شخصیتی به نام «شَدو The Shadow» بود که به منبع الهامی برای بیل فینگر و باب کین مبدل شد. هر چند این دو نفر از طریق رسانههای متفاوتی ماجراهای شدو را دنبال میکردند. فینگر قالب مجلهای این شخصیت را میپسندید که داستان هفت تیر کش بی غل و غشی بود که با جرم و جنایت مبارزه میکرد و هویتش پنهان بود. اما کین قالب رادیویی را ترجیح میداد که ماجرای زن باز ثروتمندی به نام لمونت کرانستون بود. این شخصیت از قدرت هیپنوتیزم برخوردار بود و با استفاده از آن ذهن و عقل افراد را مغشوش میکرد تا نتوانند او را ببینند.
تحولات شخصیت
دوران طلایی(رونق و شکوفایی)

بتمن دوران طلایی
وقتی شخصیت بروس وین نخستین بار در دوران طلایی داستانهای کمیک معرفی شد، یاغیای بود که به بتمن مشهور شده بود. بتمن برای اولین بار در شمارهی ۲۷ مجموعه داستانی دیتکتیو کامیکس Detective Comics حضور پیدا کرد و در شمارهی سی و سه از این مجموعه بود که خاستگاه این شخصیت شرح داده شد. بروس وین فرزند توماس وین و همسرش مارتا بود. والدین بروس، افراد خیّر و ثروتمندی بودند که از طبقهی اشرافی و مرفه گاتمسیتی به حساب میآمدند. بروس در عمارت اربابی وین بزرگ شد و زندگی مرفهی را تجربه کرد تا اینکه در شبی شوم سرنوشتش تغییر کرد. آن شب بروس و والدینش به سینما رفته بودند و پیاده به خانه بر میگشتند که با دزدی خرده پا و مسلح به نام جو چیل مواجه شدند. در ابتدا چیل جواهرات مارتا را طلب کرد اما این سرقت به تیر خوردن مارتا و توماس وین منجر شد. بروس پس از مرگ والدینش سوگند خورد که شرارت را برای همیشه از گاتم پاک کند. او تمرینات سخت جسمی و روانی را آغاز کرد و در مهارتهایی از جمله هنرهای رزمی، جرم شناسی و اختفا به درجهی استادی رسید.
بروس با به اتمام رساندن آموزشهایش متوجه میشود که برای رسیدن به هدفش تنها داشتن این مهارتها کافی نیست، جنایتکاران باید از او میترسیدند. در همین لحظه خفاشی از پنجره داخل میشود و بروس را میترساند. او از خفاش تاثیر میگیرد و آن را به عنوان نمادش انتخاب میکند و تبدیل به بتمن میشود.
بتمن شاهد به قتل رسیدن خانوادهی گریسون بود. این خانواده گروهی آکروبات باز بودند. پس از آن که صاحب سیرک از پرداخت باج(برای محافظت) به خلافکاران سر باز زد، گانگستر ها خانوادهی گریسون را به قتل رساندند. بروس سرپرستی دیک گریسون را برعهده گرفت و او را آموزش داد تا به همکارش رابین تبدیل شود. بروس و دیک به عنوان اولین ماموریتشان تونی زوکو -رئیس مافیایی که مسئول قتل جان و مری گریسون بود-را پیدا کردند و انتقام مرگ آنها را از او گرفتند. هیچوقت در داستانها به این موضوع اشارهای نشد که چرا بروس سرپرستی دیک را بر عهده گرفت، هر چند این مسئله احتمالا به این دلیل بوده که دیک نیز مانند بروس در کودکی والدین خود را از دست داده بود. بتمن و رابین در قالب گروه دو نفرهی «Dynamic Duo» با دشمنان زیادی از جمله ریدلر، اسکرکرو(مترسک)، پنگوئن و جوکر به مبارزه پرداختند.
در نهایت بتمن به یکی از موسسان و اعضای اصلی «انجمن عدالت آمریکا Justice Society Of America» تبدیل شد. بتمن همچنین به همکاری با ادارهی پلیس گاتم(GCPD) در مبارزه با جرم و جنایت ادامه داد و بعدها رسما به عنوان مامور غیرنظامی پلیس برگزیده شد. در داستانهای بعدی آلفرد پنی ورث Alfred Pennyworth به عنوان خدمتکار وین معرفی شد و سرانجام از هویت گروه «داینامیک دو» مطلع گشت و به بتمن و رابین کمک کرد تا هویت خود را مخفی نگه دارند. در دههی چهل بود که ماجرای عشق بروس و ویکی ویل Vicki Vale مطرح شد و ویکی را در جمع کثیر معشوقههای بروس وین قرار داد. برای خلق ویکی ویل از نقش لوییس لین Lois Lane در متروپلیس تقلید شده بود. ویل اغلب وقت زیادی را صرف کشف هویت واقعی بتمن میکرد ولی هر زمان به کشف حقیقت نزدیک میشد، بتمن به گونهای او را فریب میداد که باور کند او بروس وین نیست. این اتفاق که هویت مخفی ابرقهرمانان تا مرز فاش شدن پیش رود در دوران طلایی کاملاً مرسوم بود. در ابتدا بتمن به عنوان یاغیای سنگ دل به تصویر کشیده شد که برای رهایی شهر از جرم و جنایت دست به استفاده از سلاح و قتل دشمنانش میزند. اما ویتنی السورث Whitney Ellsworth ویراستار جدید دیسی کامیکس به کمک اصول اخلاقیای که برای بتمن تعیین کرده بود، این شخصیت را برای همیشه از کشتن و به کار بردن سلاح منع کرد.
دوران نقرهای (دورهی شکوفایی نسبی)

بتمن دوران نقرهای
در این دوره دیسی کامیکس پیوستگی داستان شخصیتهایش در جهانهای مختلف را مطرح و نیز این مسئله را بیان کرد که تمام داستانهای بتمن در دورهی طلایی در جهان دوم (Earth 2) رخ داده بودند. در جهان دوم بتمن با کتومن ازدواج میکند و دختر آنها هلنا وین، در نهایت تبدیل به هانترس Huntress میشود. در این جهان بتمن از کار خود کنار میکشد و شغل رئیس پلیس گاتم را برعهده میگیرد. دیک گریسون در جهان دوم تبدیل به وکیلی حرفهای و صاحب سبک میشود و به کار خود به عنوان رابین نیز ادامه میدهد. اما وی سرانجام در آخرین ماجراجویی خود در مبارزه با جنایتکاری با نام بیل جنسون -که قدرت ماورایی به دست آورده بود- کشته میشود. در این دوره داستان گذشتهی بروس نیز گسترش مییابد و عموی او فلیپ وین که بعد از مرگ والدین بروس برای مدتی از او نگهداری کرد نیز وارد داستان میشود. بروس همچنین برادر بزرگتری به نام توماس وین جونیور دارد که پس از مرگ والدینشان کارش به بستری شدن در تیمارستان میکشد. ضمنا حقیقت مرگ مارتا و توماس وین برملا میشود که کشته شدنشان در واقع اتفاقی نبوده است و گانگستری به نام لکس ماکسون دستور قتل آنها را داده بود.
در دوران کودکی بروس، روزی پدرش برای شرکت در یک مهمانی بالماسکه لباس خفاش به تن کرده بود(شبیه لباس بتمن در آینده)، در این مهمانی او با ماکسون درگیر میشود و جلویش میایستد. ماکسون سوگند میخورد که از دکتر وین انتقام بگیرد، سپس جو چیل را مامور میکند که سرقتی ترتیب دهد که در نهایت به مرگ توماس و مارتا وین منجر شود. بروس گاهی اوقات در جریان تمریناتش لباسی شبیه به لباس آیندهی رابین را به تن میکرد و زیر نظر کارآگاه پلیسی به نام هاروی هریس Harvey Harris تعلیم دید. در این دوره، بتمن دائماً با قهرمانهای دیگری از جمله سوپرمن و گاهی رابین همگروه میشد تا در کنار یکدیگر با شرارت به مبارزه بپردازند (این داستانها در مجموعه کمیک ورلد فاینست World’s Finest Comics بین سالهای دههی پنجاه تا هشتاد به چاپ رسید). این گروهها در نهایت موجب به وجود آمدن انجمن عدالت آمریکا Justice League of America شد.
بعد از مجروح شدن رابین (دیک گریسون) بتمن بر ادامهی فعالیت خود بدون هیچ همکاری پافشاری میکند. اینجاست که دیک برای ادامهی تحصیل در دانشگاه او را ترک و از عمارت اربابی وین نقل مکان میکند. بتمن بیشتر مواقع انفرادی کار میکرد اما بعضی مواقع رابین و بتگرل نیز به او ملحق میشدند. در این زمان بود که شخصیت بتمن شروع به تاریک شدن کرد (تاحدودی به خاطر این بود که رابین او را ترک کرده بود اما عمدتا دلیل آن را میشود در تغییر اوضاع دنیای واقعی یافت). جنایتهای خشونت آمیز در گاتم افزایش پیدا کرد و سر و کلهی جوکری خشنتر، با خلق و خویی بیش از پیش سادیستیک در داستانها پیدا شد(به عبارت دیگر جوکر دست به کشتن طعمههای خود میزد).
بتمن همچنین با راس الغول (به معنای سر دیو در زبان عربی) ملاقات میکند. او بیش از ششصد سال عمر کرده و از معدود افرادی است که از هویت واقعی بتمن با خبر است. در ابتدا راس الغول آرمان خود و بتمن را یکسان مییابد اما پس از آنکه بتمن متوجه میشود راس الغول برای جان افراد ارزشی قائل نیست، آنها به دشمن یکدیگر تبدیل میگردند. در این زمان سر و کلهی برادر بزرگ بروس، توماس وین جونیور، پیدا میشود. سپس توماس به یک تروریست تبدیل میشود اما ضدقهرمانی به نام «ددمن Deadman» بدن وی را تسخیر کرده بود. بتمن میتوانست ددمن را از بدن برادرش بیرون بکشد ولی توماس خیلی زود در جریان نجات برادر کوچکترش میمیرد.
بعدها بتمن از جاستیس لیگ بیرون میآید تا گروه خودش با نام «بیگانگان Outsiders» را تشکیل دهد. بتمن برای مدتی این گروه را رهبری میکند اما سرانجام از آوت سایدرز نیز کنارهگیری میکند.
دوران نوین

بتمن دوران نوین
بعد از انتشار داستانی به نام «بحران در جهان های بیکران Crisis on Infinite Earths» بود که خط داستانی بتمن در جهان دوم Earth-Two از تاریخ حذف شد. دیسی کامیکس کوشید تا خاستگاه شخصیتهای بزرگش از جمله بتمن را از نو تعریف کند. در مجموعه داستان موفق «بتمن: سال اول Batman: Year One » نوشتهی فرانک میلر داستان بتمن از نو روایت شد یا میتوان این طور بیان کرد که جنبهی جدیتری از شوالیهی تاریک مطرح شد و از پیش پا افتادگی شخصیت کاسته شد. این تغییر بتمن را تاریکتر و قابل باورتر کرد و میزان چیرگی روانشناختی بتمن بر بروس وین را نمایان ساخت، به گونهای که از آن زمان به بعد بروس به طور کامل(جسمی و روانی) به شوالیهی تاریکی تبدیل میشود. در این دوره، جزییات بیشتری از شخصیت جیم گوردون Jim Gordon به تصویر کشیده شد و فساد ادارهی پلیس شهر گاتم Gotham City Police Department یا به اختصار GCPD بیش از پیش مشخص شد. این موضوع دلیل نیاز گاتم به بتمن را عینیت بیشتری بخشید. داستان زندگی دیک تغییری نکرد اما خاستگاه جیسون تاد عوض شد و او به فرزند یتیم کلاهبرداری خرده پا تبدیل شد که سعی در دزدیدن لاستیکهای بت موبیل داشت. فیلیپ و توماس وین جونیور از این مجموعه حذف شدند و بروس به دست دوست و خدمتکار قابل اعتماد پدرش یعنی آلفرد پنیورث پرورش یافت.
علاوه بر این بتمن دیگر از موسسان انجمن عدالت Justice League نبود. در خلال مجموعه داستانی «پسر اهریمن Son of the Demon » بتمن با تالیا ازدواج میکند و سپس تالیا باردار میشود. به تالیا حمله میشود و بتمن در جریان نجات او با خطر مرگ مواجه میگردد .بعد از این اتفاق تالیا خود را مانع و مزاحمی بر فعالیتهای بتمن میبیند و تظاهر میکند که بچهاش سقط شده است. آن دو از یکدیگر جدا میشوند و تالیا او را ترک میگوید و فرزند خود را به دنیا میآورد.
در داستان جدید، بتمن جیسون تاد را در حالی مییابد که سعی در دزدیدن لاستیکهای بت موبیل دارد. جیسون بر خلاف دیک اعمال بتمن را زیر سوال می برد و عاقبت از دستورات وی سرپیچی میکند. این موضوع تا آنجا ادامه مییابد که جیسون به خطری برای خود و اطرافیانش تبدیل میشود. بتمن به این فکر میافتد که نقاب رابین را از وی بگیرد اما جیسون او را به نحوی متقاعد میکند که تصمیمش را تغییر دهد. سرانجام جیسون در مییابد که زنی که او را بزرگ کرده مادر واقعی او نیست و مصمم میشود که مادر حقیقی خود را پیدا کند. او به خاورمیانه سفر میکند اما به بتمن بر میخورد که به دنبال جوکر میگردد. جیسون به او توضیح میدهد که در جستجوی مادر حقیقی خود است. بتمن نگاهی به فهرست افراد احتمالی میاندازد و یکی از اسمهای موجود در فهرست را می شناسد: ساندرا ووسان که در اصل قاتلی به نام لیدی شیوا Lady Shiva ست.

جسد جیسون در آغوش بتمن-کمیک مرگ در خاندان
پس از یک درگیری مختصر با شیوا، بتمن دریافت که او مادر جیسون نیست. جیسون موفق به یافتن مادر خود یعنی شیلا هیوود شد و هویت مخفی خود را به او نشان داد اما شیلا او را به جوکر فروخت. مادر جیسون خود معاملاتی سری انجام داده بود و نمیخواست در مرکز توجهات قرار بگیرد به همین دلیل به جوکر حق السکوت پرداخت میکرد. جوکر جیسون را با یک دیلم به طرز وحشیانهای کتک زد و سپس بمبی را منفجر کرد که سبب مرگ جیسون و مادرش شد. این اتفاقات در جریان مجموعه داستان «مرگ در خاندان Death in the family» رخ دادند.
بعد از این واقعهی دلخراش شخصیت بتمن تیره و تاریکتر و مبارزهاش با جرم و جنایت شدیدتر و خشنتر شد. تیم درک Tim Drake پسری که از نزدیک شاهد به قتل رسیدن خانوادهی گریسون بود، متوجه شد که رفتار بتمن پس از مرگ رابین خشن شده است. او دریافت که اولین رابین دیک گریسون بود و با این وجود بروس وین هم میبایست بتمن بوده باشد. تیم میدانست که بتمن در مبارزاتش به دوست و یاوری نیاز دارد. بعد از تلاش ناموفقش برای قانع کردن دیک به همکاری دوباره با بتمن، دیک برای اینکه بروس را در وضعیت روانی سالم نگه دارد از وی تقاضا کرد که تیم را آموزش دهد تا به رابین بعدی تبدیل شود. سرانجام تیم پس از پشت سر گذاشتن آموزش هایی طاقت فرسا به رابین جدید تبدیل شد.
در ابتدای مجموعه داستانی «غروب شوالیه Knightfall» شخصیت منفی جدیدی به نام «بِین Bane» بتمن را فلج میکند. این اتفاق سبب میشود که بتمن از عزراییل Azrael بخواهد که وظیفهی وی را به گردن بگیرد. بعد از پایان مجموعهی غروب شوالیه خط داستانی این سری به دو قسمت تقسیم شد و هر دو جنبه را در بر گرفت: یک خط داستانی راجع به ماجراهای عزراییل در قالب بتمن بود و دیگری سفر و تلاش بروس وین برای تبدیل شدن دوباره به بتمن را دنبال میکرد. در مجموعه داستانی «فرجام شوالیه KnightsEnd» شخصیت عزراییل بیش از پیش دست به خشونت زد و سرانجام بروس وین که بهبود یافته بود وی را شکست داد. سپس وین شنل بتمن را موقتاً به دیک گریسون(نایت وینگ Nightwing) سپرد تا در این مدت با انجام تمرینهایی خود را دوباره آماده سازد.
تلاقی داستانی(کراساُور) «ساعت صفر Zero Hour» (لحظه ی آغاز) در سال ۱۹۹۴ دوباره بر داستانهای شرکت دیسی کامیکس- از جمله بتمن- تاثیر گذاشت. در میان این مجموعه تغییرات، برجستهترین مورد این است که در داستانهای بتمن، عوام مردم و جنایتکاران به بتمن به دید یک افسانهی شهری نگاه میکنند تا یک قهرمان معروف. همچنین، قاتل خانوادهی وین هیچگاه پیدا نشد و شخصیت جو چیل نیز از این مجموعه حذف و فرض شد داستانهایی نظیر «سال دوم» هیچوقت در دنیای اصلی اتفاق نیافتادهاند.
در بازنشر مجموعه داستانی انجمن عدالت به قلم گرنت موریسون در سال ۱۹۹۶ که انجمن عدالت آمریکا نام گرفت، بتمن بار دیگر به این گروه پیوست. با وجود اینکه بتمن در بسیاری از پیروزی ها و موفقیتهای انجمن عدالت آمریکا دخیل بود اما این گروه هیچ دخالتی در نجات بتمن و شهر گاتم از فاجعهای که در پایان این مجموعه داستان بدان گرفتار شد، نداشتند. در مجموعه داستان «ویرانی Cataclysm» منتشر شده به سال ۱۹۹۸، شهر گاتم به وسیلهی زمین لرزه ویران و سپس این شهر تماماً از کشور و دولت ایالات متحدهی آمریکا جدا شد. در داستان «سرزمین هیچ کس No Man’s Land» چاپ شده به سال ۱۹۹۹، بتمن که از منابع تکنولوژیکی خود محروم شده بود برای باز پسگیری شهر گاتم دست به مبارزه با دستههای تبهکاران می زند.
در همین زمان، رابطهی بتمن و ادارهی پلیس گاتم به دلیل اتفاقات داستانهای «بتمن: پلیس مجروح Batman: Officer Down» و «بتمن: مانور جنگ/جنایات جنگ Batman: War Games/War Crimes» به تیرگی میگراید. در داستان پلیس مجروح یاران بتمن در ادارهی پلیس یعنی رئیس پلیس گوردون و هاروی بولاک Harvey Bullock اخراج میشوند. همچنین در داستانهای جنایات جنگ و مانور جنگ، تصادفاً نقشهی بتمن برای شکست دادن شبکهی تبهکاری در گاتم منجر به جنگ بزرگ گانگستران با یکدیگر می شود و در نهایت این جنگ بلک ماسک Black Mask را به حکمران بلامنازع تبهکاران گاتم سیتی تبدیل میکند. پس از این اتفاق بتمن به یک فراری تحت تعقیب تبدیل میشود. مشکل دیگری از جانب لکس لوتر (که در پس پردهی اتفاقات کمیک «سرزمین هیچ کس»بود) به سراغ بتمن میآید. لوتر در صدد گرفتن انتقام از بروس وین است زیرا او باعث لغو شدن قراردادهای دولتی شرکت لوتر شده و از این طریق دست وی را از رسیدن به مقام ریاست جمهوری آمریکا کوتاه کرده بود. در مجموعه داستانی «بروس وین: قاتل؟ Bruce Wayne: Murderer?» و «بروس وین: فراری Bruce Wayne: Fugitive»، لکس لوتر ترتیب قتل معشوقهی بتمن به نام وسپر Vesper را میدهد (که در اواسط دههی نود معرفی شد). بتمن میتوانست بیگناهی خود را ثابت کند اما در همین زمان او یکی دیگر از یاران خود به نام ساشا Sasha را از دست میدهد. ساشا محافظ شخصی بروس بود (از طرف تشکیلاتی به نام «کیش و مات Checkmate») و به دلیل اینکه از شهادت دادن علیه او سرباز میزند، به زندان میافتد. بتمن نمیتوانست دست داشتن لوتر در قتل وسپر را ثابت کند به همین دلیل از تالیا الغول کمک میگیرد و داستان انتقام بتمن از لوتر در شمارهی ۱ تا ۶ کمیک سوپرمن/بتمن Superman/Batman #1–۶ نقل میشود. بتمن نه تنها باعث به هم خوردن ماجرای ریاست جمهوری لوتر میشود بلکه در اقدامی اکثریت سهام شرکت لوتر را قبضه میکند و باعث ورشکستگی وی میشود.
سرانجام تیم درک تبدیل به رابین جدید میشود اما در همین زمان و دور از چشمان بتمن، راس الغول جیسون تاد را زنده میکند. هر چند احیای دوبارهی جیسون با موفقیت به انجام رسید اما عواقبی هم برای وی به دنبال داشت. جیسون زنده میشود اما دیگر هیچ عواطف و احساساتی ندارد و درد و رنجی را حس نمیکند. راس الغول به تالیا میگوید که عملیات احیای جیسون ناموفق بوده و به وی دستور میدهد که جیسون را بکشد. اما پس از مدتی تالیا به جیسون دلبستگی پیدا میکند و تصمیم میگیرد که به جای کشتن جیسون بار دیگر او را به درون «لازاروس پیت Lazarus Pit»(یا گودال ایلعازر) بیاندازد. این بار تمام خاطرات و احساسات و درد و رنج زندگی او باز میگردند. تالیا تصمیم میگیرد که جیسون را برای کشتن بروس وین و جوکر آماده کند و او را آموزش میدهد. سرانجام جیسون با بتمن و جوکر رو به رو میشود ولی نمیتواند هیچ یک از این دو نفر را بکشد. در همین دوره زمانی بود که مجموعه داستان بتمن/سوپرمن نیز خلق شد. این مجموعه ارتباط داستانی کمی نیز با مجموعه داستانهای اصلی بتمن و سوپر من داشت، هر چند بیشتر مواقع از خط داستانی مختص به خود برخوردار بود.
برترین مجموعههای داستانی

گروه دو نفره Dynamic Duo
«هاش Hush»، «غروب شوالیه» و «سرزمین هیچ کس» از جملهی برترین مجموعههای داستانی بتمن به حساب میآیند. دلیل برجسته بودن «غروب شوالیه» آن است که در این مجموعه داستانی بتمن برای اولین بار به طور کامل مغلوب می شود. «بِین Bane» کمر بتمن را میشکند، سپس بتمن نقابش را به فرد دیگری به نام «عزراییل» می دهد تا برای مدتی بتمن باشد. اما عزراییل دیوانه بود؛ به همین دلیل بروس وین تا زمانی که بتواند سلامتی کامل خود را به دست بیاورد این وظیفه را به فرزند خوانده ی خود دیک گریسون محول می کند.
اولین دیدار بتمن و جوکر
پلیس انبار متروکه ای مملو از اجسادی سلاخی شده می یابد، تمام این اجساد نیشخند بر چهره دارند. اینجاست که مردم گاتم برای اولین بار طعم حضور جوکر را میچشند. بتمن در حال جستجو برای یافتن این قاتل است اما خود جوکر در گزارشی که تلویزیون از تیمارستان آرکام Arkham Asylum پخش می کند، ظاهر می شود و گزارشگر اخبار را با استفاده از سم ناشناخته اش می کشد و سپس از مرگ شماری از افراد ثروتمند گاتم خبر می دهد. بتمن احتمال می دهد که جوکر همان «رد هود Red Hood» است که بعد از مبارزه با بتمن و افتادن در ضایعات شیمیایی، به چنین حال و روزی افتاده است. جوکر افرادی را که وعده ی کشتن شان را داده بود با استفاده از سم خود از پای در می آورد و تلاش های بتمن برای متوقف کردن وی راه به جایی نمی برد. پس از آن که جوکر به یک زندان یورش می برد، زندانیان آن را آزاد و مسلح می کند و کارکنان زندان را می کشد، شهر گاتم به هرج و مرج کشیده می شود. این جنایتکاران در سرتاسر گاتم دست به آشوب و ویرانی می زنند اما بتمن آن ها را متوقف و دستگیر می کند. هدف بعدی جوکر بروس وین است.

جوکر: مردی که می خندد
عمارت وین تحت محافظت و نظارت شدید پلیس قرار می گیرد و این موضوع باعث می شود که بروس وین نتواند در قالب بتمن وارد عمل شود. او مقداری از سم جوکر را که قبلاً به دست آورده بود به خود تزریق میکند. سم فوراً اثر می کند و بروس وین را به سرعت به بیمارستان منتقل می کنند. اما در راه آلفرد پادزهر این زهر را که پس از مطالعه و تلاش بسیار بروس به دست آمده بود، به او تزریق می کند. وقتی بروس بهبود می یابد از نقشه ی اصلی جوکر با خبر می شود. وقتی که او تحت تاثیر این سم بود انگیزه ی جوکر از انجام این اعمال را متوجه می شود و همچنین در می یابد که ترور بروس وین تنها سرپوشی بر نقشه ی اصلی جوکر برای کشتن تمام مردم گاتم بوده است. بتمن پس از بررسی سرنخ هایی که در زمان تعقیب جوکر جمع کرده بود، به این نتیجه می رسد که آسان ترین راهی که جوکر می تواند از طریق آن به هدف خود برسد، مسموم کردن منبع آب گاتم است. او جوکر را در آب انبار گاتم گیر میاندازد اما او را نمی کشد. تیمارستان آرکام بازگشایی می شود و جوکر را در آن زندانی می کنند.
پیدایش «دوچهره»
در مراسم عروسی جانی ویتی، خواهرزاده ی کارماین رومن فالکونی، فالکونی از بروس می خواهد که برای شراکت وی در بانک گاتم سیتی به او رای دهد. بروس که از نقشه ی فالکونی برای پول شویی باخبر است این درخواست را رد می کند. در این مراسم سلینا کایل Selina Kyle، بروس را همراهی می کند. در راه خروج آن ها دنت را می بینند. دنت که در حال فضولی کردن در آن اطراف بوده توسط افراد فالکونی مورد ضرب و شتم قرار می گیرد. بروس به او کمک می کند و به تنهایی مراسم را ترک می گوید.
بتمن در هنگام بررسی پنت هاوس فالکونی به کت ومن برخورد و او را تعقیب می کند. اما کت ومن می گریزد. نشان بتمن در آسمان نقش میبندد و سپس بتمن با دنت و گوردون دیدار می کند و با یک دیگر قرار می گذارند که رومن را رسوا و دستگیر کنند. رومن برای سر بتمن و کتومن جایزه تعیین می کند. بتمن ریچارد دنیلز رئیس بانک گاتم سیتی را تهدید می کند زیرا او از پولی که فالکونی به بانک می ریخت حمایت می کرد. دنیلز از سمت خود استعفا می دهد اما پیامد این کار گریبانش را می گیرد و فالکونی خواهرزاده اش ویتی را مامور می کند تا او را به قتل برساند.
در هالووین، ویتی به دست ضاربی ناشناس کشته می شود. شخص ناشناس برای کشتن وی از هفت تیر کالیبر ۲۲ و برای خفه کردن صدای آن از پستانک شیشه شیر استفاده کرده بود. ضارب یک فانوس کدویی در صحنه ی قتل باقی می گذارد. دنت و بتمن به پیروی از کت ومن، اندوختهی پول نقد فالکونی را به آتش می کشند. وقتی دنت به خانه باز می گردد افراد فالکونی خانه اش را منفجر می کنند و به ظاهر او و همسرش گیلدا را به قتل می رسانند. اما پس از بازجویی از خلافکارانی که این بمب را ساخته بودند مشخص شد که دنت و همسرش زنده اند. گیلدا به دلیل جراحاتی سطحی در بیمارستان بستری است اما دنت هیچ آسیبی ندیده است.
چند ماه بعد قاتل ویتی دوباره وارد عمل می شود و در بازه های زمانی مشخصی-به خصوص در تعطیلات-دست به کشتن افراد نزدیک به فالکونی از جمله پسرش آلبرتو می زند، او با همان اسلحه افراد را به قتل می رساند(که در صحنه جا می ماند) و هر بار از خود یادگاری مختص به همان تعطیلات را بر جای می گذارد. شماره ی سریال سلاح مخدوش و دور دسته ی آن با چسب پوشانده شده بود. مردم بر این قاتل اسم هالیدی Holiday (تعطیلات)می گذارند. جوکر از آرکام فرار می کند تا هالیدی را بیابد و سپس به قتل برساند و با استفاده از گاز خنده ی سمی خود تمام مردم را در میدان اصلی گاتم بکشد اما بتمن از این کار جلوگیری می کند. رومن «پویزن آیوی Poison Ivy» را از آرکام فراری می دهد تا بتواند بروس وین را با سم خود آلوده کند و با این کار باعث شود که وین تحت تاثیر سم، برای شراکت در بانک گاتم به فالکونی رای دهد. اما سلینا کایل در قالب کت ومن وی را از چنگ آیوی رهایی می بخشد. زیرا در آن زمان سلینا کایل و بروس وین با یکدیگر رابطه داشتند.
در همین زمان، ورنون فیلدز دستیار جدید دنت دست به جستجو در پرونده های قدیمی پلیس می زند و در نهایت متوجه ارتباطی بین کارماین فالکونی و بروس وین می شود. سابقا توماس وین جان فالکونی را پس از زخمی شدن در یک تیراندازی نجات داده بود؛ بنابراین دنت به این نتیجه رسید که هنوز ارتباطی بین پسران وین و فالکونی برقرار است. بروس در روز مادر بازداشت شد، با این وجود محاکمه ی او در روز پدر به نفع وی به اتمام رسید چون آلفرد در دادگاه حضور پیدا کرد و با شهادت دادن به نفع بروس تمام جریان محاکمه را زیر سوال برد؛ آلفرد دلیل علنی نشدن گزارش توماس وین از این حادثه را سابقه ی فساد و رشوه خواری در پلیس گاتم اعلام کرد. هالیدی در روز پدر دست به قتل پدر سال مارونی زد.
فالکونی ریدلر Riddler را مامور می کند تا هویت واقعی هالیدی را کشف کند. اما زمانی که در انجام این کار ناموفق می ماند سوفیا دختر فالکونی او را اخراج می کند. هالیدی سراغ ریدلر می رود اما چون آن روز، روز دورغ آوریل بود او را زنده می گذارد.
هالیدی تمام افرادی را که به کشف هویت واقعی او نزدیک می شوند به قتل می رساند. پزشک قانونی، اسلحه سازی که برای هالیدی اسلحه تامین می کرد و مادر ویتی که در حال تحقیق در مدارک پزشکی قانونی بود همه توسط هالیدی به قتل می رسند زیرا او احتمال می داده که این افراد به کشف هویت واقعی او نزدیک شده باشند.
مارونی در دادگاه دنت بر علیه فالکونی شهادت می دهد.زمانی که مارونی در زندان به سر می برد سوفیا به ملاقات وی رفته و رابطه ی عاطفی بین این دو شکل می گیرد.در روز دادگاه که از قضا مصادف با روز تولد فالکونی است ،رومن به جای شهادت دادن اسید بر صورت دنت میپاشد. مارونی به ورنون فیلدز رشوه داده بود تا این اسید را به دست وی برساند. اما دنت پس از آن که جراح خود را با چاقو زخمی می کند از بیمارستان می گریزد.
دنت به مدت یک ماه ناپدید می شود. گوردون مدارکی نظیر یک قبضه هفت تیر کالیبر ۲۲ در خانه ی دنت می یابد و به این نتیجه می رسد که دنت همان هالیدی است اما بتمن این فرضیه را باور نمی کند.در روز کارگر بتمن با جولیان دی معروف به کلندرمن صحبت می کند. بتمن احتمال می دهد که هدف بعدی هالیدی کلندرمن باشد. نظر دی این است که هالیدی احتمالا مارونی است. در همان شب به درخواست بتمن، گوردون مارونی را به سلول دیگری منتقل می کند اما در جریان انتقال هالیدی ظاهر می شود و دو گلوله به سر مارونی و چند گلوله به سینه ی محافظ او شلیک می کند. هالیدی سلاحش را به سوی گوردون نشانه می رود و گوردون متوجه می شود که هالیدی در حقیقت آلبرتو فالکونی است. محافظ فالکونی که در واقع همان بتمن بود به آلبرتو حمله کرده و او را تا سر حد مرگ کتک می زند اما گوردون او را از کشتن وی باز می دارد. آلبرتو بازداشت و سپس زندانی می شود. او به جرم های خویش اعتراف می کند اما از اعدام در اتاق گاز نجات می یابد زیرا او را دیوانه اعلام می کنند.
در شب هالووین دنت همه ی زندانیان آرکام به جز کلندر من را با شیر و خط انداختن آزاد می کند. دنت، فالکونی و سوفیا را در پنت هاوس شان غافلگیر کرده و گیر می اندازد. کت ومن و عوامل جوکر محافظین فالکونی را با گاز خنده از پای در می آورند. بتمن مداخله می کند اما نمی تواند دنت را (که اکنون به دوچهره تبدیل شده) از کشتن فالکونی باز دارد. در جریان کشمکش بین بتمن و دوچهره سوفیا از پنجره به بیرون پرت می شود. دوچهره فرار می کند و ورنون فیلدز دستیار سابق خود را به دلیل همکاری با مارونی برای زخمی کردن وی به قتل می رساند. سپس دنت خود را به بتمن و گوردون تسلیم می کند. زمانی که به دنت دستبند می زنند به این دو می گوید که دو نفر قاتل به نام هالیدی وجود داشته است. این گفته باعث ظنین شدن بتمن و گوردون می شود.
موخره: گیلدا در شب کریسمس در حال آماده شدن برای ترک خانه ی جدیدشان است. او جعبه ای را به موتور خانه می برد. در حین انجام این کار او با صدای بلند با خود حرف می زند و می گوید که در پرونده های دنت طریقه ی مخدوش کردن شماره ی سریال سلاح و استفاده از پستانک به عنوان صدا خفه کن را خوانده است. سپس او یک هفت تیر کالیبر ۲۲ و یک کلاه و کت را دورن آتش بخاری می اندازد و می سوزاند. گیلدا سپس می گوید که قتل در تعطیلات را خود او آغاز کرد تا از این طریق از همسرش که درگیر مبارزه با امپراطوری فالکونی و جلوگیری از گسترش آن بود محافظت و زمینه را برای بچه دار شدن شان آماده کند. او بر این عقیده است که دنت قتل های شب سال نو را انجام داده بود و آلبرتو با اعترافش به پلیس دروغ گفته است. او همچنین اضافه کرد که دنت بالاخره بهبود خواهد یافت و آن ها بار دیگر در کنار هم خواهند بود؛ گیلدا به او ایمان داشت.هیچ گاه هالیدی واقعی پیدا نشد.
بتمن جیسون تاد را به خدمت می گیرد
در کوچه ی جنایت، بتمن جیسون تاد را در حال دزدیدن چرخ های بت موبیل می یابد. جیسون در ساختمانی متروکه زندگی می کرد و با فروش روزانه ی چرخ هایی که می دزدید روزگار می گذراند. پس از آن که تمایلات مبارزه با جنایت جیسون بر بتمن آشکار شد، وی تصمیم گرفت تا سرپرستی جیسون را برعهده بگیرد؛ به ویژه که بروس مدتی در غیاب رابین سابق، دیک گریسون، تنها زندگی کرده بود. جیسون به سرعت مهارت های لازم برای بردوش انداختن شنل رابین را کسب کرد و این طور به نظر می رسید که جانشین خلف دیک خواهد شد. اما با گذشت زمان بتمن دریافت که جیسون تا تبدیل شدن به یک جرم ستیز ایده آل فاصله ی زیادی دارد. رفتار و عملکرد جیسون در تضاد کامل با طبع خشک و بی احساس بتمن هنگام انجام وظیفه بود. گاهی اوقات جیسون خود را در موقعیت هایی بسیار خطرناک در گیر می کرد و جان خود و استادش را به خطر می انداخت. گاهی نیز در هنگام انجام ماموریت احساسات آمیخته با خشمش را بروز می داد. جیسون مردی را که معشوقه اش را کشته و با این حال عفو شده بود، به قتل رساند. این اقدام وی ضعف جیسون را بیش از پیش نمایان کرد. به زودی بتمن دریافت که جیسون هنوز با مرگ والدینش کنار نیامده است. بنابراین صلاح دید که جیسون برای مدتی دست از فعالیت بکشد تا بتواند با اتفاقاتی که بر خانواده اش گذشته بود رو به رو شود. جیسون با این تصمیم بروس به مخالفت برخاست اما چاره ای جز اطاعت نداشت.
هنگامی که جیسون به خانه ی سابقش در کوچه ی جنایت رفته بود با یکی از دوستان قدیمی خانواده ی خود مواجه شد. این دوست جعبه ای حاوی بعضی وسایل والدینش نظیر شناسنامه ها، اسناد و عکس هایشان را به او داد. جیسون که در راه بازگشت به خانه ی بروس در حال بررسی وسایل موجود در جعبه بود، متوجه یک نا هم خوانی در شناسنامه ی خود شد.بر طبق شناسنامه، کاترین تاد فقید مادر واقعی او نبود و نام مادر واقعی جیسون با حرف «اس» شروع می شد.
جیسون با امید به زنده بودن مادرش شروع به جستجو برای یافتن هویت مادر واقعی خود کرد. تلاش او برای یافتن مادرش به اسم سه زن ختم شد؛ این سه نفر در خارج از کشور زندگی می کردند. به همین دلیل جیسون کشور را به قصد بیروت ترک کرد تا اولین زن را بیابد. در همین زمان بتمن رد جوکر را که از تیمارستان آرکام فرار کرده بود تا بیروت دنبال کرد. هدف جوکر این بود که کلاهک های موشکی ای که دزدیده بود را به تروریست های بیروت بفروشد. بروس و جیسون تصادفاً در بیروت یک دیگر را می بینند. پس از آن که آشکار می شود که اولین زن در لیست جیسون جاسوسی مخفی در گروه تروریستی مورد نظرشان بوده، این دو در مییابند که ماموریت شان به یک هدف ختم می شود. بروس و جیسون با کمک یک دیگر نقشه های جوکر را عقیم باقی می گذارند و گروه تروریستی را از بین می برند. بعد از این اتفاق، زن مورد نظرشان می گوید که هیچ گاه فرزندی نداشته است و این گفته باعث ناامیدی جیسون می شود.
نفر بعدی در لیست شیوا ووسان آشنای دیرینه ی بتمن بود. این زن قاتلی خطرناک بود که به همان گروه تروریستی خدمت می کرد. بتمن و رابین به کمک یک دیگر او را شکست دادند و با استفاده از سِروم حقیقت یاب دریافتند که شیوا نیز هیچ وقت فرزندی به دنیا نیاورده است.
نفر بعدی ساکن اتیوپی بود و در برنامه ی مبارزه با قحطی در این کشور فعالیت می کرد. بتمن و رابین او را پیدا کردند و سرانجام جیسون مادر حقیقی خود، شیلا هیوود، را از نزدیک ملاقات کرد. چشمان جیسون به مادرش رفته بود. مادر و پسر زمان کوتاهی را کنار یک دیگر گذراندند.سپس در میان حیرت جیسون،مادرش از او خواست که آنجا را ترک کند.جیسون که چادر مادرش را زیرنظر داشت متوجه شد که او در واقع با جوکر همکاری می کند. جوکر محموله های دارویی را به عنوان باج از او طلب می کرد تا در بازار سیاه به فروش برساند. رابین بتمن را از این موضوع باخبر می کند و آن ها به سراغ تشکیلات می روند اما در عوض با جمع کثیری از محافظین جوکر روبه رو می شوند. آن ها دیر به چادر می رسند. جوکر پیش از رسیدن آن ها محموله را ربوده و جای آن را با محموله ای بسیار خطرناک عوض کرده بود –گاز خنده ی کشنده اش. این محموله به قضیه ی مادر جیسون ارجحیت داشت و باید به نقطه ای امن منتقل می شد. بتمن برای رسیدگی به این موضوع منطقه را با مینی هلیکوپتر خود ترک کرد و جیسون را در نزدیکی انبار دارو تنها گذاشت.علی رغم این که بتمن مکرراً به جیسون دستور داده بود که تا زمان برگشتنش دست به هیچ اقدامی نزند، جیسون برای یافتن مادر خود به طرف انبار به راه افتاد. جیسون مادرش را در انبار پیدا کرد و راجع به جوکر از او پرس و جو کرد اما در این میان هویت مخفی خویش را برملا ساخت. مادر جیسون برای لحظه ای یکه می خورد سپس به جیسون میگوید که جوکر آنجا را ترک کرده است و نگران هیچ چیز نباشد. او جیسون را به اتاق دیگری میبرد. جیسون خیلی دیر متوجه می شود که مادر عزیزش با دست های خویش، فرزندش را به تله ی مرگ هدایت کرده است. جوکر و افرادش در انبار برای او کمین کرده بودند. مادر جیسون می گوید که اجازه نخواهد داد رابین نقشه ی جوکر را به مقامات لو دهد زیرا ممکن بود تحقیقات بعد از آن سبب فاش شدن اختلاس های مادر جیسون نیز بشود. در حالی که مادر جیسون از کمک به او سر باز می زند جوکر با یک دیلم جیسون را به باد کتک می گیرد.
جوکر که به خواسته اش رسیده بود جیسون و مادرش را دست بسته، به همراه یک بمب ساعتی در انبار رها میکند. جیسون به نحوی از جا برمی خیزد و مادرش را از بند آزاد می کند. مادر جیسون او را بلند کرده و آن دو سعی می کنند تا از آن جا فرار کنند اما در می یابند که جوکر آن ها را در انبار محبوس کرده است.
بتمن بازگشت و انبار را ویران و در آتش یافت. او نومیدانه دست به جستجو در میان آوار زد اما قلباً می دانست که تلاش هایش بی نتیجه است. دیگر کار از کار گذشته بود. او خاطراتش با جیسون را به یاد می آورد. دیری نمی گذرد که بتمن جنازه ی سوخته و کبود شده ی جیسون را می یابد و عزمش را جزم می کند تا انتقام مرگ رابین را بگیرد.
بتمن : خاندان
پنجاه سال پیش، از ربطه ی نامشروع تاجری یونانی به نام کاستاس کازانتکاکیس که در گاتم زندگی می کرد و منشی اش لوسینا دلمونت، دختری به نام سلیا کازانتکاکیس متولد شد. کاستاس لوسینا را ترک کرد و زمانی که سلیا تنها سه سال داشت افسردگی ناشی از فراغ باعث شد تا لوسینا دست به خودکشی بزند. سلیا به یتیم خانه ی سنت کوپر سپرده شد و زمانی که به سن قانونی رسید، خود به تنهایی سرپرستی یتیم خانه را برعهده گرفت. سلیا زمانی که تحت فشار یک بساز بفروش به نام استنفورد وایتیکر قرار داشت با مارتا وین آشنا شد. وایتیکر قصد داشت تا با خرید کل محله ای که یتیم خانه نیز بخشی از آن بود، ساخت و ساز برج های مسکونی را در آن منطقه آغاز کند. در آن زمان مارتا وین بر سر این موضوع با وایتیکر در شهرداری مبارزه می کرد و سرانجام توانست با جلب نظر مساعد شهرداری منطقه را به عنوان میراث فرهنگی شهر اعلام کرده و در این مبارزه پیروز شود.
متاسفانه این پیروزی زیاد دوام نیاورد و بنای یتیم خانه در آتش سوخت و ویران شد. مدارک دست داشتن وایتیکر در این حادثه جزیی و فرعی بودند اما به لطف شهادت مارتا و سلیا، دادگاه وایتیکر را به جرم آتش افروزی عامدانه محکوم کرد. سلیا از تلاش های مارتا در محکوم کردن وایتیکر سپاس گزار بود. مارتا تصمیم گرفت تا با دعوت وی به کلوبی به نام چت نوآر در خیابان بی، روحیه ی سلیا را شاد کند. در این مکان بود که مارتا یکی از وابستگان سزار روسِتی به نام دنهولم سینکلر را ملاقات کرد. سلیا سعی کرد تا مارتا را از ارتباط با سینکلر بر حذر دارد اما مارتا به حرف او گوش نکرد. به همین دلیل سلیا خود دست به کار شد تا جلوی سینکلر بایستد و به او بگوید که کاری به کار مارتا نداشته باشد. سینکلر متوجه حس حسادت سلیا به مارتا شد و شیفتهی آن شد. سینکلر با بیان این مسئله که می داند در اصل چه کسی مسئول آتش سوزی یتیم خانه بوده است، تهدیدات سلیا را خنثی کرد. سلیا دیگر حرفی برای گفتن نداشت اما سینکلر خیال او را راحت می کند و می گوید دست از سر مارتا برمی دارد اما سکوتش بهایی خواهد داشت. سینکلر سلیا را می گیرد و بدنش را به خود می چسباند. سلیا علی رغم میل باطنی اش به خواسته ی او تن می دهد.
سرانجام مارتا می فهمد که سلیا خود یتیم خانه را آتش زده بود تا از این طریق از بیمه پول دریافت کند و ماجرای وایتیکر بهترین بهانه برای اجرای این نقشه بود. مارتا به سراغ سلیا می رود اما سلیا زیر بار اتهاماتی که مارتا به او وارد می کند نرفته و خشم مارتا را به حساب حسادت بچگانه ی او به خود می گذارد چون سینکلر سلیا را به مارتا ترجیح داده بود. با این وجود سلیا که از نفوذ سیاسی مارتا در گاتم خبر داشت تصمیم گرفت تا کشور را ترک کند و به کشور آبا و اجدادی خود یونان برود.
زمانی که سلیا گاتم را به مقصد یونان ترک کرد ۲۲ سال داشت. سرانجام سلیا پدر گریزپای خود را ملاقات کرد و در شرکت او مشغول به کار شد. سلیا پس از مرگ پدرش اداره ی شرکت نساجی او را در دست گرفت و با تامین پارچه ی مورد نیاز طراحان مد اروپایی توانست موفقیت شرکتش را تضمین کند. او در سن ۵۳ سالگی با کارخانه داری به نام پورتر اندیکوت ازدواج کرد اما به زندگی در میلان ادامه داد.زمانی که اندیکوت بر اثر سکته ی قلبی فوت کرد، سلیا جای او را به عنوان یکی از اعضای هیئت مدیره ی صنایع وین گرفت.
نیکولاس کازانتکاکیس ملقب به «تِرَکِر» (ردیاب) به نشانه ی تنفر مادرش از سزار روستی به دار و دسته ی او حمله کرد.نوه ی سزار گابریل روسِتی تشکیلات پدربزرگش را در دست گرفته و با ورود به تجارت مواد مخدر کسب و کار تشکیلات را گسترش داده بود. ترکر به بدن افراد روستی برق وصل می کرد و از این طریق آن ها را می کشت. خوشبختانه بتمن توانست یکی از افراد روستی به نام سانتوس و یک مامور مخفی اداره ی مشروبات و تنباکو را از دست وی نجات دهد. سانتوس به عنوان تشکر پذیرفت که به بتمن اطلاعات دهد تا وی دریابد که چه کسی از دار و دسته ی روستی کینهی خانوادگی دارد.
نیکولاس به برج زفیر در مرکز گاتم بر می گردد. سلیا برج زفیر را از یک شرکت مادر ژاپنی خریداری کرده بود و این ساختمان اکنون به عنوان مخفیگاهی برای محفل جغد ها استفاده میشد. نیکولاس عقیدهی شخصی اش راجع به بتمن را به پزشک محفل «دکتر اکسس» میگوید. نیکولاس معتقد است که بتمن به این دلیل با جرم و جنایت مبارزه می کند که از خطر لذت میبرد. اما دکتر به نیکولاس می گوید که نباید وسوسه ی به خطر انداختن جان خویش را بیاهمیت شمرد.
دکتر اکسس معتقد است که مبارزه ی بتمن با جرم و جنایت در شهر گاتم ریشه در ضربه ای روحی در دوران کودکیش داشته و او به طرز وسواس گونه ای خود را ملزم به نجات جان مردم می داند، حتی اگر جان آن ها بی اهمیت شمرده شود. بعد از این مکالمه دکتر ترکیبی از الکتروم را به بدن نیک تزریق می کند تا بدنش را در برابر آسیب و مرگ مصونیت بخشد.
روز بعد بروس به جلسه ی دیگری در محل صنایع وین می رود زیرا اعضای هیئت مدیره در صددند تا برای ابقا یا برکناری بروس در سمت مدیر عاملی صنایع وین تصمیم گیری کنند. سلیا کازانتکاکیس می کوشد تا هیئت مدیره را متقاعد کند که صنایع وین بدون تصدی گری یکی از اعضای خانواده ی وین به قهقرا می رود. دلیله وگنر که خواهان برکناری بروس است عقیده دارد که زندگی اجتماعی وی در قالب پسری میلیاردر می تواند اعتبار شرکت وین را لکه دار کند.
بهروزرسانی
با وجود اینکه بروس از اتهام همدستی در قتل وسپر فرچایلدز تبرئه شده بود، همچنان به عنوان سوژهی خبری مطبوعات باقی ماند. دلیله معتقد بود که سوء شهرت غیرعادی بروس سبب ناراحتی سهام داران و شرکای شرکت میشود. دلیله اولتیماتوم مکتوبی به بروس فرستاد که اگر از استعفا از سمت مدیریت سرباز بزند، عدم کفایت وی را در جلسهی هیات رئیسه به رای می گذارد. سلیا بروس را مجاب کرد که درخواست نامهی دلیله فرمالیته است. اعضای هیات رئیسه مطلع بودند که بروس مسئولیتهای شرکت را به لوشس فاکس سپرده است اما او پس از پشت سر گذاشتن سکتهای شدید دیگر قادر به انجام این وظیفه نبود.
بروس نگران بود که مبادا مدیریت صنایع وین به دست فردی خارج از هیات رئیسه بیافتد زیرا این واقعه آسیب پذیری و ضعف شرکت را به دنبال داشت. لکس لوثر برای سوء استفاده از این ضعف دیوید کین را مامور کرد تا فرضیهی همدستی بروس در قتل وسپر را مطرح کند. بروس دلیله را استخدام کرد تا جلوی شرکتهایی که برای صنایع وین دندان تیز کرده بودند را بگیرد. با این وجود او میدانست که دلیله در نهایت به او نارو خواهد زد.
با این حال بروس بیش تر نگران انگیزههای ترکر برای حمله به دار و دستهی روستی بود. بروس به مدت دو ماه اقدامات ترکر را بررسی کرد. ترکر، برتیس دلگادو حسابدار خانوادهی روستی را ربود و کلمنت ولمن را نیز جلوی سگ هایش انداخت تا تکه پارهاش کنند. در اظهارات افرادی که از حملهی ترکر به یک آزمایشگاه تولید شیشه جان سالم به در برده بودند آمده بود که ترکر به مانند موجودی اهریمنی است.
در نقطهی دیگری از شهر گابریل روستی به سراغ ماشین خود می رود اما اثری از رانندهاش «روییز» نمییابد. ناگهان روییز بر روی شیشهی جلوی ماشین روستی پرت می شود. روستی و افرادش شروع به تیراندازی به ترکر میکنند. ترکر روستی و افرادش را ناکار میکند و کیف روستی را برداشته و میگریزد. خوشبختانه بتمن مدتی بود که تحرکات روستی را زیر نظر داشت تا سر و کلهی ترکر پیدا شود.
دکتر اکسس سیستم جاسوسی «باگ» را در سرتاسر گاتم به کار میگیرد تا ارتباط خود را با ترکر حفظ کند. دکتر اکسس به نیکلاس میگوید که با بتمن درگیر نشود. ترکر به توصیهی دکتر گوش میکند و با وارد آوردن یک پالس الکتریکی به بتمن از معرکه میگریزد. دکتر اکسس ارتباط رادیویی با ترکر را قطع میکند و سپس باگ را به خاطر شبکهی دوربینهای جاسوسیاش میستاید.
باگ که در حقیقت هکتور نام داشت در کودکی شاهد کشته شدن پدر و مادرش به دست همدیگر بود. به دلیل ضربهی روحی وارد شده از این واقعه که منجر به کنارهگیری او از دیگر افراد شده بود، هکتور را که تنها ده سال داشت در تیمارستان بستری کردند. با این وجود میل شدید به تماشاگری جنسی در او پیدا شد و در نظر سلیا این ویژگیاش برای محفل مفید آمد. محبتهای مادرانهی سلیا به هکتور او را ترغیب کرد تا در عرض یک سال شبکهی دوربینهای جاسوسی محفل را راه اندازی کند. اکنون محفل همه چیز را در گاتم میدید و میشنید.
روستی تصمیم گرفت تا برای مبارزه با ترکر از افراد خارج از دار و دستهاش یاری بجوید. پنگوئن «تکنسین» را به او پیشنهاد کرد که علاقهی زیادی به جمع آوری آثار تاریخی مربوط به گاتم داشت؛ آثاری نظیر اختراعاتی که در نمایشگاه بین المللی در سال ۱۹۴۱ به معرض دید قرار داده شدند و نیز آثاری مربوط به قبل از پیدایش شهر گاتم. تکنسین این آثار را مرمت و بازسازی می کرد و به خلافکارانی چون ریدلر میفروخت. با این وجود تکنسین در اصل برای سلیا کار میکرد و او بود که لباس اختفای مخصوص ترکر را طراحی کرده بود. در نتیجه تکنسین پیشنهاد روستی برای یافتن ترکر را رد میکند و در عوض به او کارت ویزیتی به شکل پاسور می دهد. تکنسین به روستی پیشنهاد میکند که این کار را به «شاهِ دلSuicide King» بسپارد.
در جریان ضیافت خیریهی هتل دومان در محل ساختمان صنایع وین، دلیله شهردار گاتم را تهدید میکند که اگر شهر نتواند انتظارات صنایع وین را بر آورد آن ها تجارت خود را به شهر دیگری انتقال میدهند. بروس به محل برگزاری ضیافت میرسد اما فردی مست به نام راجر اسلوان سر راهش سبز می شود. اسلوان از وی میخواهد که به حرفش گوش کند اما پیش از آن که بتواند کلام دیگری بر زبان آورد مامورین امنیتی جشن او را بیرون میکنند. سلیا بروس را از دوست دخترش جدا میکند تا با او گفتگو کند. سلیا از بروس درخواست میکند تا برای ریاست صنایع وین مبارزه کند زیرا او بر این باور است که اگر بروس در این مورد اهمال ورزد باعث ناامیدی مادر مرحومش خواهد شد. سپس سلیا اتفاقات گذشته را مطرح و نحوهی آشنایی خود با مادر بروس را تعریف میکند. سلیا میگوید از این که پس از مرگ مارتا به سراغ بروس نیامده و در کنار او نبوده افسوس میخورد. این گفته بروس را متاثر میکند.
در همین زمان شاه دل به خانهی روستی می رود. او با درگیری و شکست دادن افراد روستی استعدادش را به نمایش میگذارد. سپس خود را به گابریل روستی که از مهارت وی به وجد آمده بود معرفی میکند. گابریل شاه دل را شایستهی عضویت در تشکیلاتش میداند. شاه دل به او پیشنهاد میکند که حاضر است در صورتی که گابریل ۲۰ درصد از تجارت دار و دستهی روستی را به او بسپارد، ترکر را بکشد. روستی با بی میلی به خواستهی شاه دل تن میدهد؛ زیرا میخواست تا هرچه زودتر از شر ترکر خلاص شود.
بروس نظر لوشس فاکس در مورد سلیا را جویا میشود. لوشس به بروس میگوید که سلیا به واسطهی صنایع نساجیاش در سرتاسر اروپا به ثروت رسیده اما اکنون منبع درآمد اصلی وی معاملات ملک است. سلیا با فردی اسپانیایی به نام پورتر اندیکوت ازدواج کرد و پس از مرگش بر مسند قدرت او در شرکت نشست. در نظر لوشس، سلیا تاجری سرسخت اما متواضع بود. سپس بتمن به ملاقات سانتوس رفت تا اطلاعات بیشتری از هویت ترکر جمعآوری کند و دلیل کین خواهی ترکر از خانوادهی روستی را دریابد. سانتوس به بتمن اطلاع میدهد که روستی شاه دل را به خدمت گرفته تا ترکر را نابود کند. گابریل و شاه دل یک قرار مبادلهی پول دروغین ترتیب میدهند تا ترکر را به سوی خود جذب کنند.
بتمن در راه رسیدن به محل تبادل پول با اوراکل تماس میگیرد. بروس از اوراکل میخواهد تا هویت شخص بالادست ترکر را شناسایی کند؛ بتمن شنیده بود که ترکر از طریق لینک ارتباطی مخصوص به خود با شخص دیگری صحبت میکند. اوراکل از نرم افزار رمزگشایی خود استفاده میکند تا تماسهای مشکوکی که ممکن بود به ترکر یا دکتر اکسس مربوط شود را ردیابی و از طریق کامپیوتر دنبال کند. علاوه بر این اوراکل به اطلاعات جالبی در مورد شگردهای تجارت دلیله وگنر برخورد میکنند. اوراکل این اطلاعات را در اختیار انجمن کارگزاران بورس قرار میدهد. آن ها دلیله را به کلاهبرداری و توطئهی مالی درون سازمانی متهم میکنند…
معرفی کاراکتر | مرگ Death
شمایل و خاستگاه
مرگ
(Death) یک از شخصیت های داستانی دیسی از سری مجموعه کمیک بوک های سندمن
(The Sandman) است. او برای اولین بار در شماره ۸ سندمن (اوت ۱۹۸۹) ظاهر
شد، شخصیت مرگ توسط نیل گیمن و مایک درینبرگ خلق شده است.
در داستان، مرگ نشان دهنده مرگ و زندگی است و همچنین بشارت دهنده روح نیز است. مانند تمام تعاریف انساندیسی، او تجسم مرگ است. او در لحظات پایانی به دیدار مردگان میرود و آنها را به پایان راهنمایی میکند. با این حال، با توجه به گفته نابودی (Destruction) در مجموعه Sandman Special: The Song of Orpheus، بر خلاف بسیاری از تعاریف عامیانه از تجسم مرگ، او نیز در هنگام تولد مردم در آنجا حضور دارد و روح آنها را به کالبد جدید راهنمایی میکند. بدیهی است، او به دلیل داشتن چنین نقشی همیشه تنها باشد. مرگ در مجموعه اورفئوس در یونان باستان با نام Teleute شناخته می شود.

اولین لحظه حضور مرگ در مجموعه سندمن
از لحاظ فیزیکی، او مخالف سنتی تجسم فرهنگ غربی از مرگ است، بر اساس فرهنگ غربی مرگ تجسمی از یک اسکلت است که دارایی داسی بلند است که عمر انسان را با آن میبرد که بیشتر با عنوان Grim Reaper شناخته می شود. در سندمن، مرگ بسیار جذاب است، او زنی جوان و رنگ پریده است که به شکل گوتیک لباس میپوشد، او بیشتر اوقات یک لباس مشکی جین بر تن دارد. همچنین او یک عنخ نقره به دور گردن و در اطراف چشم راست خود نشان خداوندگاری هورس را دارد. چهره او بسیار دلنشین است، او در زمین بسیار متکبر و جسور است و شاید بتوان گفت بسیار شبیه به بردارش رویا می باشد. این شخصیت او باعث شده است که کارکتر مرگ به یکی از محبوب ترین شخصیت های سندمن تبدیل شود. همچنین مرگ به عنوان پانزدهمین کارکتر برتر دنیای کمیک بوک از سمت مجله امپایر انتخاب شده است. او از طرف Comics Buyer’s Guide در لیست ” ۱۰۰ زن جذاب کمیک” به عنوان دومین زن جذاب کمیک بوک ها انتخاب شده است.
تاریخچه مرگ

مرگ در شماره ۸۰ Weird War Tales
از شخصیت مرگ چندین تجسم دیگر نیز در دنیای دیسی حضور دارد. حضور فیزیکی مرگ به عنوان یک شخصیت میتواند از ابتدا به شکل متفاوتی بوده باشد یا اینکه با شخصیت فعلی رابطه ناشناخته داشته باشد، یا به صورت کلی میتوان گفت شکل فعلی مرگ تغییر یافته شکل پیشین او قبل از سندمن است. برای مثال وقتی مورفیس (پادشاه رویا) به دنبال تکه های قدرت خود بر روی دنیای فانی بود، به نزد مارشن مانهنتر رفت، او در آنجا از قالب همیشگی خود در بستر داستان های سندمن خارج شد و به شکلی در آمد که انسان ها او را آنگونه نمیدیدند. این نشان میدهد که ظاهر فیزکی اندلس ها (ظاهر رویا، حداقل) نسبت به ذهن هر فرد تغییر میکند. از سوی دیگر زمانی که مارکو پلو از رویا در خصوص اینکه چهره اش چرا همیشه رنگ پریده است میپرسد او اینگونه جواب میدهد ” این مهم است که تو به چه نگاه میکنی “. بسیاری از منابع این را نیز تایید میکنند که شکل حقیقی مرگ در مجموعه سندمن چیزی جز یک شمایل ذهنی از بی پایان ها نیست.
در مجموعه ” کاپیتان اتم” شماره ۴۲، مرگ در آنجا Black Racer و Nekron را همراهی میکند. در این داستان هر سه آنها به عنوان یک تجسم واحد از مرگ شناخته میشوند. هر چند این قضیه توسط نیل گیمن بعدها رد شد و عنوان شد که مرگ از اندلس ها تنها تجسم حقیقی مرگ می باشد. با این حال، Nekron, the Racer و Black Flash ممکن است هر کدام چهره های مختلف از خدایان مرگ در جهان دیسی باشند. در مجموعه Blackest Night این تناقض آشکارتر شده است، در این مجموعه Nekron به عنوان جنبه مرگ شناخته میشود او با کمک نیروی خود رستاخیز از مردگان به راه می اندازد. به این حال Nekron نیرویش از تاریکی نشات میگیرید تا چیزی به سوی روشنایی.

دیدار کاپیتان اتم با مرگ در شماره ۴۲ مجموعه کاپیتان اتم
نسخه های سنتی مرگ برای اولین بار با ظاهر یک اسکلت در یک ردای آبی یا متمایل به رنگ ارغوانی در مجموعه های کلاسیک دیسی چون Weird Mystery Tales, House of Secrets, Ghosts, Weird War Tales و DC Comics Presents#29 حضور پیدا کرد، به طور معمول مرگ به عنوان یک اسکلت در یک لباس نظامی که بیشتر در مناطق جنگی حضور دارد معرفی شده بود. این شخصیت برای اولین بار در شماره اول مجموعه Weird War Tales رونمایی شد و بعد از آن تا مدت ها به عنوان شخصیت اصلی مرگ در هر جا حضور داشت. در یکی از مجموعه های Crisis مرگ نیز حضور دارد، هر چند ظاهری بر خلاف شکل و قیافه مرگ گیمن دارد ولی خود را مرگ می نامد، در آن مجموعه نیز برادر بزرگتر مرگ “سرنوشت” نیز حضور دارد و به سوپرمن لحظات مرگش را نشان میدهد، در آن مجموعه سوپرمن او را با عنوان ” Grim Reaper ” خطاب میکند، که شاید این نشان دهنده چندگانه بودن شکل مرگ در جهان دیسی می باشد.
شکل ظاهری متفاوت دیگر از مرگ در دنیای دیسی موجود است، او برای اولین در شماره ۵۶ مجموعه The Witching Hour در جولایی ۱۹۷۵ ظاهر شد. او در این مجموعه به شکل زنی کوتاه قامت با موهای فرفر بلوند به تصویر کشیده شد، در این مجموعه کمیک او رقیب عاطفی دو مرد است، که در ادامه داستان کمیک هر دو مرد به طرز مختلف کشته میشوند.

مرگ در سمت راست، مگی برنان و فانتوم استرنج
در شماره ششم مجموعه دوم Swamp Thing، فانتوم استرنج مرگ را در قالب یک نجیب زاده میناسال ملاقات میکند، این شکل ظاهری احتمالا برداشتی از فیلم کلاسیک “Death Takes a Holiday” میباشد. در این مجموعه مرگ زن جوانانی به نام مارگارت “مگی” برنان را به عنوان همسر خود انتخاب میکند با اینحال این زن از مرگ ترس دارد و نمیتواند در کنار او قرار بگیرد. این نسخه از مرگ توسط مایک وی.بار و دن اسپیگل ایجاد شده است. مگی شاید تنها شخصیتی در دنیای دیسی باشد که از لحاظ فیزیکی بسیار شبیه به نسخه گیمن است، هر چند طبیعت مهربان اون چندان شباهت به مرگ ندارد. در مجموعه The Spectre فانتوم استرنج به عنوان تنها رب النوع در دنیا دیسی معرفی شده است.
تجسم فعلی مرگ برای اولین بار در چپتر “صدای بال هایش” (شماره #۸) از بخش داستانی اول کمیک های سندمن رونمایی شده است. مرگ به محض ظهور در اولین چپتر به عنوان شخصیت محبوب خوانندگان محسوب شد، به طوری که از آن پس حتی به طور کوتاه در هر چپتر داستانی برای خود داشت. با این حال، گیمن برای جلب خوانندگان از سهمیه بندی خاصی برای حضور هر یک از اعضای خانواده در کنار رویا استفاده میکرد، از این رو کمتر شاهد حضور در شخصیت محبوب داستان در کنار یکدیگر بودیم. با اینحال، در نهمین و آخرین بخش داستانی سندمن در آرک “The Kindly Ones” مرگ در چندین چپتر در کنار برادرش حاضر شد و او در آخر آرامش را برای برادرش به ارمغان آورد.
طراحی شخصیت
به نقل از نیل گیمن، طراحی بصری اولیه مرگ بر اساس ظاهر یکی از دوستان مایک درینبرگ یعنی سینمون هلدی انجام شده است، در مجموعه همنشینی با سندمن اینگونه عنوان شده است:
سینمون هلدی الهام بخش شخصیت مرگ
مرگ تنها شخصیتی اصلی است که تصویر سازیش از من نشات نمیگیرد، اعتبار طراحی مرگ همگی مطلق به مایک هست. من برای طراحی شخصیت مرگ در سندمن نیکو را پیشنهاد دادم، از نظر من چهره استخوانیش برروی جلد آلبوم Chelsea Girl همان چیزی بود که مرگ نیاز داشت.
اما مایک ایده های خودش رو داشت، او برای من طراحی اش را از روی یک زن به نام سینمون هدلی ارسال کرد – طراحی که بعدا در شماره یازده سندمن چاپ شد – و من یک نگاهی به آن طراحی انداختم و واکنش بسیار سریعی نشون دادم ” وای این واقعا عالیه.” بعد از آن روز، من و دیو مککیان برای شام در چلسی به یک پانک هوز قدیمی هلندی رفتیم، در آنجا پیشخدمت خاصی برای صرف غذا به نزد ما آمد.او یک آمریکایی بود موی بلند و سیاه داشت، و سرتاپا سیاه پوشیده بود – یک شلوار جین سیاه و یک تیشرت و … – یک عینک و یک عنخ نقره بزرگ به گردن آویخته بود.او دقیقا مانند طرحی بود که مایک برای شخصیت مرگ برای من فرستاده بود.

عکس هدلی در کنار طراحی از مرگ
مککیان همچنین یک سری از مدل های حرفه ای انگلیسی را برای بازنمایی مرگ در پوشش سندمن استفاده کرد.
با وجود برخی شایعات، مرگ بر اساس دوست گیمن توری آموس طراحی نشده است.
سن ظاهری مرگ بسیار متفاوت است. هر چند با توجه به ظاهرش در مجموعه سندمن میتوان گفت او در اوسط دهه بیست زندگی خود است، هر چند شکل ظاهری مرگ در هر یکی از تصاویرش در دنیا سندمن متفاوت است ولی با این حال میتوان گفت شکل ظاهری او نزدیک به سی سال را به نمایش میگذارد، هر چند هیچ چین و چروکی بر روی صورتش دیده نمیشود.
بیوگرافی شخصیت داستانی

مرگ در کنار ماهی هایش
مرگ فرزند دوم ارشد خانواده اندلس است. او احتمالا یکی از قدرتمندترین اندلسها می باشد (و ممکن است قدرتمندترین در جهان نیز باشد، یک فلاش بک در زندگی مختصر او نشان داده شده است). او تقریبا قدرتمند ترین بی پایان در برابر دیگر قدرت های مطلق جهان می باشد در آرک The Kindly Ones او تنها کسی است که بر سر قدرت های مطلق فریاد میزند و بر سر آنها خشمگین میشود. جادوگر تسالی اشاره میکند مرگ تنها اندلس است که هیچ قاعده و قانونی او را نمیتواند محدود کند و تنها اندلس و موجودی خواهد بود که بعد از به پایان رسیدن تمام دنیاها باز هم تجسمش در پایان دنیا به تنهایی حضور خواهد داشت. در خصوص قلمرو مرگ هیچ جزئیاتی به تصویر کشیده نشده است، هر چند عنوان چون خانه در نسخه های جانبی سندمن چون کتاب سحر و جادو و آهنگ ارفئوس دیده و شنیده شده است. هر چند احتمال میرود او در گالری پرتره های سرنوشت زندگی میکند، در مجموعه The Little Endless Storybook وقتی که برنابا برای دیدار با او میرود، به مجموعه آپارتمان هایی نزدیک میشود. گفته میشود مرگ در طول زندگیش هر چیزی را دوبار میبنید. یکبار هنگام تولد هر چند کسی او را به یاد نمیاورد، و یکبار در زمان مرگ فرد. مرگ روح مردگان را به سوی بصیرت راهنمایی نمیکند، او صرفا دروازه به آنچه فراسوی زندگی است برای آنها باز میکند. مشخص شده است مرگ از دو ماهی قرمز نگهداری و مجموعهی از کلاه فلاپی برای خود جمع میکند. تا به امروز او برای دو بار موافقت کرده است که روح کسی را نگیرد.

ایستادگی در برابر قدرت های مطلق
در یک روز در هر قرن، مرگ به صورت یک فانی زندگی میکند (نه فقط به شکل یک انسان) و بعد میمیرد، این کار برای این صورت میگیرد تا او ارزش زندگی را بهتر از قبل درک کند. در مجموعه Death: The High Cost of Living her Endless او برای مدت کوتاهی به شکل یک فانی در میآید.
دوستی ها و روابط

دوستان مرگ
مرگ – با وجود شرح شغل خود – همواره یکی از گستاخ ترین اندلس ها می باشد. در حالی که سرنوشت (فرزند ارشد اندلس ها) بسیار سرد و جدا از خانواده میباشد، مرگ گرم و مراقب خانواده است، او نقش یک خواهر بالغ و یک مادر دلسوز را برای دیگر برادران و خواهران خود ایفا میکند. او را میتوان اغلب در سراسر سری سندمن دید که به عنوان محرم اسرار رویا با آن مشورت میکند، یا جلوی بازی های احماقانه دوقلوهای ناامیدی و تمایل را میگیرد، اغلب او در امور بی پایان ها مداخله میکند و جلوی کارهای بعضی از آنها را با عصبانیت میگیرد. نزدیکترین عضو از خانواده به او رویا است، او در موارد متعدد به رویا مشاوره داده است. او حتی نشان داد کار خود را زمانی که مرگ برای خانواده اش میاید انجام میدهد، برخلاف رویا و سرنوشت، به نظر میرسد او کارش را بسیار جدی تر از آنها دنبا میکند.
آغاز خلقت او

صحبت های گیمن در خصوص ظهور مرگ
اگر به عکس سمت چپ نگاهی بیندازید، اولین طرح از مرگ را میبنید که نیل گیمن در مجموعه “A Death Gallery” آن را منتشر کرده است، در این عکس روند به وجود آمدن مرگ از زبان نیل گیمن شرح داده شده است.
میتوانید با بزرگ کردن عکس، روند خلق شدن و ظهور مرگ را از زبان گیمن بخوانید.
قدرت و توانایی های
قدرت ها
-
شخصیت مرگ : یکی از هفت بی پایان، موجودی با قدرتی باور نکردنی، مرگ پروردگار و تجسم تمام مرگ و زندگی است. مرگ بر خلاف دیگر تعاریفش به دیدار تمام موجوداتی که پا بر روی زمین میگذارند میرود، بدیهی است او تمام موجودات که با آنها برخورد داشته است را به خاطر بسپارد.
- هدیه مرگ : او این قدرت را دارد که روح هر موجودی را بگیرد و به مکان مناسبی ارسال کند (معمولا زندگی پس از مرگ به شکل تناسخ در جسم تازه می باشد)، هر چند مرگ اغلب اوقات اینکار را نمیکند و آن را برعهده خدایان مرگ قرار میدهد. بر خلاف مرگ، خدایان مرگ و شیاطین روح را برای خود میبلعند و آن را برای یک تناسخ جدید ارسال نمیکند. این رابطه مرگ و خدایان مرگ چیزی نامعلوم است.
- هدیه زندگی : مرگ ظاهرا نیز زندگی را با خود حمل میکند، و در هنگام تولد هر فرد در آنجا حضور دارد و روح را در بدن آن موجود قرار میدهد، و یا در زمان های خاص به دیگران شانس دوم (تناسخ در جسم تازه) را میدهد، هر چند معیار انتخاب برای شانس دوم نامعلوم است.
- جاودانه : مرگ جاودانه است، و مقدر به اینکه تنها در این جهان زندگی میکند.
- جادو : تسلط کامل به سحر و جادو
- دگردیسی : او میتواند ظاهر خود را به راحتی عوض کند، یا اینکه مانند برادرش در نظر هر کس به یک شکل برسد.
- حضور در همه جا در ان واحد : او میتواند در هر جای جهان حضور داشته باشد تا وقتی خودش نخواهد کسی او را نمیتواند ببیند
- علم لایتناهی : او میتواند تمام آینده ممکن را ببیند، و به تمام اسرار دنیا واقف است.
- تلپورت : او میتواند در هرجای قلمروی فانی که مرگ و زندگی در آن جریان دارد به صورت آنی حضور پیدا کند.
- نزدیک-قدرت مطلق : هر چند او قوی ترین اندلس و شاید یکی از قوی ترین افراد دنیای دیسی محسوب بشود ولی نسبت به افرادی چون پرزنس و لوسیفر در درجه پایین تری قرار دارد، هر چند او به راحتی میتواند در برابر تمام قدرت های مطلق بدون هیچ ترسی ایستادگی کند.
نقاط ضعف
- قوانین باستان: با وجود قدرت های بزرگ خود سرنوشت، مثل سایر اندلس ها، او نیز به مجموعه ای از قواعد و رسوم متصل شده است. یکی از الزامات او این است که حق ندارد سرنوشت هیچ یک از خانواده خود را ببیند و از این رو حق ندارد به هیچ عنوان از آنها محافظت کند. دیگر این که او نمیتواند عاشق یک فانی شود زیرا باعث سقوط او می شود.
- عدم اجازه ورود به گورستان Litharge : اینکه چرا او نمیتواند وارد قبرستان بشود یا ورودش منع شده است نامعلوم است.
حضورها
- Vertigo Comics
مرگ دارای دو عنوان مستقل به نام Death: The High Costof Living 1993, و Death: The Time of Your Life 1996 است. که هر دو توسط نیل گیمن نوشته و توسط کریس باچلو طراحی شده است، در این کمیک بوک ها برخورد مرگ با فانی های مختلف به نمایش گذاشته شده است. Death: The High Cost of Living اولین کمیک مستقل مرگ بود که به صورت مستقیم توسط ورتیگو و زیر نظارت دیسی در سال ۱۹۹۳ منتشر شد. سومین مینی سری، The Girl who Would Be Death نام دارد که توسط Caitlín R. Kiernan طراحی و نوشته شده است. این کمیک در خصوص دختری جوانی است که نشان مرگ را میدزد تا بتواند خود را جای او قرار بدهد، هر چند مرگ در این کمیک بوک هرگز دیده نشد ولی به عنوان یک راوی در مجموعه صحبت میکند.

چهره رویا و مرگ در مانگا تامپسون
در سال ۲۰۰۳ رمان گرافیکی به سبک مانگا توسط جیل تامپسون نوشته و طراحی شده این مانگا که به نام Death: At Death’s Door منتشر شد، داستان مرگ را در طول فصل چهارم سندمن به تصویر کشیده است. این عنوان تامپسون توانست محبوبیت خوبی را برای خود کسب کند و باعث شد تامپسون در سال ۲۰۰۵ نیز عنوان گرافیکی دیگری به سبک مانگا نیز برای مجموعه پسران مرده کارآگاهان تولید کند.
شماره یک عنوان گالری مرگ در سال ۱۹۹۴ منتشر شد این کمیک بوک که شامل بیش از صد طراحی از مرگ بود که توسط ۳۰ هنرمند کمیک کشیده، از جمله طرح خام و اولیه که توسط نیل گیمن طراحی شده و نیز در این مجموعه منتشر شد. در سال ۲۰۰۳ نیل گیمن عنوان In Endless Nights را منتشر کرد که مرگ را در چندین میلیارد سال پیش با یک شخصیت کاملا متفاوت به نمایش میگذارد.

حضور در شماره ۱۲۰ کمیک Hellblazer
مرگ در جلد اول مجموعه کتاب سحر و جادو در سال ۱۹۹۱ نیز حضور دارد، در این مجموعه او آقای ای و تیموتی را در پایان دنیا به مرگ راهنمایی میکند. همچنین او در جلد دوم کتاب سحر و جادو در شماره ۳-۴ آن نیز حضور دارد. همچنین او در شماره ۱۲۰ مجموعه Hellblazer در میخانه پر از ارواح حضور دارد.

دیدار لوسیفر و مرگ
او همچنین در سری لوسیفر مایک کری زمانی که شخصیت اصلی زخمی شده است و در حال مردن است ظاهر شد. در ابتدا به نظر می رسد که مرگ در واقع برای گرفتن جان لوسیفر آماده است ولی او زندگی ایلین بلک (به طور موقت) میگیرد تا زندگی لوسیفر را نجات دهد. مرگ اذعان میکند به زودی با لوسیفر صحبت خواهد کرد در حال حاضر او میان مرگ و زندگی به دام طولانی افتاده است.
- DC Universe

دیدار لکس لوتر و مرگ
مرگ نیز گاه به گاه در جریان اصلی جهان DC حضور پیدا میکند. که این اتفاق بیشتر باعث دلخوری نیل گیمن شده است، او در شماره ۴۲-۴۳ کاپیتان اتم (ژوئن ۱۹۹۰) ظاهر شد، به عنوان صرفا یکی از جنبه های مرگ. در چندین کار کیت گیفین مانند وان شات Ambush Bug Nothing Special (سپتامبر ۱۹۹۲)، شماره سوم مجموعه Lobo’s Back (اکتبر ۱۹۹۲) او حضور دارد و همچنین در این مجموعه لوبو از مرگ سیلی میخورد. او در نابودی زمین در لژیون سوپر قهرمانان جلد چهارم شماره ۳۸ (دسامبر ۱۹۹۲) نیز حضور دارد. کارکتر مرگ در شماره ۸۹۴ مجموعه Action Comics که توسط پل کرنل طراحی و نوشته شده است نیز حضور دارد. کرنل تایید کرده است که او برای استفاده از شخصیت مرگ در کمیکش از شخص نیل گیمن تایید لازم را گرفته است، در این داستان لکس لوتر در هنگامی که در حال جستجو یک حلقه قدرت سیاه است، با مرگ برخورد میکند. مرگ در مجموعه فلش نیز حضور داشته است.
- حضورهای نیمه متعارف

حضور ویژه مرگ در کمیک های مارول
یک آگهی هشت صفحهای مخصوص ایدز موجود است که توسط نیل گیمن و مککیان طراحی و نوشته شده است، در این مجموعه مرگ نشان میدهد با داشتن رابطه سالم جنسی میتوان از مبتلا شدن به ایدز جلوگیری کرد در این کمیک آموزشی جان کنستانتین نیز حضور دارد. از این آموزش برای کلاس های بهداشت دبیرستان ها استفاده شد، این مجموعه تحت عنوان Death: The High Cost of Living منتشر شد. ( به دلایل وجود مورد اخلاقی از توضیحات کلی این موضوع پرهیز میکنیم).
شخصیت مرگ در شماره دوم Avengers/JLA نیز حضور دارد. همچنین او در دنیای مارول در هنگام ازدواج Rick Jones و Marlo Chandler در شماره ۴۱۸ هالک شگفت انگیز حضور دارد.
منابع غیر معتبر
-
فلیسیتی اسموک در ظاهر مرگ
مرگ (نه یک اندلس) نیز راوی و مجری The Big Book of Death ۱۹۹۵ می باشد، این کمیک بوک بر اساس سبک “باور کنید یا نه، عجیب ولی واقعی” منتشر شده است، این عنوان توسط پارادوکس پرس که یکی از ناشران زیر مجموعه دیسی کامیکس می باشد منتشر شده است.
- مرگ از اندلس ها در سال ۲۰۰۹ در رمان نوجوانان، باشگاه خودکشی اثر ریس تاموس نیز حضور پیدا کرده است.
- مرگ توسط سام کیت در مجموعه “The Maxx” به آن اشاره میشود. در این مجموعه شخصیت سارا یکی از نقل قول های مطرح مرگ را استفاده میکند.” اونا فکر میکنند مرگ عاشقانه است. مرگ سخت، سرد و زشته. هیچ چیز زیبایی توش نیست جوجه “
- مرگ نیز در رمان Jorge Jaramillo به نام Vallecuervo که در سال ۲۰۱۰ منتشر شده است حضور دارد.
- در ماجراهای جدید دکترهو نیز زنی حضور دارد که تجسم از دو بخش مهم زندگی است، که به نظر میرسد به مرگ اشاره دارد.
- در مجموعه تلویزیونی Arrow فیلسیتی اسموک در دوره جوانی با موهای سیاه و گردنبند عنخ به نمایش گذاشته میشود. این یک اشاره بسیار ظریف به مرگ میباشد.
معرفی کاراکتر | سرنوشت Destiny
توسط : پوریا آریایی در تاریخ : چهار شنبه, سپتامبر 24th, 2014پیرو مقاله معرفی خانواده اندلس، اینبار قصد داریم یکی از برجسته ترین اعضای خانواده را به شما معرفی کنیم، شما در این سری مقاله با بزرگترین عضو خانواده اندلس یعنی سرنوشت آشنا خواهید شد.
شمایل و خاستگاه

سرنوشت در سری کمیک بوک Weird Mystery Tales
سرنوشت (Destiny) پیرترین اندلس است، او قدی بلند دارد و لباس قهوهای (در اصل بنفش) بلند و گشاد مانند لباس راهبان بر تن میکند و چهره خود را زیر آن پنهان میکند. او کتابی بزرگ در دست دارد که به مچ دست راست او زنجیر شده است، این کتاب شامل تمام گذشته، حال، و آینده میباشد. او نه ردپایی از خود به جایی میگذارد نه سایه از خود دارد. قلمر سرنوشت (Destiny) باغی است پر پیچ و خم که همیشه در آن قدم میزند. کتاب او مهر اوست و او داری گالری از عکسهای تمام اندلس ها می باشد. سرنوشت (Destiny) کور است، اگر چه به نظر نمیرسد مانعی برای او باشد، او در هر شرایط همیشه آرام و جدی و تا حدودی افسرده میباشد.
مانند لوسین، قابیل و هابیل و برخی دیگر از شخصیت های سندمن، سرنوشت نیز در سال ۱۹۷۰ در شرکت دیسی با کمیک ترسناک Weird Mystery Tales معرفی شد، هر چند در آن کمیک هیچ اشاره ای به خانواده او نشد، در آن کمیک یک نسخه سنتی از مرگ (Death) نیز حضور دارد. در این مجموعه از کمیک ها او بیشتر ظاهر یک قصه گو را دارد. بعد از آن سرنوشت شروع به ظاهر شدن در برخی دیگر از کمیک بوک های دیسی کرد، او در چپترهای ۵،۱۱،۱۸ و ۳۸ مجموعه کمیک های خانه اسرار (House of Secrets) نیز حضور پیدا کرد.
تاریخ شناسی سرنوشت
این بخش از معرفی کارکتر سرنوشت به بررسی بخش های مهم زندگی سرنوشت میپردازد و اتفاقاتی که او در آن دخیل بوده است.
۱۰ میلیارد سال پیش:سرنوشت (Destiny) به وجود آمد تا شاهد رقم خوردن سرنوشت آغازین اولین موجودات جهان باشد. او یک اندلس است، او جسمش با ایده ها و مفاهیم زندگی گره خورده است، و وظیفه او این است تا پایان هستی زندگی کند و بعد از آن در تاریکی باقی بماند تا سرنوشت دیگری برایش رقم بخورد.
۸۰۰۰ سال پیش: بد از به قتل رسیدن ناامیدی (Despair) ، سرنوشت و تمام اندلس ها به سوی شهر مردگان روانه شدند تا بدن ناامیدی را به قبرش بسپارند. اهالی شهر مردگان مدت طولانی بود که صبر خود را برای انجام وظیفه خود از دست داده بودند، و این را اندلس ها نمیدانستند، به طوری که وقتی از آنها در خصوص آئین کفن و دفن ناامیدی پرسیده شد آنها به اندالس ها خندیدند. سرنوشت منشور گورستان را لغو کرد، که این باعث نابودی آنها شد. هر چند به شهر لیتراگ منشور جدید واگذار شد و از آن پس آنها گورستان جدید را تاسیس کردند.

لحظه پایانی نابودی در خانواده
۱۶۹۵: نابودی (Destruction ) از تمام خانواده درخواست کرد که در کنار همدیگر جمع شوند او در این جلسه اعلام کرد که تمام وظایفش را به عنوان یک اندلس رها میکند و خانواده را ترک خواهد کرد، و همچنین گفت این مرخصی برای او بسیار خوب خواهد بود. سرنوشت نسبت به اتفاق رخ داده هیچ واکنش خاصی نشان نداد.
سرنوشت در کتاب ارواح در خصوص نبرد برادرش رویا (Dream) با دکتر دستینی (Dr. Destiny) بر سر کتاب ارواح چیزهایی خواند، و شاید بتوان گفت او برای اولین بار با تردید صفحه دیگری از کتاب خود را ورق زد.

کلید جهنم
سرنوشت تمام اندلس ها را برای یک گفتگو و ملاقات در کنار یکدیگر جمع کرد، او به تمام آنها اطلاع داد که زنجیرهای از اتفاقات در حال شکل گیری است که باید خانواده به تنظیم دقیق این زنجیره و حرکت آن دقت کند. در طول این مکالمه تمایل (Desire) برادرش رویا (Dream) را با به یادآوردن ندا تحریک کرد. اینکار باعث خشمگین شدن رویا شد، همچنین مرگ (Death) گفت که با تمایل موافق کرده و روح معشوق دریم را به جهنم فرستاده است. رویا در این جلسه عهد کرد که اینکار را جبران میکند و تصمیم گرفت تا به جهنم برود تا روح ندا را نجات بدهد و در اینجا پایان جلسه رقم خورد.
سرنوشت در خصوص پایان همه چیز خواند، پایان کهکشانها و شروع دنیای جدید. لوسیفر که جهنم را ترک کرده است، نزد رویا میرود و کلید جهنم را به او میدهد. همچنین رویا به صورت داوطلبانه به رئمایل و دوما که دو فرشته از سوی خداوند هستند کمک میکند که دوباره جهنم را تحت فرمان مستقیم خالق در بیاورند.
رویا و دلریوم برای مشاوره نزد سرنوشت میروند و از او برای پیدا کردن برادرشان نابودی کمک میخواهند. سرنوشت به رویا میگوید که باید به کار خودش بپردازد و به جستجو ادامه ندهد چرا که او میداند که منجر به مرگ او می شود، سرنوشت میدانست هرچند با این توصیه ها رویا نیز باز به دنبال نابودی میگردد، برای همین به او توصیه میکند که به دنبال ارفئوس (Orpheus) برود.

ملاقات سوپرگرل و لوبو با سرنوشت
عصر مدرن: این دوره از حضور سرنوشت به کمیک بوک های گروه رقبای ناشناخته (Challengers of the Unknown) بازمیگردد، مجموعهای که در زیر خلاصه آن توضیح داده شده است بخشی از کمیک بوک The Brave and the Bold است که در سال ۲۰۰۷ منتشر شده است. سرنوشت که کتابش یعنی کتاب سرنوشت (Book of Destiny) را از دست میدهد و هنگامی که لوبو و سوپرگرل به باغ سرنوشت میروند و به او میگویند برخی از صفحات مهم کتاب جابه جا شده است و باعث شده است که دنیا دچار تغییرات شود از این رو رقبای ناشناخته پیداشان میشود، کسانی که نه سرنوشت میتواند بر آنها نظارت کند نه در کتاب حضور دارند. در اخر گروه رقبای ناشناخته با کمک پرتو زتا دشمنان را به شهر رنن میکشند و بعد از شکست دادن آنها کتاب را پس میگیرند و در حال حاضر کتاب سرنوشت در دست آنهاست و از آن مراقبت میکنند.
قدرت و محدودیت ها
شخصیت سرنوشت: یکی از هفت اندالس، موجودی با قدرت غیرقابل تصور، سرنوشت تجمسی از دو خدایی آینده و آزادی است، او قدرت خدا مانندی دارد و قدرت مطلق بر قلمرو خود، او مانند باغی است که شامل تمام سرنوشت های احتمالی از آینده و گذشته را در خود دارد. سرنوشت توانایی انتخاب تمام اتفاقات آینده و گذشته را دارد، بدان آنکه هیچ محدودیتی در انتخاب آن سرنوشت داشته باشد.
تقریبا علم لایتناهی: سرنوشت کور است، اما می تواند حتی ریزترین جزئیات در سراسر جهان را ببیند و الگوهای زندگی و موجودات ساخته شده را در هر جای زندگی حس کند.
تغییر شکل: سرنوشت میتواند به هر شکلی که تمایل داشته باشد در بیاید.
جاویدان: سرنوشت هرگز نمیمیرد و عملا جاودانه است.
جادوگری: به راحتی میتوانند از سحر و جادو استفاده کند.
توانایی
دانش گسترده: هر آنچه در حال، گذشته و آینده در جریان باشد را میداند.
نقاط ضعف
قوانین باستان: با وجود قدرت های بزرگ خود سرنوشت، مثل سایر اندلس ها، او نیز به مجموعه ای از قواعد و رسوم متصل شده است. یکی از الزامات او این است که حق ندارد سرنوشت هیچ یک از خانوادهی خود را نابود کند یا بکشد و از این رو حق ندارد به هیچ عنوان از آنها در برابر اتفاقات در حال رخ دادن محافظت کند. دیگر این است که او نمیتواند عاشق یک فانی شود زیرا باعث سقوط او به جهنم میشود.
رقبای ناشناخته: خارج از کنترل سرنوشت هستند، به نظر میرسد آنها در کتاب سرنوشت اصلا حضور ندارند و هیچ تغییر زمانی و مکانی بر روی آنها تاثیر نمیگذارد. شاید بتوان گفت فقط یکی از آنها در جهان وجود دارد.
متعلقات
کتاب سرنوشت یا کتاب ارواح: او به این کتاب زنجیر شده است، و یا کتاب به او!! این کتاب شامل تمام تاریخ جهان از اولین سپیده دم تاریخ تا پایان زمان است.
قلمرو، سمبل و پیروان

باغ سرنوشت
قلمرو: قلمروی سرنوشت باغ فورکینگ ویز (The Garden of Forking Ways) نام دارد، آن یک هزار تو پر پیچ و خم است که نشان دهنده سفر زندگی است. سرنوشت به طور معمول همیشه در این باغ قدم میزند و فقط خود اوست که میداند چطور این باغ را به اتمام برساند، او در حال راه رفتن در باغ صفحات کتاب خود را تکمیل میکند. با این حال، باغ تنها جنبهای از قلمرو او نیست، او نیز دارای یک خانه بزرگ است که در آن گالریای از تصاویر هر عضو خاندان اندلس است که او برای ارتباط برقرار کردن با دیگر اندلس ها از آن گالری استفاده میکند. قلمرو او جایی است که بیشتر اعضای خانواده اندلس در آن جمع میشوند، آخرین باری که تمام اعضای خاندان در کنار یکدیگر جمع شدند زمانی بود که نابودی وظایف خود را میخواست رها کند.
مهر: نشان سرنوشت، کتاب سرنوشت یا کتاب ارواح نام دارد، که در صفحات آن آگاهی از گذشته، حال و آینده درج شده است. این کتاب به مچ دست سرنوشت زنجیر شده است و تمام وقت او در حال خواندن آن کتاب است، نکته جالب توجه کوری سرنوشت است. کتاب به نظر میرسد که از قدرت زیادی برخوردار است که نه میتوان آن را ظاهرا نابود کرد یا از سرنوشت گرفت، اما چندین بار در جهان کمیک این قانون شکسته شده است، که منجر به سوالاتی شده که این خلاقیت نویسندههای دیگر احمقانه است یا قوانینی که توسط گیمن تاسیس شده است بسیار اغراق آمیز است و قدرت کتاب را باور ناپذیر کرده است.
پیروان: بر خلاف بسیاری از برادران و خواهران کوچیکتر خود، سرنوشت هیچ ” پیرو” خاصی نسبت به خود ندارد، و همیشه در باغش تنها زندگی میکند.
اشارات و نکات

ملاقات سوپرمن و سرنوشت
حضور در کمیک سوپرمن: سرنوشت نیز سوپرمن را در شماره ۳۵۲ کمیک بوک های سوپرمن ملاقات میکند، هر چند این ملاقات چندان دوستانه نیست، همچنین در چندین عنوان “تایتان های جوان جدید” (New Teen Titans) که توسط ولفمن نوشته شده است حضور پیدا کرده است. همچنین در عنوان در جلد ششم Who’s Who: The Definitive Directory of the DC Universe نیز سرنوشت حضور داشت.
سندمن (The Sandman): در شماره ۷ سندمن، سرنوشت به عنوان فرزند ارشد اندلس ها نشان داده میشود. قلمرو سرنوشت باغ فورکینگ ویز (The Garden of Forking Ways) نام دارد باغی پر پیچ خم که مانند یک هزار تویی بی مانند ادامه دارد. سمبل سرنوشت یک کتاب است که در آن تمام اتفاقات جهان هسته ای چه در گذشته چه در آینده شرح داده شده است و بستگی ندارد کجای جهان کیهانی این اتفاق افتاده باشد، همچنین او گالریای از تمام بی پایان ها به عنوان نشانه دارد.
او یکی از برجسته ترین شخصیت های دنیای سندمن است و به عنوان یکی از شخصیت های مهم در خانواده اندالس ها به حساب می آید. ظاهر او برای اولین بار در پایان جلد اول به تصویر کشیده شد ولی اولین حضور واقعی و زندهی او در جلد چهارم “فصل مه” (Season of Mists) میباشد، کسی که در حال برطرف کردن امور خانواده بی پایان ها می باشد. همچنین سرنوشت کسی است که نشست فصل مه را برگزار میکند.

نابودی صفحات کتاب سرنوشت توسط لوسیفر
کتاب های جادو (The Books of Magic): سرنوشت نیز حضور مختصری در سری کمیک بوک های کتاب های جادو (The Books of Magic) دارد. او در سری چهارم کتاب های جادو حضور پیدا میکند. سرنوشت اینجا بیشتر شبیه یک بانگ هشدار برای پایان دنیا میباشد. در این کمیک بوک تیموتی هانتر و میستر ای در پایان دنیا قبل از ظهور مرگ سرنوشت را می بییند.
لوسیفر (Lucifer): در مجموعه لوسیفر که توسط میک کری نوشته شده است، سرنوشت حضور پیدا میکند، در این سری لوسیفر و سرنوشت به مناظره با یکدیگر میپردازند، هر دو سعی میکنند همدیگر را تحقیر کنند، در آنجا لوسیفر طرفدار هرج و مرج و آزادی است، سرنوشت طرفدار نظم و کنترل است. حتی در این کمیک بوک لوسیفر چندین صفحه از کتاب سرنوشت را میسوزاند تا قدرت خود را در برابر سرنوشت نشان دهد. هر چند قدرت سرنوشت…
سرنوشت: تاریخچه ای از مرگ و پیشگویی (Destiny: A Chronicle of Deaths Foretold): مجموعه کوتاه سه قسمتی است که توسط آلیسا کیتنی نوشته شده است و توسط کنت ویلیامز، مایکل زولی، اسکات همپتون و ربکا گای طراحی شده است.در این داستان سرنوشت مراحل تبدیل شدن پسر ملکه تئودورا از بیزانس به اسب سیاه آخر زمان را نشان میدهد، که چطور او برای یافتن یک زن تمام دنیا را زیر رو میکند و باعث به روز نابودی و قحطی در همه جا می شود.
معرفی کاراکتر | بیوولف Beowulf
توسط : آریان محمدزاده در تاریخ : چهار شنبه, سپتامبر 10th, 2014اسطوره اژدهاکش آنگلوساکسون.
بیوولف Beowulf
بیوولف قهرمان گیت(سوئد در قرن ۱۲) که با هیولای گرندل، مادرش و اژدهایی با نفسی آتشین پیکار کرده است.
- ناشر: DC
- اولین حضور: شماره ۱ Beowulf: Dragon Slayer (می ۱۹۷۵)
- خلق شده توسط: مایکل آسلان، ریکاردو ویلامونته
- نام اصلی: بیوولف
توانائیها
- پس از نوشیدن شهد میوه زوماک، بیوولف قدرت و سرعتی ابرانسانی همانند گرندل به دست میآورد
- بیوولف شمشیربازی آموزش دیده و مبارزی بیسلاح است

بیوولف در کنار نان-زی- طرح جلد شماره ۲ بییولف
بیوولف یک کاراکتر تخیلی از ژانر جادو و شمشیر (زیرشاخهای از فانتزی) است که توسط کمپانی DC منتشر شده است. این کاراکتر اولین بار در کمیک بیوولف: اژدهاکش Beowulf: Dragon Slayer حضور یافت و توسط مایکل آسلان و ریکاردو ویلامونته خلق شده است. این کاراکتر بر اساس قهرمان اسطورهای یک داستان تاریخی آنگلوساکسون خلق شده است و اولین بار در کتاب “ناول کودکس Nowell Codex” به چاپ رسید.
تاریخچه نشر
نسخه DC بیوولف بسیار شبیه به داستان اصلی و تاریخی بیوولف بود اما بعدا وارد ژانر علمی-تخیلی و فانتزی شد. اولین داستان بیوولف ۶ شماره بیشتر دوام نیاورد از می ۱۹۷۵ تا مارچ ۱۹۷۶٫
بیوگرافی بیوولف
تحت آموزش شخصی به نام “The Shaper” بیوولف به قلعه هاروتگر Hrothgar در دینلند Daneland سفر میکند تا با هیولایی به نام گرندل Grendel بجنگد. در راه بیوولف و مردانش از میانبری به دنیای زیرین میروند جایی که آن ها “نان-زی Nan-zee” یک جنگجوی سویدی را از شیاطینی که او را تسخیر کردهاند نجات میدهند. بیوولف نان-زی و یارانش ویگانف Wiglaf و هونسیو Hondscio به راه خود به قلعه هاروتگر ادامه می دهند اما ناگهان خود را در باتلاقی می بینند جایی که باید با مرد باتلاقی بجنگند. در همان زمان برای خواننده فاش میشود که گرندل و مادرش از نوادگان قابیل Cain هستند. به نحوی بیوولف ویارانش از طریق باتلاق وارد دنیایی می شوند که به آن جهنم می گویند.
مدتی بعد در این سری داستانی بیوولف می فهمد که تنها راه کشتن گرندل صمغ میوه زوماک است. در راه قلعه او با دراکولا، قبیله مرموز و گم شده اسراییل، ارتشی از جنگجویان یونانی، موجودات فضایی و شهر گمشده آتلانتیس مواجه شد.
در قسمت آخر داستان بیوولف و نان-زی از آتلانتیس به کرت سفر می کنند جایی که آنها در نهایت می توانند در دخمه ی قصر شاه مینوس زوماک پیدا کنند جایی که بیوولف باید با یک اژدها که توسط شیطان تسخیر شده بجنگد. بخاطر اینکه شیطان دراکولا را به جای گرندل وارث خود کرد گرندل شیطان را می کشد. اژدها می میرد و بیوولف زوماک را می خورد و قدرت های او با گرندل برابر می شود. حالا نان-زی و بیوولف باید به دینلند بروند تا گرندل که حالا جای شیطان را گرفته است بکشند.
واندروومن
اولین حضور بیوولف در سی سال اخیر بر میگردد به واندروومن شماره ۲۰ (جولای ۲۰۰۸ ) جایی که واندروومن و استالکر او را استخدام می کنند و راهی سفری می شوند تا ارباب شیطانی دگرت را بکشند.
The New 52
بیوولف در یک داستان پشتیبان(بکآپ استوری) به نام شمیر و جادو که در سپتامبر ۲۰۱۲ شروع شد هم حضور داشت. این داستان توسط تونی بدارد نوشته شده است. در این نسخه داستان بیوولف در یک آینده ی پسا-آخرزمانی زندگی می کند که جامعه به زمان باستانی برگشته است. او به یک ابر سرباز تبدیل شده است و یک گروه کامل از جنگجویانی که به دنبال او هستند را می کشد اما او به یک پسر جوان رحم می کند و به او توضیح می دهد که یک پیام مهم از طرف شاه هاروتگر دارد و به او التماس می کند که به شمال بیاید و گرندال را که تمام آنجا را به فساد کشانده است را بکشد. بیوولف علاقه ای به انجام این کار نداشت تا زمانی که میفهمد… (ادامه این داستان را در این کمیک دنبال کنید).
معرفی کاراکتر | اندلس Endless
توسط : پوریا آریایی در تاریخ : یکشنبه, آوریل 13th, 2014اندلس الگوها هستن. اندلس ایدها هستند. اندلس تابع موج بی پایان هستن. اندلس تکرار دلایل هستن. اندلس پژواکی در تاریکی است، نه چیزی بیشتر… و حتی اجسام ما مختصر و محدود است. هیچ یک از دنیا ها توان حمل یک ورژن از ما را ندارد.
– نابودی (Destruction) سندمن، شماره ۴۸

از چپ به راست خلاف عقربه های ساعت: رویا، سرنوشت، مرگ، غم، دلریوم، تمایل و نابودی
در دنیایی که ابر قهرمان های مطرحی چون سوپرمن تا ولورین قدرت نمایی میکنند، گاه بعد نیست جنبه های دیگر و بخش های دیگر از دنیای کمیک بوکها را به دوست داران این قشر از دنیای ادبی معرفی کرد، در این مقاله ما به شما یکی از خاندان های بسیار عجیب و قدرتمند دنیا دیسی/ورتیگو را معرفی میکنیم، امیدواریم از مطالعه در خصوص این خاندان نیز لذت ببرید.
آفرینش
خانواده اندلس برای اولین بار در شماره دوم کمیک بوک سندمن (The Sandman) توسط نیل گیمن معرفی شد. آنها از زمان سپیده دم حضور داشته اند، و تصور می شود در میان تمام موجودات قدرتمند ترین باشند. آنها متمایز از ظاهرشان قدرتمندتر از خدایان نیز هستند. در کمیک سندمن نقش اصلی بر عهده رویا می باشد، اما اندلس ها نیز نقش مهمی در بردارند. خانواده و اعضای اندلس ها در عنوان سندمن معرفی شدند ولی دو تن از اعضای اندلس که ارشدترین آنها نیز هستند، چون سرنوشت و مرگ در گذشته در عنوان های کلاسیک ترسناک دیسی حضور داشته اند. سرنوشت برای اولین بار در عنوان Weird Mystery Tales در جولای-اگوست سال ۱۹۷۲ حضور پیدا کرد، و نسخه کلاسیک مرگ نیز در شماره اول Weird War Tales در اکتبر ۱۹۷۱ معرفی شده است، هر چند با منتشر شدن عنوان سندمن ظاهر کلاسیک مرگ تغییر کرد و ظاهر امروزی خود را گرفت.
منشاء و ماهیت

لحظه ملاقات مورفیس (رویا) و مارشن
منشا و ماهیت اندلس ها ناشناخته است، و بسیار نکات پنهان در خصوص هر یک از اندلس ها وجود دارد. هر یک از آنها بخشی از روند طبیعت جهان هستی هستند. آنها در هر زمان به عنوان “خالق آگاهی در موجودات زنده” توصیف شده اند.
اندلس ها قدمتشان حتی بیشتر از مفاهیمی هستند که با آن زندگی میکنند، گفته می شود آنها حتی از فری فولک ها، خدایان، و دیگر موجودات فراطبیعی به جز پرزنس (Presence) (در تمام اشکالش)، میکائیل دمیورگس (Michael Demiurgos)، لوسیفر، و تمام موجودات همانند اینها که قبل از آفرینش به وجود آمده اند پیرتر میباشند. اگر چه سن دقیق برای هر یک از آنها در دسترس نیست (فقط بعضی از آنها نسبی میباشد)، میتوان گفت آنها حداقل برای دور دیگر از حیات قبل از حیات زمین برمیگردن. در “سندمن:زندگی مختصر” (The Sandman: Brief Lives) نابودی می گویید بدون احتساب سه قرن گذشته او بیشتر از ده میلیارد سال عمر کرده است، این نیز ممکن است زیرا تمدن های بسیار مدرن تری قبل از شکل گیری حیات بر روی زمین در جهان حضور داشته اند.
برای نمونه وقتی مارشن منهانتر (Martian Manhunter) رویا (Dream) را در شماره پنجم سندمن دید او را به اسم یکی از خدایان باستانی مریخ یعنی ” Lord L Zoril ” (یعنی خدای رویا) صدا کرد. و همچنین در عنوان “Endless Nights” در چپتر “Dream: The Heart of the Star” اندلس ها حتی قبل از طلوع خورشید به صورت “بیدار” در حال زندگی بودند. حتی یکبار رویا عنوان کرد که دنیا یکبار در یک گردابی از بین رفته است. مرگ (Death) ادعا کرده است که او زمانی که اولین موجود خلق شد حضور داشته است، و همچنین سرنوشت (Destiny) میگوید رویا (Dream) زمین را با عشق رویای خود حمایت کرد تا زندگی در آن جریان بیابد. با توجه به حضور هابیل، رویا مدت کوتاهی بعد از تولد خواهرش، مرگ به وجود می آید تا آرزوها و خواست ها را برای موجودات زنده ایجاد کند.
قدرت ها و محدودیت ها

Sto-Oo در حال صحبت با Killalla
اندلس ها بیشتر زمان خود را صرف انجام وظایف که از آن تجسم یافته اند میکنند، هر کدام از آنها تجسم نیروهای طبیعت هستند. برای مثال مرگ (Death) روح مرده را از عرصه زندگی جدا میکند، در حالی که رویا نظارت دارد بر عرصه خواب و تخیل (دریمینگ) و تنظیم کننده خواب و الهام است. هر یک از اعضا در واقع تجسمی از قدرت مورد نظر بوده، و به تمامی بر آن کنترل دارند. در واقع آنها “بازنمایی” و یا “ماهیت” از آن عملکردی هستند که آنها به سادگی از آن تابع پیدا کرده اند. برای مثال، مورفیوس یک جسم فیزیکی نشان دهنده رویا نیست، بلکه خود رویا است. برای نمونه در مجموعه “Endless Nights” زمانی که Sto-Oa در خصوص مرگ صحبت میکند، اینگونه عنوان میکند که : “او مرگ است، و آن یکی تمایل، و معشوق تو رویا است” این حرف برای این بیان شد تا نشان دهد مرگ نه تجسم نه خدا می باشد بلکه خود مرگ است.
هر کدوم از اندلس ها کارهای اختصاصی نسبت به فرایند طبیعی خود انجام میدهند. جوان ترین اندلس، به ویژه تمایل (Desire)، او عادت دارد بر سر زندگی فانی بازی کند. نابودی (Destruction) که اغلب به نام “ولخرج” شناخته می شود، تنها اندلسی است که وظیفه خود را ترک کرده است. اگر یکی از اندلس ها نابود بشود یا از بین برود هر کدام از اندلس ها میتواند جنبه ای از نقش او را بگیرند، ولی هرگز چنین اتفاقی رخ نخواهد داد، چرا که آنها نه سادگی از بین میروند و نه غیرفعال می شوند. در صورت رخ دادن این موارد چون هر جنبه از نقش به صورت اتفاقی بر عهده دیگر اندلس قرار میگیرد و این امر باعث ایجاد هرج و مرج میشود، در چین مواردی سرنوشت (Destiny) هرج و مرج را کنترل میکند. در طول جهان و زمان برخی از موجودات فانی سعی بر این داشتند که با قرار دادن قسمتی از وجود اندلس ها خود را تغییر بدهند برای مثل ویزلی دادس که به سندمن معروف است از جمله کسانی است که توانسته است بخشی از جوهر اندلس ها را به دست بیاورد و در خود قرار بدهد او روح رویا را زمانی که زندانی بود در درون خود قرار داده است.
قلمرو و نشان ها

گالری پرتره ها
هر کدام از اندلس ها دارای یک قلمرو مستقل به خود می باشد. در قلمر خود، هر یک از اعضای اندلس دارای یک سمبل هستند و همچنین دارای یک نشانه از هر یک از اندلس های دیگر ، اندلس ها میتوانند با نگه داشتن این نشان ها خواستار تماس گرفتن یکی دیگر از اعضای اندلس باشند.برای مثال سرنوشت (Destiny) نیز قادر به تماس با خواهر و برادرانش از طریق گالری پرتره ها است.
اندلس ها به طوری کلی در هر یک از قلمرو های خود تنها هستند. آنها به سرزمین های برادر و خواهران خود سفر نمیکنند به جز زمانی که کسی به آنها نیاز داشته باشد و یا کار مهمی باید انجام شود. هر چند مرگ یک استثنا می باشد نقش او مستلزم به حضور در تمام قلمروهاست او میتواند به هر یک از قلمروها ورود و خروج کند.
- قلمرو سرنوشت : باغ فورکینگ ویز یا باغ سرنوشت
- قلمرو مرگ : دریمینگ
- قلمرو رویا :قلعه ارواح، دریمینگ
- قلمرو نابودی : موبایل، جزیره نابودی
- قلمرو غم : قلمرو ناامیدی
- قلمرو تمایل : دریمینگ، ترش هولد، گالری سرنوشت
- قلمرو دلریوم : قلمرو هزیان
تضاد بر ماهیت

بخشی از داستان کمیک رویایی یک هزار گربه
آنها علاوه بر نظارت بر حوزه خود و انجام وظایف طبیعی خود، نیز تعریف معکوس از تضاد های خود هستند. یک جنبه دوگانگی نیز آنها را در برگرفته است، برای مثال اگر مرگ از بین برود، دیگر هیچ زندگی به پایان نمیرسد، بلکه زندگی ها فقط آغاز می شود، یا برای مثال نابودی علاقه خاصی به هنر، شعر، خواندن و حتی پختن دارد. رویا نیز به نظر می رسد قدرت شکل دادن به واقعیت را در خود دارا می باشد، او در عنوان “رویا یک هزار گربه” واقعیت را ساخت، او تعداد زیادی از اشخاص را در یک رویا در کنار یکدیگر جمع کرد و در یک رویایی واقعی با آنها مشغول به صحبت واقعی شد. دلریوم نیز نوعی از منطق عجیب و غریب است، او چیزهایی را درک میکند که دیگران حتی نمیتوانند آن را توضیح دهند. از این رو میتوان گفت غم (Despaire) تعریف امید است و تمایل (Desire) تعریف آزادی است.
همانطور که قبلا گفته شد هر اندلس داری قلمرو مختص به خود است و نمیتواند در قلمرو دیگر اعضای خاندان ورود و خروج کند. ولی در چندین مورد رویا روح چندین فانی را برای خود کنترل کرده است، و آن هم بدون رضایت خواهرش مرگ، و همچنین او چندین روح را در قلمرو خود پنهان کرده است و آنها را از زندگی پس از مرگ محروم کرده است، همچنین او چندین روح را نیز محکوم به جهنم کرده است.
اندلس های دروغین
چندین شخص در دنیای دیسی به دروغ ادعا کرده اند عضوی از خاندان اندلس ها می باشند. ترس (Dread) پس از آنکه خود را یک اندلس نامید سعی کرد قلمرو دریمینگ را در کمیک به همین نام از اندلس ها بگیرد. او خودش را در این کمیک به عنوان خواهر رویا (Dream) جا زده بود. در سری داستان های لوسیفر، Titans Gyges و Garamas خود را دورویی و فریب نامیدند و سعی کردند مرکز دریمینگ را به تسخیر خود در بیاورند.
اندلس های شناخته شده
«سرنوشت Destiny» : پیرترین اندلس است، او قدی بلند دارد و لباس قهوهای (در اصل بنفش) بلند و گشاد مانند لباس راهبان بر تن میکند و چهره خود را زیر آن پنهان میکند. او کتابی بزرگ در دست دارد که به مچ دست راست او زنجیر شده است، این کتاب شامل تمام گذشته، حال، و آینده میباشد. او نه ردپایی از خود به جایی میگذارد نه سایه از خود دارد. قلمر سرنوشت (Destiny) باغی است پر پیچ و خم که همیشه در آن قدم میزند. کتاب او مهر اوست و او داری گالری از عکسهای تمام اندلس ها می باشد. سرنوشت (Destiny) کور است، اگر چه به نظر نمیرسد مانعی برای او باشد، او در هر شرایط همیشه آرام و جدی و تا حدودی افسرده میباشد.
مانند لوسین، قابیل و هابیل و برخی دیگر از شخصیت های سندمن، سرنوشت نیز در سال ۱۹۷۰ در شرکت دیسی با کمیک ترسناک Weird Mystery Tales معرفی شد، هر چند در آن کمیک هیچ اشاره ای به خانواده او نشد، در آن کمیک یک نسخه سنتی از مرگ (Death) نیز حضور دارد. در این مجموعه از کمیک ها او بیشتر ظاهر یک قصه گو را دارد. بعد از آن سرنوشت شروع به ظاهر شدن در برخی دیگر از کمیک بوک های دیسی کرد، او در چپترهای ۵،۱۱،۱۸ و ۳۸ مجموعه کمیک های خانه اسرار (House of Secrets) نیز حضور پیدا کرد.
«مرگ Death» : یک از شخصیت های داستانی دیسی از سری مجموعه کمیک بوک های سندمن (The Sandman) است. او برای اولین بار در شماره ۸ سندمن (اوت ۱۹۸۹) ظاهر شد، شخصیت مرگ توسط نیل گیمن و مایک درینبرگ خلق شده است.
در داستان، مرگ نشان دهنده مرگ و زندگی است و همچنین بشارت دهنده روح نیز است. مانند تمام تعاریف انساندیسی، او تجسم مرگ است. او در لحظات پایانی به دیدار مردگان میرود و آنها را به پایان راهنمایی میکند. با این حال، با توجه به گفته نابودی (Destruction) در مجموعه Sandman Special: The Song of Orpheus، بر خلاف بسیاری از تعاریف عامیانه از تجسم مرگ، او نیز در هنگام تولد مردم در آنجا حضور دارد و روح آنها را به کالبد جدید راهنمایی میکند. بدیهی است، او به دلیل داشتن چنین نقشی همیشه تنها باشد. مرگ در مجموعه اورفئوس در یونان باستان با نام Teleute شناخته می شود.
از لحاظ فیزیکی، او مخالف سنتی تجسم فرهنگ غربی از مرگ است، بر اساس فرهنگ غربی مرگ تجسمی از یک اسکلت است که دارایی داسی بلند است که عمر انسان را با آن میبرد که بیشتر با عنوان Grim Reaper شناخته می شود. در سندمن، مرگ بسیار جذاب است، او زنی جوان و رنگ پریده است که به شکل گوتیک لباس میپوشد، او بیشتر اوقات یک لباس مشکی جین بر تن دارد. همچنین او یک عنخ نقره به دور گردن و در اطراف چشم راست خود نشان خداوندگاری هورس را دارد. چهره او بسیار دلنشین است، او در زمین بسیار متکبر و جسور است و شاید بتوان گفت بسیار شبیه به بردارش رویا می باشد. این شخصیت او باعث شده است که کارکتر مرگ به یکی از محبوب ترین شخصیت های سندمن تبدیل شود. همچنین مرگ به عنوان پانزدهمین کارکتر برتر دنیای کمیک بوک از سمت مجله امپایر انتخاب شده است. او از طرف Comics Buyer’s Guide در لیست ” ۱۰۰ زن جذاب کمیک” به عنوان دومین زن جذاب کمیک بوک ها انتخاب شده است.
معرفی کاراکتر | پیکان سبز Green Arrow
توسط : ایلیا جعفری در تاریخ : یکشنبه, اکتبر 4th, 2015رابین هود دنیای دی سی.
خاستگاه
جوانی
عیاش و دخترباز که بعد از مرگ والدینش میلیونها دلار را به ارث برد.
اولیور کویین توجه زیادی به جامعه نداشت و طوری زندگی میکرد که دلش
میخواست؛ و صد البته برای خودش دشمنان ریز و درشتی تراشید. بعد از اینکه
یکی از کارمندانش او را از روی قایق به داخل آب پرت کرد، برای مدتها تصور
میشد که او مرده است و جنازهاش هم در دریا سرگردان است ولی او نجات پیدا
کرد و از جزیرهای دور افتاده و متروک سر در آورد. اولیور استعداد تیر
اندازی با کمان را داشت، بنابراین از تکههای یک ژنراتور به طور
مبتکرانهای یک کمان ساخت و با آن به شکار حیوانات پرداخت تا زنده بماند.
بعد از هفتهها سردرگمی در جزیره، اولیور شروع به جستجو در جزیره کرد تا
اینکه تعدادی خانههای کوچک را پیدا کرد که کسی در آنها زندگی نمیکرد. سپس
او شروع کرد به بیرون آوردن آب از چاه که مشخص شد مردم آن قبیله کشته
شدهاند و باقی ماندههایشان در آن چاه انداخته شده است. اولیور از این کار
قساوت آمیز شوکه شد و این را میدانست که باید در حق مسئولین این کار
عدالت اجرا شود. بعدها یک هواپیما به سمت جزیره آمد و اولیور هم شروع کرد
به علامت دادن به آن. ولی هواپیما به او شلیک کرد. اولیور هم با کمانش
کنترل هواپیما را به دست آورد و آن را زمین زد. اولیور بالاخره توانست از
جزیره فرار کند: روزی یک کشتی به جزیره نزدیک شد. یک سری قاچاقچی مواد مخدر
به آن حمله کردند و محموله کشتی را غارت کردند. اولیور یک لباس ساخته شده
از برگ را پوشید و چشمانش را با گریس که از روی زنجیرهای لنگر برداشته بود
پوشاند. او موفق شد قاچاقچیان را دستگیر کند و خدمه کشتی را نجات دهد و فقط
قصدش این بود که از شر آن جزیره راحت شود. اما مشخص شد که همان قاچاقچیان
بودند که مردم آن جزیره را به قتل رسانده بودند؛ بنابراین اولیور کمانش را
برداشت، مبارزه کرد و آنها را تار و مار کرد. اولین تجربه مبارزه با جنایت
را زمانی تجربه کرد که آن قاچاقچیان را تحویل پلیس داد و به دنیا نشان داد
که تصمیم دارد به فردی بهتر تبدیل شود.
او از ثروت عظیمش برای ساخت تعداد زیادی تیر مخصوص۱استفاده کرد. تیرهایی شامل: تیرهای طناب دار (برای بالا رفتن از جایی)، تیرهای برقی (شوکر)، تیرهای انفجاری و…
کار ساخت و ساز اولی به اینجا ختم نشد. بعدها او حتی «ماشین ارو Arrowcar»، «هواپیما ارو Arrow Plane» و با الهام از ایده سیگنال بتمن یک سیگنال ارو هم برای خود ساخت. بعدها با همتایش، «روی اسپیدی هارپر Roy “Speedy” Harper» یک تیم قدرتمند را تشکیل دادند و برای مدتها با یکدیگر به مبارزه با جنایت میپرداختند. روی هارپر هم همانند اولیور یک تیر انداز قهار بود. بعد از اینکه اولیور ثروتش را از دست داد، گرین ارو به شخصیت تاریکتری تبدیل شد که باعث شد یک ریش بلند هم روی صورتش بگذارد. در همین دوران بود که اولیور به طور مشخصی چپ گرا شد.
۱- Trick Arrows: (در داستانهای تخیلی) تیرهایی که شکلی همانند تیرهای دیگر دارند ولی پس از پرتاب شدن به شکلی دیگر در میایند و کار دیگری انجام میدهند.
سری جدید ۵۲
در این سری خاستگاه اولیور دچار تغییراتی شد.
اولیور یک مهمانی بر روی یک سکوی نفتی برگزار کرده بود که ناگهان دزدان دریایی به آن حمله کردند. با وجود اینکه دوستش «تامی مرلین Tommy Merlyn» به او التماس کرد که کاری نکند و فقط فرار کند اولیور شروع کرد با کمانش تیرانداختن به دزدان دریایی. بعد از خطا رفتن یکی از تیرها و انفجار سکوی نفتی، دریا اولیور را همراه کمانش به ساحل یک جزیره سوق داد. تامی هم به نظر مرده بود. بعد از مدتی جستجو در جزیره و رساندن مهارتهای تیر اندازیاش به بالاترین حد، روزی در توری به دام افتاد. در آنجا بود که اولیور متوجه شد که تنها نیست. افرادی او را از تور بیرون آوردند و به اتاقی بردند تا شکنجهاش کنند. او با انواع و اقسام روشها شکنجه شد. روشهایی مانند: غرق مصنوعی و بریدن و زخمی کردن. از او سوال شد که نامش چیست و چرا به این جزیره آمده. با وجود اینکه او نامش را گفت و گفت که در دریا گم شده بود، آنها حرفش را باور نمیکردند و باز هم از او سوال میکردند. رهبرشان مردی با ماسک اژدها گفت که دست از شکنجه دادنش بر نمیدارد ولی زندهاش میگذارد. هنگامیکه میخواستند دندانش را دربیاورند اولیور برای زنده ماندن با آنها جنگید و حتی برخی از آنان را کشت. بعد از اینکه از اتاق فرار کرد، رهبر آنها شخصا او را تعقیب کرد و مبارزهای تن به تن را با اولیور شروع کرد. در آخر اولیور با پرت کردن دشمنش به پایین صخره او را کشت.
بعدها مشخص شد که تمام این ماجرا زیر سر پدر اولیور، «رابرت کویین Robert Queen» بوده است؛ حمله به سکوی نفتی، سرگردانی در جزیره و حتی آن مردی که ماسک اژدها داشت. رابرت به یک جامعه مخفی باستانی به نام «بیگانگان The Outsiders» اعتقاد داشت و به دنبال توتمی به نام «توتم پیکان totem arrow» بود که قدرت آینده بینی را به صاحبش میداد. چند سال پیش، رابرت توتم را پیدا کرد و آینده نه چندان جالب اولیور را مشاهده کرد. رابرت این قضایا را پیش آورد تا که اولیور رهبری «قبیله ارو Arrow Clan» را به عهده بگیرد. در نهایت رابرت رو به موت، توتم را به اولیور داد و زمانیکه اولیور آینده و نتیجه تصمیمش برای رهبری قبیله را در آن مشاهده کرد و حتی به او پیشنهاد شد که بیگانگان را رهبری کند به جای پذیرفتن آینده و آن پیشنهاد توتم را خرد کرد تا به همه نشان دهد که هیچ کس نباید به وسیله آن توتم محدود شود. آنها باید بتوانند خودشان آینده خودشان را انتخاب کنند.
آفرینش

مورت وایزینگر
گرین ارو توسط مورت وایزینگر و جورج پپ خلق شد و اولین حضورش در سال ۱۹۴۱ و شماره ۷۳ سری کمیکهای «کمیکهای جالبتر More Fun Comics» بوده است. گفته شده که مورت وایزینگر از سری فیلمهای «کماندار سبز The Green Archer» که از سری کتابهایی به قلم «ادگار والس Edgar Wallace» اقتباس شده، الهام گرفته بود. مورت از ایدههای داستانهای بتمن آن دوران استفاده کرد و یک قهرمان جدید خلق کرد. شباهت گرین ارو و بتمن آن دوران، بسیار مشخص بود: هر دو از یک جور وسیله نقلیه استفاده میکردند (ارو کار و بت موبیل)، هر دو همتاهای جوانی داشتند (رابین و اسپیدی) و هر دو عیاش و میلیونر بودند. در سالهای بعد، گرین ارو به شخصیتی عاقل و بالغ تر در دنیای دی سی تبدیل شد و با مشکلات اجتماعی نظیر استعمال مواد مخدر و تجاوز، دست و پنجه نرم کرد. شماره پنج سری کمیکهای «گرین لنترن/گرین ارو Green Lantern/Green Arrow» توسط «جان لینسی John Lindsay»، شهردار شهر نیویورک، مورد تعریف و تمجید قرار گرفته است.
ادامه دارد…
معرفی کاراکتر | دثستروک Deathstroke
توسط : ایلیا جعفری در تاریخ : چهار شنبه, اکتبر 7th, 2015ماشین کشتار.
خاستگاه

اسلید ویلسون
در شانزده سالگی، اسلید ویلسون تصمیم گرفت تا در ارتش ایالات متحده نام نویسی کند، بنابراین از خانه فرار کرد و درباره سنش به ارتش دروغ گفت. طولی نکشید که استعداد و مهارتهای خود در جنگهای چریکی را به نمایش مافوقانش گذاشت و به همین دلیل بارها و بارها توسط مافوقانش ترفیع میگرفت.
بعد از مدتی شهرتش او را به زیر پر و بال «ادلاین کین Adeline Kane» کشاند، معلمی که بعدها مافوق، دوستش، چندی بعد همسرش و مادر فرزندش شد. اسلید زیر نظر فرمانده کاپیتان ادلاین کین آموزش دید و او را شگفت زده کرد و ثابت کرد که در رزم و پیکار، خبره است و استعدادها و مهارتهای تحسین برانگیزی دارد.
اسلید در بسیاری از سبک های رزمی استاد شد و به مقام سرهنگ دومی ارتقا یافت. مدتی بعد او یک رابطه رمانتیک و عاشقانه را با ادلاین شروع کرد که نتیجه این رابطه، یک فرزند پسر بود.
مدتی بعد از تولد اولین پسرش «گرنت ویلسون Grant Wilson» ارتش از او خواست که در یک آزمایش محرمانه پزشکی داوطلب شود. درباره این آزمایش به او گفته شد که روشی است برای دفاع در برابر سرم حقیقت گویی دشمن. (بعدها آشکار شد که این آزمایش در واقع تلاشی بوده برای خلق ابر سربازان ابرانسان.) او این پیشنهاد را قبول کرد.
بدن اسلید به این آزمایش واکنشی وحشیانه نشان داد؛ این آزمایش او را پرخاشگر و خشمگین کرد، بنابراین او میبایست در هنگام تولد دومین پسرش، «جوزف ویلسون Joseph Wilson» بستری بماند. کمی بعد، اسلید متوجه میشود که آزمایش درست عمل کرده و در واقع قدرتش، سرعتش، حسهایش، استقامتش، عقلش و واکنشش را بیشتر از هر انسان معمولی دیگری افزایش داده است. با وجود وظایفش در ارتش که فقط به میز کار محدود میشد، اسلید خودش را مشغول به شکار حرفهای کرد تا شاید جای خالی یک مبارز را در درونش حس نکند و با ادلاین کین ازدواج کرد. ولی این زندگی هم عمر درازی نداشت؛ چرا که «ویلیام رندولف وینترگرین William Randolph Wintergreen»، دوستی که اسلید تمام عمر میشناخته، به یک عملیات با احتمال پیروزی صفر فرستاده شد و دستگیر شد. هنگامیکه مافوقانش اعلام کردند که کاری از دستشان بر نمیاید، اسلید مجبور شد که این کار غیرممکن را انجام دهد؛ او یک لباس مخصوص سر هم کرد و بدون اجازه از ارتش و مافوقانش به یک عملیات انفرادی به قصد نجات دوستش رفت. در آخر، او موفق به نجات دوستش شد ولی بعلت نافرمانی از دستورات، خلع درجه و اخراج شد. اسلید این را به فال نیک گرفت. او از ارتش و قانون فرمانبرداری کورکورانه آن، به ستوه آمده بود. بنابراین لباس شخصیت دثستروک نابودگر Deathstroke the Terminator را طراحی کرد؛ بزرگترین مزدوری که دنیا تابحال شناخته. مزدوری که از دانشهای نظامی که زیر نظر استاد هنرهای رزمی «نیتس Natas» گذرانده، استفاده میکند.
آفرینش
اسلید ویلسون توسط مارو ولفمن و جرج پرز خلق شد. اولین حضورش در شماره دوم کمیک «تایتان های نوجوان» بوده است. دثستروک در ابتدا با نام «نابودگر The Terminator» شناخته شده بود ولی چهار سال بعد، با معروف شدن سری فیلمهای «نابودگر Terminator» با بازی آرنولد شوارتزنگر این نام بعلت جلوگیری از گیج شدن اذهان عمومی به فراموشی سپرده شد.
سیر تکاملی کارکتر
دوران مدرن: زمین جدید

زمین جدید
بسته به نویسنده کمیکهای این شخصیت، دثستروک میتواند شخصیتی مزدور و وحشی و مسلح، قاتلی بی رحم یا یک ضد قهرمان دوست داشتنی یا فقط مزدوری باشد برای پر کردن صفحات کمیک. کارکتر او تحت قوانین اخلاقی خاصی شکل گرفته که ممکن است در شرایط مختلف زندگیش این قوانین تغییر کنند. وقتیکه قوانینش سفت و سخت باشد، او میتواند جزو آدم خوبها باشد، ولی در دیگر مواقع، او میتواند کاملا شرفش را زیر پا بگذارد و با خونسردی و عاری از هرگونه احساس کاری را انجام دهد در حد نابودی کل یک شهر (مثل نابودی شهر «بلادهون Blüdhaven» در آرک داستانی «بحران لایتناهی Infinite Crisis») یا قتل یک گروه نوجوان مزدور.
پس از فلشپوینت: زمین – ۰
کایل هیگینز نویسنده، دثستروک را به شخصیت خونخوار و بی باک گذشته برگرداند.

در زمین ۰
بعد از به پایان رساندن یک قتل خون آلود در موسکو که شامل گردن زدن یک هدف هم میشد اسلید توجه یک مشتری جدید را به خود جلب کرد: «کریستوفChristoph» یک قرارداد جدید را به اسلید پیشنهاد میدهد. قراردادی که اسلید را مجبور میکند تا با یک گروه پشتیبانی جوان و نفرت انگیز که خودشان را رفقای آلفاThe Alpha Dawgs مینامیدند همکاری کند. دثستروک به قرارداد عمل کرد و کارش را انجام داد ولی در آن حین یک کیف و یک راز را کشف کرد. کیف را به کریستوف برمیگرداند و قبل از ترک آنجا، از این جهت که رفقای آلفا را به چشم یک رقیب میدید، آن ها را میکشد سپس آنجا را ترک میکند. این نسخه از دثستروک، یکی از اعضای سابق گروه برتر «تیم Team 7» نیز بوده است.
ادامه دارد…