خاطره جالب مهرداد فرهمند، خبرنگار بی‌بی‌سی فارسی کامران نجف زاده در لیبی | حاشیه های تلویزیون ایران

  • ۱۹:۳۵

حق ماموریت روزی 4.5 ملیونی جناب کامران نجف زاده در لیبی

 

کافه سینما- در روزهای اخیر، نام کامران نجف‌زاده، گزارشگر صدا و سیما، با توجه به اخبار موسوم به "املاک نجومی"، بر سر زبان‌ها افتاده است. مهرداد فرهمند، خبرنگار بی‌بی‌سی فارسی یادداشتی خواندنی از خاطرات‌اش از کامران نجف‌زاده و حضورش در یک منطقه جنگی منتشر کرده، که در کافه سینما با ذکر چند نکته منتشر می‌کنیم. انتشار دوباره این یادداشت، به معنای تایید مواضع شبکه بی بی سی فارسی به طور کلی نیست. در ضمن تایید یا رد برخی ادعاهای موجود در این روایت، از جمله میزان حق ماموریت نجف‌زاده، محتاج مدارکی است که کافه سینما در اختیار ندارد.

تقریبا پنج سال پیش همین روزها بود. وفاداران به قذافى همچنان در شهر بنى ولید در یکصد و هشتاد کیلومترى طرابلس در حال مقاومت بودند و نیروهاى انقلابى شهر را محاصره کرده بودند. من و تعداد زیادى خبرنگار هم پشت حلقه محاصره بودیم. در آن برهوت، مسجدى کنار جاده بود و ما هم همان اطراف مسجد بساطمان را برقرار کرده و لحظه به لحظه گزارش مى دادیم. از چینى و ژاپنى تا انگلیسى و آمریکایى و اسپانیایى، خبرنگارانى با ملیتهاى مختلف دور هم جمع بودیم. دوست خبرنگار مراکشى ام آمد و گفت هموطنان تو هم اینجا هستند، بیا با هم آشنایتان کنم. مرا نزد سه نفر برد که دور از بقیه ایستاده بودند. سلام و علیکى کردم و خودم را معرفى کردم. آنها البته من را مى شناختند ولى من به علت سالها دورى از ایران، کامران نجف زاده را که یکى از سه نفر بود نمى شناختم. دو نفر هم دیگر، یکى شان بر خلاف نجف زاده، آقاى قدبلندى بود که تصویربردار بود و دیگرى، آقایى هم قد و قوارده نجف زاده با ریش و شمایل کلاسیک حزب اللهى که ظاهرا مترجمشان بود اما عربى اش چیزى در حدود: هذان تلمیذان مودبان (رک: کتاب عربى اول راهنمایى). با من با احتیاط و کمى سردى سلام و علیک کردند و من پیش بقیه همکاران برگشتم. کمى بعد آن آقاى مترجم آمد و من را با اسم کوچک صدا زد و پرسید: مى توانم لباستان را قرض بگیرم؟ گفتم لباسم را؟؟!! گفت آره همان لباس آبى رنگى که جلو دوربین به تن مى کنید. گفتم آها جلیقه ضدگلوله را مى گویى. گفت آره آقاى نجف زاده مى خواد پلاتو بگیره، مى شه اون رو بدین جلو دوربین بپوشه تنش؟ با کمال میل جلیقه را دادم و به شوخى گفتم: حالا برین بگین بى بى سى چیها آدمهاى بدى هستن.
حالا کارى نداریم که با اینکه در اون ساعت همه جا امن و امان بود و صداى یه گلوله هم نمى اومد آقاى نجف زاده جورى جلو دوربین حرف زد انگار وسط میدان جنگه. اما همین جلیقه قرض دادن باعث شد یخهاى بین ما باز شود و آقاى نجف زاده و همراهانش به جای اینکه از من پرهیز کنند با من همکلام شوند و قدری گرم بگیرند. البته رفتارشان با بقیه افراد موجود در آنجا، چه خبرنگاران و چه نیروهای مسلح انقلابی تغییری نکرد و همچنان سه تایی در گوشه ای جداگانه می نشستند و با کسی دمخور نمی شدند. در حالی که اصولا همیشه وقتی عده ای خبرنگار جماعت جایی جمع شوند و مانند موقعیتی که ما در آن بودیم، ناچار شوند ساعتها و گاهی روزها کنار هم کار کنند، بلافاصله با هم جوش می خورند و دوست می شوند و بساط هر و کر برپا می شود.
آقای نجف زاده و همراهانش گفتند که پس از فتح طرابلس که اوضاع آرام شده بود به آنجا رسیده و بر خلاف ما شاهد درگیری نبوده و هفته ها گرسنگی و تشنگی نکشیده بودند.
ما تیمی از بی بی سی بودیم که یک دیش بزرگ پخش مستقیم هم گذاشته بودیم و چادر زده بودیم و چهار تا ماشین هم داشتیم. آقای نجف زاده و همکارانش از من پرسیدند این ماشینها را روزی چقدر گرفتید؟ گفتم روزی دویست دلار دادیم که ماشین و راننده بیست و چهار ساعته در اختیار ماست، بنزین هم تقریبا مجانی است. نگاهی با تعجب به من کردند و گفتند: این راننده از ما هزار و هشتصد دلار گرفته که صبح ما را به اینجا بیاورد و عصر برگرداند. پرسیدم چه امکاناتی دارید؟ تقریبا هیچ نداشتند. سه نفر بودند در مملکتی غریب و نا آشنا با یک دوربین و دیگر هیچ، باید صبح می آمدند و فیلمبرداری می کردند و شب بر می گشتند به طرابلس و آنجا تدوین می کردند و می فرستند تهران تا فردایش گزارش ضبط شده ای از دیروز پخش شود، در حالی که ساعت به ساعت خبرها تغییر می کرد آنها هیچ امکانی برای پخش زنده نداشتند. به آنها دستگاهی را نشان دادم که همه ما همراه داشتیم و به آن بی گن (B-GAN) می گویند. دستگاهی است در حجم یک لپ تاپ که می توان با آن مستقیم به ماهواره وصل شد و گزارش زنده داد. هیچکدام از آنها چنین دستگاهی ندیده بودند در حالی که برای صدا و سیما خریداری چنین دستگاهی باید بسیار ساده باشد.
جالبترین اتفاق آن روز هنگامی بود که هیئتی از شورای رهبری انقلاب لیبی از یک سو و شورایی از سران قبائل بنی ولید که در محاصره و هنوز به قذافی وفادار بودند به محل استقرار ما آمدند تا برای رفع حصار از شهر با هم مذاکره کنند. همه ما از صبح تا بعد از ظهر منتظر این اتفاق بودیم. وقتی ماشینهای هیئتها را از دور دیدیم، همگی به داخل مسجد دویدیم تا برای خودمان و دوربینهایمان جا بگیریم چون قرار بود مذاکره در مسجد انجام شود. حدود یک تا یک ساعت و نیم داخل مسجد شاهد مذاکرات بودیم اما من هر چه چشم گرداندم، اثری از کامران نجف زاده و همراهانش ندیدم. مذاکرات که تمام شد و بیرون آمدیم، آقای نجف زاده آمد و پرسید: این تو چه خبر بود؟ چی شد یه دفعه همه دویدین تو؟
با دهان باز نگاهش کردم و توضیح دادم که این اصلا مهمترین خبری بود که همه در انتظارش بودیم. نگفتم پس تو چطور خبرنگاری هستی و اصلا آمدی اینجا چکار. گیرم که از قبل نمی دانستی قرار است چه خبر شود، آیا نباید کنجکاو شوی که این جماعت داخل مسجد برای چه جمع شده اند و سر و گوشی آب می دادی؟
اینها را به او نگفتم اما تمام شرح ما وقع و صحبتهایی که بین طرفین رد و بدل شده بود و اظهاراتی را که خطاب به خبرنگاران کرده بودند برایش تعریف کردم و او یادداشت کرد و رفت در گزارشش گذاشت. خواستم باز هم به شوخی بگویم حالا باز هم برین بگین بی بی سی چیها آدمهای بدی هستن. اما نگفتم.
در تمام مدتی که آنجا بودیم من ندیدم آقای نجف زاده با کسی مصاحبه کند در حالی که تمام خبرنگارهای آنجا، از جمله من با اعضای شورای انقلابی و هیئت قبائل مصاحبه های جداگانه گرفتیم.
مذاکرات صلح نتیجه نداد و فردا و پس فردایش که ما آنجا رفتیم شرایط جنگی بود و پس فردای همان روز، همکارم که خبرنگار بی بی سی عربی بود همان جا تیر خورد و به شکل معجزه آسایی زنده ماند. در آن دو روز بعدی که آنجا رفتیم دیگر کامران نجف زاده و همراهانش را آنجا ندیدم اما در طرابلس که آنها را دیدم مشخص شد اما بعدا که بالاخره به اینترنت رسیدم جستجویی درباره او کردم و متوجه شدم که سوپراستار صدا و سیمای وطن است و برای تلویزیون ایران همانی است که جان سیمپسون و جرمی بوئن برای ما هستند.
روزی در جمع خبرنگاران در لیبی صحبت از این شد که هر کسی برای پوشش جنگ در لیبی چقدر حق ماموریت می گیرد، بالاترین رقم از آن علی هاشم خبرنگار الجزیره بود که روزی هزار دلار می گرفت. همه گفتیم نوش جانت چون علی هاشم ماهها در لیبی زیر باران گلوله کار کرد و فیلمبردارش هم جلو چشمش کشته شد. بعدا دوست موثقی در ایران به من اطلاع داد که آقای نجف زاده روزی چهار میلیون تومان حق ماموریت لیبی گرفته. یعنی با توجه به ارزش ریال در آن زمان، روزی حدود دو هزار و پانصد دلار. دو و نیم برابر خبرنگار جنگی و باقابلیت الجزیره. پس از آنکه آقای سرافراز رئیس صدا و سیما شد هم آقای نجف زاده را لابد به پاس خدماتش رئیس واحد مرکزی خبر کرد و اکنون هم که گویا شهرداری به ایشان خانه ای در محله ای گرانقیمت داده است.»



«چک 72 میلیونی در وجه کامران نجف‌زاده
کامران نجف‌زاده پس از دیپورت شدن از پاریس، کتابی نوشت به نام «خبرنگار ژنرال دوگل» و آن را در بازار عرضه کرد. این کتاب پس از خرید‌های هدف‌دار توسط چند نهاد و مؤسسه، وقتی با بی‌توجهی و بی‌میلی مردم مواجه شد، در انبار‌های توزیع ماند و فروش نرفت. این کتاب که به منظور تبلیغات قبل از فروش به چاپ چندم خود رسیده بود، ضرر و زیان فراوانی را به کامران نجف‌زاده که روی آن سرمایه‌گذاری کرده بود، وارد می‌آورد. در همین گیرودار، این خبرنگار معروف با استفاده از شهرت تلویزیونی خود از طرف مدیرعامل شرکت بهره‌برداری متروی تهران دعوت به همکاری در امور فرهنگی شد و نخستین اقدام فرهنگی او هم فروش 12 هزار نسخه‌ از کتاب خود با قیمت 6 هزار تومان به شرکت بهره‌برداری مترو بود. این کتاب فروش نرفته هزینه‌ای بالغ بر 72 میلیون تومان روی دست شرکت بهره‌برداری گذاشت و البته کامران نجف‌زاده را صاحب یک چک روز کرد.
جالب است بدانید قیمت پشت جلد این کتاب 8 هزار تومان بود و اصولاً وقتی کتاب در شمارگان انبوه از نویسنده یا ناشر خریداری می‌شود با کسر 50 درصد حق توزیع در اختیار خریدار قرار می‌گیرد، اما پول بیت‌المال ظاهراً نزد دوستانی که نگران حال بیت‌المال هستند! چندان مهم نیست و نجف‌زاده تنها 25 درصد به شرکت بهره‌برداری مترو تخفیف داد. نکته‌ای که در این میان وجود دارد عدم وجود اطلاعات از سرنوشت این کتاب‌‌های خریداری شده است. شرکت بهره‌برداری مترو نه این کتاب‌‌ها را در ایستگاه‌‌های مترو عرضه کرده و نه حتی به عنوان هدیه و به منظور کار فرهنگی! به مردم تقدیم کرده است.
خبر‌های رسیده به روزنامه ایران حکایت از این دارد که کتاب‌‌های فروش‌نرفته کامران نجف‌زاده در انبار مترو خاک می‌خورند و بلااستفاده افتاده‌اند. شاید گفته شود شرکت مترو در راستای اقدام‌‌های فرهنگی خود اقدام به خرید کتاب کرده و بی‌توجه به زد و بند‌های سیاسی-رسانه‌ای بوده، اما واقعیت این است که شرکت مترو کاملاً هدفمند دست به چنین کاری زده است. اولاً کتاب‌‌های فرهنگی پربار بسیاری در کشور وجود دارند که چون نویسنده آنها مجری و خبرنگار معروف تلویزیون نیستند و خدمات جانبی نمی‌توانند ارائه کنند چاپ آنها به دو هم نمی‌رسد، ثانیاً کتاب «خبرنگار ژنرال دوگل» که آنقدر قابل نبوده حتی یک جلسه نقد کتاب معمولی برای آن برگزار و یا در صفحات کتاب روزنامه‌‌ها و مجلات به آن پرداخته شود، قرار بود چه کارکرد فرهنگی برای مترو و مسافران این وسیله حمل و نقل عمومی داشته باشد؟ کتاب خاطرات یک خبرنگار غیر از این که سرگرم‌کننده باشد چه کارکرد دیگری خواهد داشت؟ آیا غیر از این است که با خرید این کتاب مدیران شرکت بهره‌برداری صاحب یک تریبون در رسانه ملی می‌شدند؟
ساخت تیزر و فیلم‌‌های کوتاه برای مترو
این کتاب و فروش غیرعادی آن اما تنها اقدام متقابل مترو و کامران نجف‌زاده نبود.
او در چند مقطع با قراردادهای کلان اقدام به ساخت تیزرها و برنامه‌های تبلیغاتی برای مترو کرد. کامران نجف‌زاده در ساخت این برنامه‌ها سعی کرد زرنگی به خرج دهد و پشت یکی از همکارانش که وظیفه گویندگی و اجرای نریشن‌ها را بر عهده داشت پنهان شود تا همه‌چیز به نام این همکار نوشته شود اما با یک بررسی خیلی ساده مشخص شد کامران نجف​زاده به عنوان مجری طرح و کارگردان با شرکت‌ بهره‌برداری مترو قرارداد بسته و برای هر برنامه​ای که ساخته، دقیقه‌ای بین 8 تا 12 میلیون تومان دریافت کرده است. این در حالیست که صدا و سیما به بهترین‌ برنامه‌های خود دقیقه‌ای بیش از یک میلیون تومان پرداخت نمی‌کند.
شرکت‌های تبلیغاتی معتبر نیز برای ساخت تیزرهای تبلیغاتی با این حجم مبالغی به مراتب کمتر از مبلغی که کامران نجف‌زاده دریافت کرده، به عنوان حق‌الزحمه می‌گیرند.لازم است توضیح دهیم که «شرکت بهره‌برداری مترو» یک شرکت یارانه‌ای است که با پرداخت یارانه حمل و نقل از محل هدفمندی یارانه‌ها اداره می‌شود. این شرکت باید یک چهارم بودجه مورد نیاز خود را از محل تبلیغات محیطی مترو، بخش دیگری را از محل فروش بلیت و مابقی را از محل یارانه پرداختی توسط دولت‌ تأمین کند، با این وجود شرکت بهره‌برداری مترو نه‌تنها در بخش جذب تبلیغات دچار مشکل است بلکه هزینه‌های بسیاری را با هدف‌های ویژه صرف تبلیغات خود و مدیر‌انش می‌کند.»

کامران نجف‌زاده، پیش از این گزارش‌ها و موضع‌گیری‌های زیادی، درباره فقرا و کودکان کار و از این قبیل داشته است که یک نمونه‌اش را می‌خوانید:

 «کامران نجف‌زاده» (خبرنگار و مجری) تلویزیون در مراسم اهدای منافع کتاب جدیدش «غار ترسناک اسکلت‌ها» به یک مرکز خیریه گفت: «امیدوارم این کتاب کودکانه به دست بچه‌هایی برسد که دنیای بهتری می‌خواهند».

کامران نجف زاده گفت: وقتی مطمئن شدم یک عضو شورای شهر گفته ماموران شهرداری زن متکدی ای را گرفته اند که بچه ای در بغلش سه روز بوده فوت شده و باز با او گدایی می کرده، شوکه شدم. این درد کمی نیست که عددها می‌گویند «کودکان خیابانی چهل و پنج برابر سایر افراد جامعه به ایدز مبتلا می‌شوند».
نجف‌زاده در پاسخ به خبرنگاری که پرسید «آیا قرار است در تیم منتخب ستارگان برای بازی با پیشکسوتان رئال مادرید به اسپانیا سفر کنید؟!» گفت: «آقای یار یار، رییس باشگاه هنرمندان لطف کردند و حتی اسامی هم رد شد. اما پیغام دادم من نمی‌آیم. من نه هنرمندم و نه فوتبالیست. فوتبال با بزرگان جهان لذت دارد ولی طرحی بهتر از آن دارم. و آن این‌که: «ما خبرنگارها یک قرار مشترک در دروازه غار یا هروی بگذاریم و از نزدیک اوضاع کودکان و کارتن‌خواب‌های آنجا را ببینیم. این از سلفی گرفتن با زیدان مفیدتر است.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
مجله اینترنتی سیمرغ شهر اخبار بازیگران بیوگرافی بازیگران اخبارسینمای ایران اخبار سینمای جهان اخبار تلوزیون ایران اخبار تلوزیون جهان اخبار موسیقی ایران اخبار موسیقی جهان


مجله اینترنتی سیمرغ شهر حذف
اخبار روز حذف
اخبارسینما حذف
اخبار موسیقی حذف
اخبارتلویزیون حذف
اخبار فناوری مصالب طنز وسرگرمی حذف
بیو گرافی بازیگران حذف
اخبار داغ سلبریتی های ایرانیx
بیوگرافی بازیگران سینما و تلویزیون ایرانx
فرهنگ وهنر ایران
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
مطالب پر بحث تر
نویسندگان
موضوعات
پیوندها
Designed By Erfan Powered by Bayan