• ۱۷:۰۶

خلاصه داستان قسمت آخر سریال ترکی ملکه شب

عزیز تاجری مشهور و اهل کارادنیز است . پسر کوچک نزدیک ترین دوستش که به قتل رسیده رو به فرزندخواندگی قبول میکنه . عزیز همسرش رو سال ها پیش از دست داده و یک پسر و یک دختر داره .

خلاصه داستان قسمت آخر سریال ملکه شب {hendevaneh}{سایت‌هندوانه}سریال ملکه شب خلاصه داستان و قسمت آخر سریال ملکه شب

کارتال پسر عزیز ، تا لحظه ای که سلین وارد زندگیش بشه دوست نداشته هیچ زنی رو وارد زندگیش بکنه.در حالیکه سلین در فرانسه (شهر Grasse) به دنبال عشق میگرده ، از لحظه ای که با کارتال آشنا میشه احساس میکنه اون چیزی که به دنبالش بوده رو پیدا کرده . سلین و کارتال حتی با اینکه میدونن عشقشون تنها در یک شب تمام خواهد شد ، باز هم دوست دارن این عشق رو تجربه کنن و عشق اونا از گراس تا ترابزون و سپس استانبول کشیده میشه …
حضور بازیگران مطرحی چون Meryem Uzerli که قبلا در سریال “حریم سلطان” و Murat Yıldırım که قبلا در سریال “عشق و جزا” نقش آفرینی کرده اند می تواند بر جذابیت این سریال اضافه کند.

 خلاصه داستان قسمت آخر سریال ملکه شب {hendevaneh}{سایت‌هندوانه}سریال ملکه شب خلاصه داستان و قسمت آخر سریال ملکه شب




عزیز تاجری مشهور و اهل کارادنیز است . پسر کوچک نزدیک ترین دوستش که به قتل رسیده رو به فرزندخواندگی قبول میکنه . عزیز همسرش رو سال ها پیش از دست داده و یک پسر و یک دختر داره .

 

کارتال پسر عزیز ، تا لحظه ای که سلین وارد زندگیش بشه دوست نداشته هیچ زنی رو وارد زندگیش بکنه.در حالیکه سلین در فرانسه (شهر Grasse) به دنبال عشق میگرده ، از لحظه ای که با کارتال آشنا میشه احساس میکنه اون چیزی که به دنبالش بوده رو پیدا کرده . سلین و کارتال حتی با اینکه میدونن عشقشون تنها در یک شب تمام خواهد شد ، باز هم دوست دارن این عشق رو تجربه کنن و عشق اونا از گراس تا ترابزون و سپس استانبول کشیده میشه …
حضور بازیگران مطرحی چون Meryem Uzerli که قبلا در سریال “حریم سلطان” و Murat Yıldırım که قبلا در سریال “عشق و جزا” نقش آفرینی کرده اند می تواند بر جذابیت این سریال اضافه کند.


 

قسمت آخر
اسرا از کارتال  خداحافظی میکنه و میره و امره خبره تصادف سلین رو به کارتال میده و کارتال میره سمت بیمارستان ..پلیس میاد خونه عزیز و خونه رو میگردن پیداش نمی کنن ..اسرا از کسی که گفته بود پرسید کارو تموم کردی اونم گفت تموم شد اسرا پرسید مرده؟اونم گفت به سختی جون سالم بدر ببره امره به فاطمه خانم زنگ میزنه که بیاد پیش عثمان و میگه سلین تصادف کرده و  اون باید بره بیمارستان.. اوکتای رو هم پلیس میاد میگه صبح باید بریم زندان تا زمانه محاکمه .. کارتال میرسه بیمارستان  و سلین رو میبرن تو اتاق عمل و کارتال بیرون منتظر میمونه در حالیکه خیلی ناراحت و نگرانه ..عزیز از خونه در حالیکه اسلحه دستشه فرار کرده بود و اسرا میرسه و کارمند عزیز بهش میگه عزیز رفته و نمیدونه کجاست و اسرا میگه ولش کن و بهش میگه تو باهاش بودی تا کثافتکاری هاشو بپوشونی و برو از اینجا …امره میرسه پیش کارتال و کارتال گریه میکنه و میگه چی شد امره میگه نمیدونم پیش عثمان بودم ..کارتال:عثمان .عثمان کجاست ..امره نگران نباش اونو حلش کردم و کارتال میگه من چیکار کنم و پست اتاق عمل منتظره سلین میمونه ..عزیز میره جایی که قبلا برای خودش قبر درست کرده بوده و یادش میاد که به سلین گفته با اومدنه تو دیگه نیازی به این نیست …

عکس و خلاصه داستان قسمت آخر سریال ملکه شب

کارتال و امره تو بیمارستان منتظر بودن و کارتال گریه میکنه و میگه میخواستم بچمو بردارم و بریم از اینجا فقط یه قدم مونده بود و بعدش خوشبختی  ببین چی شد ..
اوکتای از  هاکان تشکر میکنه و میگه دخترم دستت امانته مواظبش باش .. امره تو بیمارستان به کارتال میگه عثمان به همه چی اعتراف کرده و عزیز هم فرار کرده و پلیس دنبالشه مرت میره سمت بیمارستان که پیش کارتال باشه فاطمه خانم حلقه الیف رو میبینه و الیف میگه شب گذشته با مرت نامزد کرده اوکتای رو پلیسها میبرن از بیمارستان …عزیز کناره قبر نشسته و میگه وقتش که بشه باید رفت برگی از تقویم کنده بشه حتی اگه دردم داشته باشه باید ادم به راهش ادامه بده وقتش که بشه دیر یا زود باید رفت …عزیز خودشو میکشه و تو مراسمه تدفینش کارتال از دور نگاه میکرد… سلین تو بیمارستان  بوده و کارتال میرسه و دکتر بهش میگه خوبه و باید یه کم استراحت کنه کارتال میره پیش سلین و سلین حاله عثمان رو میپرسه و کارتال میگه خوبه و سلین میگه منو رها نکردی ازت ممنونم و کارتال میگه من هیچوقت رهات نکردم .کارتال میگه باید به پلیس بگی چجوری تصادف کردی اما سلین میگه هیچی یادم نمیاد و از کارتال میخواد عثمان رو بیاره پیشش امره میگه من میرم بیارمش تو اینجا باش و از کارتال میپرسه موضوع عزیز رو گفتی؟کارتال:میگم بهش الان وقتش نیست و میره عثمان رو بیاره ..اسرا تو هیالش با عزیز صحبت میکرده و میگه سلین رو کشتم اره کشتمش و میاد سر میز و  اونا متوجه میشن که اسرا تو خیالش باباشو میبینه و مرت میگه چند ساعت پیش  بابا رو به خاک سپردیم و اسرا میگه چی میگن اینا بابا اینا دیوونه شدن و تو خیالش میاد با عزیز تو خیاط و دیگه عزیز رو نمیبینه و هما بهش میگه به خودت بیا بابات مرده …کارتال عثمان رو میاره پیش سلین

 

دو ماه بعد رو نشون میده که سلین از بیمارستان مرخص شده و عثمان میاد میگه من تنها اومدم دنبالت و سلین میگه پس بابات کو عثمان میگه اون نیومد و سلین از امره میپرسه اونم میگه خبر ندارم
کارتال کناره ساحل منتظره سلین بوده
اسرا تو آسایشگاه بستری میشه …کارتال کناره ساحل منتظره سلین بوده و سلین میگه چقدر قشنگه و ممنونم من خیلی خوشحالم و کارتال بهش پیشنهاد ازدواج میده و سلین هم قبول میکنه و کارتال هم حلقه رو دست سلین میکنه .. اسرا با یه مردی اشنا شده بوده بهش میگه بریم بیرون بهمون اجازه نمیدن بیا فرار کنیم و فرار میکننهما به هاکان میگه از طلاق گرفتن پشیمون شده . .مرت وسایل عزیز رو جمع میکنه.. کارتال به سلین کنار ساحل میگه من برنامه ها دارم برای زندگیمون سلین میپرسه چیه؟کارتال میگه بچه میخوام اما اینبار باید دختر باشه…اسرا برمیگرده به آسایشگاه و به دکترش میگه من میترسم برای ادامه زندگی و در نورده مهمت که باهاش آشنا شده صحبت میکنه و میگه بهش علاقمند شده و میبینتش هیجانی میشه دکترمیگه تو عاشق شدی و گذشته رو ول کن به آینده نگاه کن مهمت با اسرا صحبت میکنه و بهش ابراز علاقه میکنه
اسرا از اسایشگاه مرخص میشه و تولد برجو بوده میگه به دوستش میخوام با خانوادم اشنا بشی و میرن تولد برجو ..روزه عروسی کارتال و سلین کارتال میاد پیش سلین و میپرسه هیجان داری و سلین میگه خیلی و میخوام همه چی از یادم بره کارتال هم میگه منم فراموش کردم همه چی رو جز تو  و سلین میگه خیلی دوست دارم و کارتالم میگه منم خیلی دوست دارم خیلی …اسرا با دوستش میاد تولد برجو و مهمت دوستش رو باهمه آشنا میکنه …
 هما به هاکان میگه از طلاق گرفتن پشیمون شده . .مرت وسایل عزیز رو جمع میکنه.. کارتال به سلین کنار ساحل میگه من برنامه ها دارم برای زندگیمون سلین میپرسه چیه؟کارتال میگه بچه میخوام اما اینبار باید دختر باشه…اسرا برمیگرده به آسایشگاه و به دکترش میگه من میترسم برای ادامه زندگی و در نورده مهمت که باهاش آشنا شده صحبت میکنه و میگه بهش علاقمند شده و میبینتش هیجانی میشه دکترمیگه تو عاشق شدی و گذشته رو ول کن به آینده نگاه کن مهمت با اسرا صحبت میکنه و بهش ابراز علاقه میکنه
اسرا از اسایشگاه مرخص میشه و تولد برجو بوده میگه به دوستش میخوام با خانوادم اشنا بشی و میرن تولد برجو ..روزه عروسی کارتال و سلین کارتال میاد پیش سلین و میپرسه هیجان داری و سلین میگه خیلی و میخوام همه چی از یادم بره کارتال هم میگه منم فراموش کردم همه چی رو جز تو  و سلین میگه خیلی دوست دارم و کارتالم میگه منم خیلی دوست دارم خیلی …اسرا با دوستش میاد تولد برجو و مهمت دوستش رو باهمه آشنا میکنه … هما به برجو میگه حامله هستش اوکتای از زندان آزاد شده و میاد محل تولد برجو اما جلو نمیره و از دور نگاه میکنه و میره …سلین و کارتال با هم ازدواج میکنن و میرن تولد برجو همه خوشحالن.
پایان قسمت اخر


سریال ترکی ملکه شب

کارتال در یک نگاه عاشق سلین می شود اما مجبور به رها کردن او در آن شهر و بازگشت به سوی زندگی اش با دختر عزیز، یعنی اسرا بود. بعد از سال ها که از زندگی هر کدام از این کاراکترها می گذرد و همه چیز وضعیتی روتین پیدا کرده، این بار راه سلین با عزیز برخورد می کند. عزیز چلبی بعد از مرگ همسرش برای اولین بار به یک زن یعنی سلین علاقه مند می شود و ماجراها از این بعد آغاز می شود.

بازیگران سریال ملکه شب

حضور بازیگران مطرحی چون Meryem Uzerli که قبلا در سریال “حریم سلطان” و Murat Yıldırım که قبلا در سریال “عشق و جزا” نقش آفرینی کرده اند می تواند بر جذابیت این <strong><em>سریال ملکه شب</em></strong> اضافه کند.

 

خلاصه قسمت اول سریال ملکه شب

خلاصه قسمت اول سریال ملکه شب
۳۰ سال قبل
پدر کارتال (کارتال : مورات ییلدیریم) تو خونه
نشسته و کارتال خوابیده که صدایی میشنوه و اسلحه رو بر میداره اما یکی اسلحه رو بر میداره میزاره رو سرش که عزیز خان رییسش از بیرون میاد و بهش میگه وقت تسفیه حساب رسیده صالح (پدر کارتال ) میگه : فک کردم مردی عزیز
عزیز : تو کی دیدی من به کسی نارو زدم صالح : وقتی یه نفرو جلو بچش میکشی نارو نیست که عزیز میبرتش بیرون
عزیز میخواد صالح رو بکشه که صااح میگه کارتال یتیمه اونو تنها نزار کارتال با صدای شلیک از خواب بلند میشه و میره تا ببینه چی شده که عزیز و ادمش میان و عزیز : این بچه گناه داره من بزرگش میکنم باید ببینیم مثل من میشه یا پدرش اگه مثل من شد اگه کار بدی در حقش کردم میتونه منو بکشه اما‌اگه مثل باباش باشه خودم میکشمش

۳۰ سال بعد
گرس جنوب فرانسه

دختری از موتور پیاده میشه که اسمش سلین و یه مغازه عطر فروشی داره که میره داخل مغازش و اقای والین یکی از دوستاش میاد داخل میگه برا زیباترین دختر اینجا قهوه اوردم و سلین ازش تشکر میکنه والین میگه چه عطری میخوای درس کنی سلین میگه عطر تنهایی والین : عطری برا این که زنا عاشقم بشن درس میکنی سلین : اگا خانوم والین اجازه بدن 😂

کارتال و امره دادن میرن که کاتال میگه کارا رو کنترل کردی امره : تو اومدی جا به این قشنگی بازم از کار میگی واقعا که کارتال : تو فک کردی برا تفریح اومدیم ما کلی کار داریم امره : علاوه بر کار باید تفریحم بکنی زناشونو بشناسی و با فرهنگشون اشنا بشی .کارتال و انره میرن قهوه بخورن
استانبول

عزیز تو اتاقشه و داره به عکس زنش نگاه میکنه که الیف خدمتکارشون میادو میگه بیاید برا صبحونه و عزیز میره و حلقشو میکنه تو دستش
امره به کارتال میگه چی میشد سرمو رو پاش میزاشتم و مخشو میزدم کارتال میگه پس حق بیمه کاری رو میدم به اون 😂😐 امره میگه اذیتم نکن رییس عزیز به کارتال زنگ میزنه میگه اگه قرار دادو امضا کنی موفق میشیم دیگه هیچ کی نمیتونه جلومونو بگیره که کارتال میگه فرانسویم بلد نیستیم امره میره با دختره حرف میزنه و سعی میکنه مخشو بزنه که سلین دوست والری همون دختره در میاد که امره فک میکنه اینا ترکی بلد نیستن و میگه کاش این دختره رو میگرفتم این خیلی خوشگلتره که سلین میفهمه (خانوم ترکی بلده 😂) میگه من فهمیدم چی گفتی امره هول میشه میگه به والری چیزی نگو کارتال تا سلین و میبینه عاشقش میشه کارتال میره پیش امره و میگه دختره کیه

کارتال قرار دادی که با فرانسوی ها داشت رو یبول نمیکنه و امره بهش میگه چرا این کارو کردی اون ۱۰ میلیون یورو که برا ما چیزی نیس کارتال میگه باید تو کارمون جدی باشیم کارتال یهو دختری رو میبینه فک میکنه سلین اما وقتی از نزدیک میبینه میفهمه اشتباهی بوده و از دختره معذرت خواهی میکنه
عزیز میگه کارتال رفته برا جلسه حتما امضا میشه قرار داد اما هاکان (شوهر خواهر عزیز خان ) میگه کارتال تو کارش خیلی حرفه ای هست اما انعطاف پذیر نیست بهتر بود مرت رو میفرستادی (هما و هاکان قصد تحریک مرت نسبت به کارتال رو دارن) مرت عصبانی میشه میگه بابا نور چشمیشو فرستاد دیگه نیازی به من نیست اسرا میگه باز خواب کارتالو دیدی اینطوری میکنی مرت قاطی میکنه میگه بابا چطوری به اون اعتماد میکنی منو نمفرستی همه اختیاراتو دادی به اون اما من چی اون میتونه یه روزه کل زندگیتو لزت بگیره که عزیز یقه مرتو میگیره میگه به خاطر سال روز مرگ مادرت نمیزنم تو دهنت پسر اعصاب منو خورد نکن عزیز و اسرا میرن که هما سعی میکنه مرت رو تحریک کنه دوباره و هاکان : یکم سیاست داشته باش پسر تو اگه از کارتال پیش بابات بد بگی اون بهش نزدیک تر میشه

کارتال و امره دارن با ماشین دور میزنن که کارتال دوباره اون سلین و میبینه میزا داخل مغازه و با زنی که اونجاس باهاش انگلیسی حرف میزنه اما اون متوجه نمیشه که امره میاد میگه تو اینم با دختره اشتباه گرفتی و ما رو اوردی محل تجمع میکروبا که زنه چون مادر سلین بوده ترکی متوجه میشه و سلین میاد میگه این چه وضع حرف زدن با مادرمه که کارتال ازش معذرت خواهی میکنه و میزنه شیشه عطر رو میشکونه که سلین بهش میگه هیچ وقت جلو رام سبز نشو و برو اما‌کارتال میگه جبران میکنم برات ❤️😍 عزیز و اسرا و مرت میرن سر قبر مادرشون

کارتال میره دم خونه سلین و مادرش در رو باز میکنه میگه اومدم معدرت خواهی کنم و براتون سوپ اوردم و میگه سوپ مخصوصیه و خودم درست کردم و مادر سلین قبول میکنه و کارتال میره خونشون و سوپ رو گرم میکنه که سلین میاد و کارتالو میبینه و میگه چرا اومدی اینجا مادر سلین میگه : اقا کارتال خیلی پسر خوبیه برام سوپ اورد کارتال به سلین میگه من گفتم تا جبران کنم دست از سرت بر نمیدارم و سلین ازش میخواد که توضبح بده و کارتال میگه نا خیلی وقته مسافرت نرفتیم و امره پسر خوبیه اما بازیگوشه مادر سلین دوباره از کارتال بابات سوپ تشکر میکنه سلین سوپ رو میبره تو اشپزخونه که مادر سلین میگه شوهرم اهل کارا دنیز بود بعد مرگش نرفتیم . مادر سلین میگه شهر ما خوب بود ؟

مادر سلین میگه شهر ما خوب بود ؟ کارتال : نه کسی نبود منو زاهنمایی کنه بگردونه مادر سلین : اگه حال من خوب بود میگردوندمت کارتال : فک کنم سلین خانوم قبول کنه سلین مجبور میشه بگه اره و باهم سوار موتور میشن و کل شهرو میگردن
سلین از شهرش از کارتال میپرسه کارتال میگه خوبه خیلی قشنگه اما فک نمیکردم اینجا زندگی کنی خیلی کوچیکه اینجا فقط دوران پیری رو میگزرونن سلین : من اینجا بهترین شغل رو دارم که هیچ جایی ندارمش

سر میز شام سلین از کارش برا کارتال میگه و میگه که من دوس دارم برا کسایی که میان مغازم عطر درس کنم از خیلی شرکتا درخواست برا کار داشتم اما با عشق و علاقه ای که تو مغازم دارم هیچ جا ندارم کارتال میگه اگه من جای تو بودم دوس داشتم همه کارامو ببین

شام رو میارن که شام کارتال حلزون هستش 😂😂و کارتال نمیتونه بخوره

کارتال به سلین میگه من کم عصبانی میشم اما انه عصبانی بشم هیچی جلودارم نیس و قاطی میکنم سلین : اگه من عصبانیت کنم چی کارتال : من تا حالا همچین چیزی رو حس نکردم و قرار‌نگرفتم تو شرایط با تو من زندگی رو حس کردم و.. سلین و کارتال میرن باهم میرقصن و….. پایان قسمت اول

 

خلاصه قسمت دوم سریال ملکه شب

خلاصه قسمت دوم سریال ملکه شب

سلین و کارتال دارن باهم میرقصن که سلین میگه : کارتال باهام بیا میخوام یه چیز خاص بهت نشون بدم
کارتال میگه اینجا کجاست سلین: ملکه شب کارتال : فکر میکردم با خودشم
سلین کارتالو میبره یه گلخونه و میبره پیش یه گل میگه اسمش ملکه ی شبه عمرش به قدری کوتاهه که فقط از دور میتونی به این گل نگاه کنی هیچ کسی نمیتونه صاحبش بشه یکی از نادرترین گلهای دنیاس تو یه شب باز میشه صبحش پژمرده نمیتونی هر لحظه صاحبش باشی دوست داشتن این گل مثل عشق ناممکن میمونه سلین : تا حالا عاشق نشدی کارتال. کارتال : تا قبل تو عشقو باور نداشتم سلین : برا همینه که همیشه منتظرت بودم

سلین و کارتال شروع به بوسیدن هم میکنه ( طبق ارمان های امام این صحنه توسط جم سانسور میشه اما ما کم نمیلریم میزاریم تو پیج )

لب ساحل
کارتال : چرا تا اخر شب نموندیم ملکه شب رو ببینیم سلین : دوس نداشتم پژمرده شدنشو ببینم اولین باره که دریا تو چشای تو زیبا دیده میشه مثل اینکه امشب برا ماس سلین : اگه خورشید طلوع کنه عشق ما پژمرده میشه ؟ کارتال : از این به بعد تا موقعی که با تو هستم خورشید طلوع میکنه .بوی خوشبختی مثل بوی یاسمنه بوی جدایی بوی نرگس بوی انتطار بوی نسترن کارتال : بوی عشق چی سلین :تا حالا همچین حسی رو نچشیده بودم و دوباره همو بوس میکنن ( خیلیم طولانی بعد میرن تو دریا همو بوس میکنن فک کنم کل فیلم سانسور بشه )

هما میاد پیش عزیز میگه چی شده عزیز میگه از دیروز با کارتال حرف نزدم نگران شدم هما : داداش در مورد مرتم نتونستیم حرف بزنیم اصن نگران اون نیستی عزیز هممون میدونیم کجاس الان مدیر نازنامه زنگ میزنه میفهمیم کجاس
هما : شاید ما مقصریم اگه اینقدر از کارتال تعریف نمیکردی اون اینطوری نمیشد الان فکر میکنه گزینه دومه عزیز: من از جواب دادن به تو خسته شدم بس کن
عزیز به امره زنگ میزنه که کارتال میاد میکه کجایی و کلی سرزنشش میکنه و به کارتال میگه چرا سر و وضعت اینجوریه کارتال میگه عاشق شدم امره مسخرش میکنه میگه تو کارتال : چیه مگه به من نمیاد عاشق شم امره : معلومیا میخوام یه چیز خاص بهت نشون بدم
کارتال میگه اینجا کجاست سلین: ملکه شب کارتال : فکر میکردم با خودشم
سلین کارتالو میبره یه گلخونه و میبره پیش یه گل میگه اسمش ملکه ی شبه عمرش به قدری کوتاهه که فقط از دور میتونی به این گل نگاه کنی هیچ کسی نمیتونه صاحبش بشه یکی از نادرترین گلهای دنیاس تو یه شب باز میشه صبحش پژمرده نمیتونی هر لحظه صاحبش باشی دوست داشتن این گل مثل عشق ناممکن میمونه سلین : تا حالا عاشق نشدی کارتال. کارتال : تا قبل تو عشقو باور نداشتم سلین : برا همینه که همیشه منتظرت بودم

سلین و کارتال شروع به بوسیدن هم میکنه ( طبق ارمان های امام این صحنه توسط جم سانسور میشه اما ما کم نمیلریم میزاریم تو پیج )

لب ساحل
کارتال : چرا تا اخر شب نموندیم ملکه شب رو ببینیم سلین : دوس نداشتم پژمرده شدنشو ببینم اولین باره که دریا تو چشای تو زیبا دیده میشه مثل اینکه امشب برا ماس سلین : اگه خورشید طلوع کنه عشق ما پژمرده میشه ؟ کارتال : از این به بعد تا موقعی که با تو هستم خورشید طلوع میکنه .بوی خوشبختی مثل بوی یاسمنه بوی جدایی بوی نرگس بوی انتطار بوی نسترن کارتال : بوی عشق چی سلین :تا حالا همچین حسی رو نچشیده بودم و دوباره همو بوس میکنن ( خیلیم طولانی بعد میرن تو دریا همو بوس میکنن فک کنم کل فیلم سانسور بشه )

هما میاد پیش عزیز میگه چی شده عزیز میگه از دیروز با کارتال حرف نزدم نگران شدم هما : داداش در مورد مرتم نتونستیم حرف بزنیم اصن نگران اون نیستی عزیز هممون میدونیم کجاس الان مدیر نازنامه زنگ میزنه میفهمیم کجاس
هما : شاید ما مقصریم اگه اینقدر از کارتال تعریف نمیکردی اون اینطوری نمیشد الان فکر میکنه گزینه دومه عزیز: من از جواب دادن به تو خسته شدم بس کن
عزیز به امره زنگ میزنه که کارتال میاد میکه کجایی و کلی سرزنشش میکنه و به کارتال میگه چرا سر و وضعت اینجوریه کارتال میگه عاشق شدم امره مسخرش میکنه میگه تو کارتال : چیه مگه به من نمیاد عاشق شم امره : معلومه که نمیاد تو فقط عاشق کار هستی کارتال: انگار رو ابرام واقعا عاشق شدم امره : این کیه که تو رو تو اب برده نکنه دختره عطر فروشه کارتال : اره من سریع برم لباسمو عوض کنم میبینمت
سلین با عجله میره عطر درست کنه ببره به کارتال بده قبل رفتنش

کارتال داره با اسرا حرف میزنه که اسرا ازش میخواد چی برا شام درست کنه عزیز به اسرا میگه اگه کارتاله گوشی رو بدش به من . عزیز به کارتال میگه کارا رو چیکار کردی تونستی انجام بدی کارتال : اره بابا همش رو امره انجام داد جونور خوبیه 😂😂شوخی کردم بابا اون کاری از دستش بر نمیاد اگه من نبودم قرار داد به فنا رفته بود بعدش امره میفهمه کارتال الکی داشته با عزیز حرف میزده

سلین عطرو حاضر کرده و میبرتش فرودگاه تا به کارتال بده . کارتال منتظره سلینه که بیاد اما میبینه که دیر کرده میره پاسپورتو میده که سلین سریع خودشو میرسونه و همدیگرو تو اغدش میگیرن و میبوسم و مردم هم براشون دست میزنن سلین : خیلی ترسیدم بهت نرسم
کارتال : سریع کارامو تو استانبول انجام‌میدم میام پیشت سلین : من بدون تو چیکار کنم کارتال : سریع میام پیشت این اولین و اخرین جداییمونه دیگه از هم جدا نمیشیم
سلین عطر رو به کارتال میده و میگه بوی عشقه کارتال: تا حالا همچین بویی به مشامم نخورده بود حتما اینو برا شرکت بفرس سلین : اینو فقط برا تو درست کردم کارتال : من میخوام اسن بو همه جا پخش شه با بقیه هم قسمت بشه دوس نداری همه جا بوی عشق ما باشه سلین : تا حالا به اینش فکر نکردم ولی باید این قانون باشه که فقط به ادمای عاشق این عطر و بو رو بدن و باز بوققققققققق و بوسه های عاشقانه (یا امامزاده بیژن چقدر بوسه اخه فک کنم‌نصف فیلم بره ولی گفتم ما کم نمیاریم میزاریم ) و کارتال میره
هما و هاکان وارد یه هتل میشن و میرن داخل اتاقی و میبینن که مرت دوباره با دختری خوش گزرونی کرده و هما دختره رو میزنه و میندازه بیرون بعدش مرت رو میندازه حموم و یه سیلی بهش میزنه و بهش میگه من بزرگت کردم که به این حال و روز بیفتی چطوری میتونی روی منو سیاه کنی مرت : بگو عمه غر زدن بابام کافی نبود تو هم اضافه شو هما : بابات اگه تو رو اینجوری ببینه غر نمیزنه لاشه به اشغالت میندازه مرت : هر خانواده ای یه روی سیاه داره روی سیاه این خانواده منم باید قبول کنی هما : هر چیزی رو میتونم قبول کنم الا این که کسی رو که بزرگ کردم اینطوری شکست بخوره رگای بابات تو خونته باید به دوست و دشمن نشون بدی تنها پسر عزیز تویی نباید بزاری کارتال همه اموال باباتو بخوره

کارتال میاد خونه که اسرا بدو بدو میره سمتش و بغلش میکنه کارتال به اسرا میگه عزیز کجاست اونم میگا اتلیه منتظرته و کارتال و اسرا میرن هاکان میگه مرت چطوری با این سر کنه این پسر بدون این که صورتشو بشوره میره پیش عزیز

عزیز با دیدن کارتال خوشحال میشه و میگه بیا در مورد یه کاری میخوام باهات حرف بزنم که اسرا میگه همش کار کار حداقل میزاشتی روی شوهرمو یکم میدیدم(😑😐😒😒😒😒😒 طرف زن داشته)
کارتال از حموم میاد که اسرا میاد لباسو تنش میکنه و الیف و میندازه بیرون میگه داری به چی نگاه میکنی که کارتال از اسرا ناراحت میشه و اسرا میگه خب حسودیم میشه
اسرا عطر رو میبینه و میگه برا منه کارتال میگه به من هدیه دادن و اسرا میگه خیلی ابن بود به تنت میاد و سعی میکنه بهش نزدیک بشه اما کارتال اونو دور میکنه اسرا میگه : من زنتم چرا متوجه نیستی امروز این جایگاه و مقامی که داری به خاطر منه وگرنه هیچی نبودی کارتال : فکر میکنی اگه به خاطر بابات نبود این گستاخی هاتو تحمل میکردم فک کردی من بهت گفتم ازدواج کن اگا التماس نمیکردی دست به خود کشی نمیزدی برا این که بابا عزیز غم اولاد نبینه باهات ازدواج کردم .

کارتال به اسرا میگه میخوام شب ببرمت بیرون اماده شو دوتایی بریم بیرون اسرا ذوق زده میشه و سریع لباسشو اماده میکنه و به ارایشگر زنگ میزنه .

شب شده و کارتال و اسرا میرن یه رستوران اسرا میگه منظور منم همینه تو خونه بمونیم دعوامون میشه کارتال : مشکل یه چیز دیگس اسرا : اگه مشکل عمه و مرت و شوهر عمس اونو حل میکنم یا اسباب کشی میکنیم میریم یه خونه دیگه میدونی حالتو چی خوب میکنه کارتال بچه حالمونو خوب میکه کارتال : چی میگی اسرا کدوم بچه اسرا : تنها چیزی که تو زندگیمون کنه بچس کارتال: تو درمورد کدوم زندگی حرف میزنی ما تا امروز به نظرت یه زوج بودیم ؟ اسرا : منم همینو میگم با بچه همه چی حل میشه کارتال: من میخوام جدا بشم من عاشق شدم اسرا : من بهت همچین اجازه ای نمیدم کارتال : من بهت قضیه رو گفتم نیازی به اجازه تو نیس من عاشق شدم اسرا : چرا این حرفو میزنی اگه به خاطر امروزه که ارت معذرت میخوام کارتال : برا امروز نیس ما باید خیلی وقت پیش جدا میشدیم برا تو هم ناحقی که با کسی که دوستت نداره زندگی کنی اسرا : بهت التماس میکنم ترکم نکن با هر کی که میخوای باش فقط ترکم نکن کارتال : من عاشق شدم اسرا : نمیتونی باشی

اسرا همه جا رو به هم میریزه و به کارتال التماس میکنه که ولش نکنه و میره دنبال کارتال و باهم سوار ماشین میشن
داخل ماشین اسرا به کارتال میگه دختره کیه کدوم عوصی عقلتو گرفته کارتال : بی ادبی نکن اسرا : رابطت با اونا بی ادبی نیس حرف من بی ادبیه نمیزارم تو برا یکی دیگه بشی
اسرا ماشینو میوبونه به یه تابلو

 

خلاصه قسمت سوم سریال ملکه شب

خلاصه قسمت سوم سریال ملکه شب
عزیز میره پیش امره و امره ترسیده میگه من کاری کردم عزیزخان ؟ عزیز : نترس اومدم یکم باهات حرف بزنم کارتال مثل پسرمه تو هم دوستشی اگه اون اشتباهی کنه ما وطیفمونه کمکش کنیم یه زن عقل کارتالو گرفته ازش داره بازیش میده تو باید بهم بگی اون کیه این جور زنا جایگاهشونو نمیدونن دختره دیده کارتال پولداره خواسته بندازتش تو قفس امره : من چیزی نمیدونم کارتال در مورد این چیزا سرده باهام عزیز : میدونم اما عشق دهن ادم رو باز میکنه امره : من چیزی نمیدونم من و کارتال فقط از کار حرف میزنم عزیز : اگه بفهمم چیزی میدونی زبونتو میبرم میندازم گردنت
عزیز میره پیش اسرا
و میگه حالت چطوره و مارو ترسوندی اسرا شروع میکنه به گفتن این که کارتال چطوره حالش خوبه یانه عزیز: دخترم حال کارتال خوبه
اسرا : بابا معذرت میخوام نارحتت کردم کارتال میخواد منو ول کنه اون منو دوس نداره عزیز : تو فقط خوب شو کارتال و بابات رو هم ناراحت نکن کارتال میاد پیشت خوشبخت میشید قول میدم

کارتال میره پیش عزیز ، عزیز ازش میپرسه اون زن کیه کارتال : چه اهمیتی داره عزیز : تو زندگی تو یه زن هست و تا زمانی که زندس همینم میمونه کارتال : جونمو ازم بگیر ولی اینو نخواه ازم عزیز: جونتو میخوام فک کن مردی این کارو تموم کن برگرد پیش زنت کارتال: من عاشق شدم‌
عزیز: تا حالا ازت چیزی نخواستم اما الان میخوام نه برا خودم برا عزیز ترین کسم پیش اسرا زندگی کن کارتال: نمیتونم من اگه عمرمو برا اسرا بزارم جواب اون دختر معصوم رو چی بدم عزیز : به تقدیرت راضی باش نزار زندگی اون دختر جهنم بشه .

سلین اومده استانبول و به امره زنگ میزنه امره شوکه میشه و سریع براش یه هتل جا رزرو میکنه

کارتال میره پیش اسرا میگه مارو ناراحت کردی اسرا میگه من تحمل هر دردی رو دارم کارتال : پدرت و بابات برات مهم نیستن اسرا : مگه میشه مهم نباشن اما دست خودم نیس چیکار کنم کارتال : تنها چیزی که من میخوان اینه که حالت خوب شه
شب شده کارتال تو اتاقشه و عطر سلین رو بو میگنه یاد صحنه های عاشقانش با سلین میفته الیف میاد پیش کارتال میگه اقا امره تو ماشین منتطرتونه کارتال میره پیش امره امره بهش میگه : سلین اومده استانبول اون الان اینجاست عزیز منو به خاطر اون بازجویی کرد اما من چیزی نگفتم ببین کارتال از این عشق دست بکش دلت به حال سلین نمیسوزه کارتال : نمیتونم یعنی من حق عاشق شدن ندارم دیگه اسرا از این به بعد خودکشی کنه مربوط نیس امره : باید مشکلو حل کنی

کارتال : دیروز سعی کردم اما نشد اگه تاری از سر سلین کم بشه بابا عزیزو میکشم امره : از اون دختر دست بکش نزار داغ سلینو به دلت بندازه زندگی دختره رو تباه میکنه اگه عزیز داغ دختر ببینه تو بری پیش سلین و اسرا خودکشی کنه عزیز زندت نمیزاره کارتال : تو میگی که خودمو زنده به گور کنم امره : تو از موقعی که با اسرا عروسی کردی زنده به گور شدی حداقل نزار دختر مورد علاقت زنده به گور بشه بزار زندگی کنه

کارتال میره پیش سلین بهش میگه چرا اینجا اومدی چون باهات یه شب رابطه داشتم باید تا ابد باهات باشم سلین: این چه حرفیه میزنی کارتال: من متاهلم و اینجا یه زندگی دارم نمیخوام با اومدنت زندگی منو خراب کنی با زنمم خیلی خوشبختم سلین: تو متاهلی پس چرا منو وارد این رویا کردی کارتال: اسمش روشه دیگه رویا فک کردم بعد چن روز بیدار میشی باید از اینجا بری نمیخوام با موندنت زندگی مشترکمو خراب کنی الانم هر چی دارم به خاطر زنمه اونقدر احمق نیستم زندگیمو از هم بپاشم و همه چی رو از دست بدم یکمم برات پول میزارم بری گردش و تفریح و به کارات برسی تو راه خودتو برو منم راه خودمو

۴ سال بعد
سلین برا پسرش تولد گرفته یه نامه برا سلین میاد و مادر سلین میگه نباید اونو باز کنی چیزی مهمی نیست که سلین میگه فامیلیش هم فامیلیه منه و مادر سلین مجبور میشه حقیقتو بگه که اون صادق (همونی که نامه داده) برادرشه ( مادر سلین وقتی میره پیش پدر سلین میفهمه ازدواج کرده و یه بچه ازش داره ) مادر سلین : تو خیلی چیزا در مورد پدرت نمیدونی
عزیز داره از همه خداحافظی میکنه که بره فرانسه و به کارتال میگه دیگه به خودت بیا شرکت و دادم دست این دست و پا چلفتیا وگرنه الان بزرگترین شرکت بودیم خودتو با کار مشغول کن میدونم ارامش نداری تو این خونه کارتال : بزرگ هستی دیگه نیاز نیست بیشتر از این بزرگ بشی
عزیز میره
سلین نامه رو میخونه و دعوت برادرش به کارادنیزو قبول میکنه اما مادرش میگه نمیزارم تو اونجا کسی رو نمیشناسی نباید بری بعدشم اگه اونو ببینی چی دوباره نارحتت کنه چی میشه سلین : من به استانبول نمیرم میرم کارادنیز پیش برادرم بعدشم اون موضوع خیلی وقته تموم شده
سلین میرسه کارا دنیز و صادق و امینه و یشیل اونو میبرن به روستاشون که عزیزم برا کار اومده همون روستا
صادق داستان فراری شدن پدرش از زندان و پناه اوردن به عزیز رو میگه (اینجا دیگه خودتون قضیه رو بگیرید یعنی بابای سلین همونیه که بابا کارتالو کشته و تو شب بارونی کشتنش)

سر میز شام اسرا به مرت میگه نکنه برا بابام اتفاقی افتاده که سر جاش میشینی مرت : باید خودتونو اماده کنید اسرا : اینقدر جو نگیرتت بابام اومد میری سر جات هما : وقتی بابات نیست مسعول خانواده مشخص نیست جز مرت کی میتونه باشه اسرا : کارتال مرت : شوهرت حتی خونه نمیاد بعد بیاد بشینه اینجا
اسرا نارحت میشه و میره

سلین برا صادق و یشیم و امینه هدیه خریده و هدیه هاشونو میده

 

خلاصه قسمت چهارم سریال ملکه شب

در خونه صادق و میزنن و بهش میگن که دیروز اقا عزیز برا تفتیش اومده و بهم گفت که بهت بگم بعد این که کارش تموم شد بهش سر بزنی
سلین حرفاشونو میشنوه و از صادق میخواد که باهم برن پیش عزیز
عزیز کنار رودخونه وایستاده که میوفته و صادق و سلین میرن سمتش سلین بهش میگه حالتون خوبه عزیز با نگاه اول عاشق‌معصومیتش میشه و عزیز فک میکنه که سعادت زنش رو دیده و بهش میگه منو تنها نزار

عزیز رو میبرن خونه و سلین از خدمتکار می خواد که یخ بیاره و میگه : خدا سلامتی بده
صادق : ایشون خواهر منه از خارج اومدن
عزیز : شنیدم صادق عثمان یه دخترم تو خارج داشته ما خبر نداشتیم
سلین بهش میگه یخ بزاره رو سرش و بره بیمارستان اما عزیز قبول نمیکنه و سلین ازش پیخواد که به انگشتاش نگاه کنه (عزیز دیوونه وار عاشقش شده)

کارتال میره پیش هاکان و میگه مرت داره نابودمون میکنه خواهشا برگرد اما کارتال میگه از امرا کمک بخواید حرفشو گوش کنید هاکان مه امره از این شرکت رفته کارتال : اون به شما کلی پروژه معرفی کرد اما شما براتوم مهم نبود هاکان : خواهشا امره رو برگردون

عزیز از سلین تشکر میکنه و میگه دستت شفا بخشه و سلین ازش میخواد که درباره پدرش حرف بزنه و همه چی رو بهش بگه عزیز : منو پدرت با هم بزرگ شدیم پدرت ادم خشنی بود و یه نفرو زد و برای فرار از دست ژاندارمری رفت فرانسه حالا من ازت سوال میپرسم بعد این همه سال فهمیدی برادر داری چه حسی داری ؟ سلین : احساس قشنگیه من فک کردم به جز مادرم و پسرم کسی رو ندارم عزیز: چرا از شوهرت اسم نبردی از هم جدا شدین سلین : پدرش مرده عزیز : پس از این به بعد کسی اسم خانوادتو خواست اسم منم ببر سلین : من دیگه برم پسرم بیتابی میکنه عزیز میگه نه این خونه هیلی وقته صدای بچه توش نبوده و به ادمش دستور میده عثمان رو بیاره (عثمان پسر سلین و کارتال ) تا باهم غذا بخورن .

کارتال میره پیش امره و ازش میخواد که تنهاش نزاره و نزه امره میگه دلم برات میسوزه کارتال این چجور عشقیه من فک میکردم با گذر زمان فراموشش میکنی اما بدتر شدی مثل روح شدی کاش به حرفم گوش نمیدادی با سلین فرار میکردی کارتال : سعی کردم اما نمیشه فراموش کنم امره : بیا الان بریم پیشش همه چی رو بهش بگو کارتال : اگه تو زندگیش کس دیگه ای باشه چی نمیتونم اونو با کس دیگه ای ببینم

سر میز شام
عزیز از اب و هوای کارا دنیز حرف میزنه و سلین ازش میپرسه که سعادت کیه اونم میگه همسرمه سلین : چرا ایشونو نیووردید با خودتون عزیز: ایشون ۲۳ سال پیش مردن سلین : ناراحت شدم

عزیز از اب و هوای کارا دنیز حرف میزنه و سلین ازش میپرسه که سعادت کیه اونم میگه همسرمه سلین : چرا ایشونو نیووردید با خودتون عزیز: ایشون ۲۳ سال پیش مردن سلین : ناراحت شدم
بعدش عزیز میره برا عثمان سگ میاره و. باهاش بازی میکنه
هانیفه خدمتکار خونه به خدمتکار خونه استانبول زنگ میزنه میگه این زن عقل عزیزو برده خدمتکار استانبولم میگه هر کی عزیزو یکم بشناسه میفمه کسی جز سعادت جاشو نمیتونه بگیره هما حرفاشونو میشنوه و میگه دختره کیه و شماره هانیفه رو میگیره

عزیز برا سلین قهوه درست میکنه و سلین ازش تشکر میکنه
عزیز سلین رو میرسونه و موقعی که سلین میره لبخند میزنه (اقا عاشق شده )

صبح شده و عزیز به سلین زنگ میزنه و سلین بهش میگه یاراماز گم شده ( همون سگه ) و عثمان داره گریه میکنه . عزیز سریع خودشو میرسونه اونجا و عثمانو بغل میکنه و دستور میده همه روستا سگ رو پیدا کنن

هما به همه میگه تا حالا عزیز کسی رو تو خونه راه نداده عاشق شده مرت میگه مگر از جنازه من رد بشم که یه زن دیگه میاد و اسرا میاد و میگه چی میشه و هما میگه بابات عاشق شده که اسرا خوشحال میشه میگه چه عالی و میخواد زنگ بزنه که هاکان نمیزاره میگه اگه بفهمه قبل گفتنش فهمیدیم مارو میکشه مرت میگه اگه اون زن بیاد کل ثروتمون از دست میره حالا ببینید .

کل روستا رو میگردن و سگ رو پیدا میکنن و سلین میگه تا حالا عثمانو این شکلی ندیده بودم نه عثمان بلکه منم تغییر کردم .سلین : نمیدونم وقتی بریم فرانسه چقدر ناراحت میشه عزیز: خب بمونید نرید سلین : اقا عزیز جز پسرم کسی تو زندگیم نمیتدنه باشه عزیز: بهم فرصت بدید منو بیشتر بشناسید خانوادمو ببینید پسرتونم به یه پدر نیاز داره که دوسش داشته باشه و محبت کنه .من حاصرم براش پدری کنم
عزیز برمیگرده استانبول و همه میان استقبالش و میگن چقدر خوشتیپ شدی و عزیز میگه امشب ساعت ۸ مهمون دارید سنگ تموم بزارید
و اسرا ازش میپرسه که اهل کجاست و بهش میگه که از عاشق شدن نترسیدی عزیز : سنم مگه چشه این دختر اینقدر خوشگله که اگه ببینیش بهم حق میدی اینقدر گرم و صمیمیه که یخ بودنمو اب کرد و کارتال میاد میگه هیچ وقت برا کسی دست از عشق بر ندار و عزیز ازش میخواد که ساعت۸ خونه باشه .

شب شده سلین میاد و همه میبیننش و صحنه ای که نباید اتفاق بیفته اتفاق میفته و کارتال و سلین همو میبینن و ……. پایان

خلاصه قسمت پنجم سریال ملکه شب

خلاصه قسمت ۵ سریال ملکه شب

الیف میره اشپز خونه و از سلین پیش فاطما کلی تعریف میکنه و میگه این سریع خانوم خونه میشه . فاطما از کنجکاوی به بهوته غذا سرو کردن میره تو سالن
دختر هما از عزیز میپرسه که چطکری با هم اشنا شدین عزیز شروع به تعریف داستان اشناییشون میکنه
فاطما میاد و محو زیبایی سلین میشه و سوپ رو میریزه رو لباسش و کلی شرمنده عزیز میشه و هما میره که سرزنشش کنه اما کارتال نمیزاره میگه با خاطر مهمونمونم نباید سرزنش شه
سلین داره لباسشو خشک میکنه که کارتال میاد و میگه : چرا اینجا اومدی سلین : برد این که لکه لباسم خشک بشه باید اینقدر پاک شه تا مثل روز اولش بشه کارتال : اگه برا چیزی که فک میکنم اومدی برو سلین : من نمیدونم به چی فک میکنی اما من اتفاقی یا عزیز اشنا شدم وگرنه اگه تو قضیه تو رو میدونستم عمرا پامو میزاشتم تو ۴ سال پیش تو اون اتاق هتل برام مردی

امینه به فاطیما زنگ میزنه و فاطیما همه چی رو بهش میگه و میگه یه عروسی مفصل میگیرن
هاکان از سلین میپرسه کی برمیگردین فرانسه عزیز: من و سلین یه قرار داریم اون قراره من و خانوادمو بیشتر بشناسه و تو ایتانبول موندگار بشه کارتال نمیتونه تحمل کنه و به بهونه امره میره کلاب

تو کلاب هتل کارتال عثمان پسرشو میبینه (اما چیزی نمیدونه که پسرشه ) و باهاش یکم حرف میزنه. سلین به پرستارش زنگ میزنه و بهش میگه باید زود بخوابه .

سلین میره و با همه خداحافظی میکنه و به عزیز میگه خانواده ی دوسداشتنی داری
تو ماشین عزیز: چطور بود خانوادم سلین : خانواده ی خوبی داری برا بار اول خوب بود عزیز: چه چیزی توجهتو جلب کرد سلین : کارتال مرد عجیبی بود فقط اون ناراحت بود عزیز: پس تو هم متوجه شدی سلین : برا چی اینجوریه عزیز : کشش نده
امره میاد خونه عزیز و به اسرا میگه کارتال کجاست ؟ اسرا : مگه پیش تو نبود به من گفت اومده پیش تو امره : ما از صبح میخوایم همو ببینیم به نظرت کجا میتونه باشه اسرا : هردومون خوب میدونیم کجا میتونه باشه امره میگه پس من میرم دنبالش میادمش خونه اسرا میگه نمیخواد خودم یکاریش میکنم
سلین میرسه هتل و کارتال اونو میبینه .

کارتال میره سمت اتاقی که سلینو رها کرد و میبینه که سلین اون اتاق رو رزرو کرده بوده و کارتال میره تو اتاق به سلین میگه : تو بهم گفتی که من تو این اتاق مردم ولی من بازم تو این اتاق میبینمت سلین : برا من اومدنم مثل اومدن سر خاکته گفتم بیام یه فاتحه برات بخونم کارتال : ولی شنیدم موندگار شدی سلین : چی میخوای کارتال : میخوام حرف بزنم باهات سلین :گوش میدم کارتال : امشب وقتی منو دیدی درونم چی دیدی سلین : یه ادم ترسو بدبخت ادمی‌که فکر میکنه نفس کشیدن یعنی زندگی کارتال : پس این ادم ترسو ارزش انتقام گرفتنو نداره این ادم ارزش هیچی نداره ارزش نداره زندگیتو خراب کنی نکن سلین نکن برو سلین : تموم شد خوب به من گوش کن از اون روز که تو منو ول کردی هیچی عذابم نداده و نخواهد داد از اون روز من از هیچی نمیترسم و من خودم تصمیم میگیرم که بمونم یا برم .

سلین میره داخل و درو میبنده و کارتال میره خونه و تو حیاط وایمیسته که اسرا میاد پیش کارتال و میگه : معلومه کجایی کارتال : اینجام دیگه اسرا : اینجا نیستی تو ۴ ساله نیستی کارتال : واقعا ۴ سال شد اسرا : اره شده ۴ سال من هر روزشو شمردم اگه امره بهم نمیگفت نمیفهمیدم کجایی کارتال : رفتم هتل اسرا : چرا همش میری هتل اون هتل چه ویژگی داره که میری اونجا کارتال: اره یه ویژگی داره مثل قبر میمونه داخلش ارامش دارم اسرا : باید بهم قول بدی باید قول بدی عوض بشی کارتال : بهش فکر میکنم اسرا : قول دادن مثل گل دادن نیست بهش فک کن کارتال: من ۷ سال پیش بهت قول دادم سر میز عقد نمیخواد قول دادن رو بهم یاد بدی رو سنگ قبر منم بنویسید به خاطر وفا داری مرد .

کارتال میره داخل خونه عزیز میگه : منتظرت بودم کارتال : ولی من نگفته بودم که میام عزیز: زبون و ظاهر تندت باطن مظلومتو پنهون نمیکنه نطرت راجع به سلین چی بود ؟ من به حسای تو اعتماد دارم کارتال : اگه بهت بگم بفرستش بره تو اینکارو میکنی ( هما حرفاشونو گوش میده ) عزیز : نمیتونم با یک نگاه عاشقش شدم حتی اگه بشه روبه رو خانوادمم وایمیستم چون عشق یه چیز دیگست تو هم عشقو درک میکنی کارتال : اره میدونم عزیز: ای کاش ۴ سال پیش میزاشتم بری ای کاش نمیزاشتم حرفمو گوش کنی کارتال: تو منو ول کن از خودت بگو تا کی میخوای این کارو ادامه بدی عزیز: تا اخرش من تا اخر این کارو ادامه‌ میدم 😒

صبح شده عزیز به سلین زنگ میزنه میگه زود باش اماده شو میخوام داستان زندگی عزیز الکان رو برات بگم.

خلاصه قسمت ششم سریال ملکه شب

خلاصه قسمت ۶ سریال ملکه شب

مرت میاد سر میز صبحانه میگه : بابام کجاست هاکان : وقتی من بیدار شدم اون از من زودتر رفت مرت : پس من دیرم شد .
مرت و هاکان میخوان برن که هما میگه همین الان باید در مورد یه موضوع مهم باهاتون حرف بزنم مرت : در مورد چی هما : سلین البته موضوع داداش عزیزمه به غیر لز اون دختر کس دیگه ای رو نمیبینه داداشم همچین ادمی نبوده اسرا : خب این چیش بده دارید بزرگش میکنید هما : خب با اینش کاری نداریم ولی این سلین کیه مرت : به نظر من پول پرسته از هر حالش معلومه هما : من میگم گذشتشو بررسی کنیم شاید چیزی باشه که ما نمیدونیم نطرتون چیه ؟ مرت : خوبه ( اسرا مخالفه )
عزیز سلین رو میاره به کارخانه داروسازیش و به سلین میگه اوردمت جایی که عزیز رو عزیز خان کرد و اونو تو کارخانه میگردونه
هما : ما باید از گذشتش سر در بیاریم مرت : من موافقم میتونی از همین الان شروع کنی هاکان : منم همینو میگم هما : اسرا نظرتوچیه اسرا: من مخالفم زندگی بقیه به من مربوط نیس همه جایزالخطا هستن کدوممون گذشته پاکی داریم مرت : چرا حرفو به اینجا میکشونی اسرا : من تیکه ننداختم فقط گفتم گذشته دیگران برام مهم نیست من به اینده اهمیت میدم .

اسرا میره و مرت به هما میگه تو اسرا رو ول کن کارتو انجام بده هما : همینکارو میکنم
عزیز و سلین سوار کشتی شدن و سلین میگه تا به حال جایی به قشنگی استانبول ندیدم و تعریف میکنه ازش عزیز: اینجا هر چی پیرتر میشه قشنگ تر میشه.
عزیز به کاپیتان دستور میده که اونا رو به ادرس اصلی ببرن
کارتال تو ماشین خواب بود که اسرا با خوشحالی میاد پیشش و میگه برات صبحانه اوردم کارتال نمیخوره و میگه چقدر عوض شدی تا الان باید داد و هوار راه مینداختی اسرا : من عوض شدم چشمم باز شده کارتال : چطوری اسرا: سلین کارتال : چه ربطی داره اسرا : بابام این همه سال به پای مادرم نشست حالا خدا بهش سلین رو داده منم نتیجه گرفتم که ثمره صبرمو خدا بهم میده خدا سلینو به بابام داد و تو هم به من میده یه روز .
عزیز داره داستانشو برا سلین تعریف میکنه و از زمین خوردناش و زمین زدناش میگه

اسرا : من تا حالا بابامو اینطور خوشحال ندیدم حتی وقتی که مامانم زنده بود بابام سعادت رو تو سلین پیدا کرد اما هی که این احمقا نمیزارن
کارتال : منظورت چیه ؟ اسرا : عمه و مرت و هاکان میخوان درباره گذشته کارتال تحقیق کنن بفهمن پول پرسته یا نه (قیافه کارتال😳😶😐) کارتال هول میشه و به اسرا میگه که باید برم

عزیز سلین رو میاره به جایی که عزیز قبر خودش رو کنده و میگه: اینجا اخر راهه سلین : تو برای خودت قبر درست کردی عزیز: این که چیزی نیست من زنده تو این قبر خوابیدم از روزی که سعادت مرد من همیشه تو این قبر زندگی کردم سال ها زندانی بودم تا روزی که تو پیدات شد و الان به این قبر دیگه نیاز ندارم چون تورو دارم . عزیز قبر رو میشکونه و به سلین میگه : خواهش میکنم نرو منو تنها نزار نرو

کارتال میره پیش امره میگه سلین اومده استانبول اونم دست تو دست عزیز همش نقشس سلین میخواد ازم انتقام بگیره
امره : سلین این قضیه انتقام رو تا کجا میخواد ادامه بده کارتال : نمیدونم ولی نمیشه این لقمه رو قورت داد تازه هما اینا میخوان گذشته سلین رو تحقیق کنن امره : اگه کسی از رابطتون خبر دار بشه ؟ کارتال : کسی برام مهم نیست فقط سلین مهمه اگه عزی بفهمه با اون دختره رابطه دارم ساینو اذیت میکنه اسرا هم برای اذیت کردن من به اون گیر میده امره : خب برو اینا بهش بگو کارتال : فک میکنی نگفتم گفتم برو خطرناکه اما گوش نکرد باید کاری کنم این بازی خراب شه تا بهش اسیبی نرسه

قرار بود عزیز بیاد شرکت تا یه قرار داد میلیون دلاری رو امضا کنه اما عزیز با سلین بود و مرت هرچی بهش زنگ میزنه جواب نمیده و قاطی میکنه و به هاکان میگه به کارتال زنگ بزن
هاکان به کارتال زنگ میزنه و به کارتال میگه: نمیدونی عزیز کجاست قرار بود قرار داد امضا کنه کارتال: حتما با سلینه به اون زنگ بزنید منم‌خودمو به شرکت میرسونم تا به شرکت مقابل حرف بزنم
عزیز با سلین میاد شرکت کارتال میگه همه دنبال توئن کجا بودی عزیز: میدونم الان حتما مرت داره از عصبانیت مبلا رو چنگ میزنه من و سلین فرار کردیم تا استانبولو بگردیم کارتال : من رازدارم اما زمین گوش داره ممکنه رازات برملا بشه
هاکان میره پیش مرت و میگه بابات اومده برو پیشش
مرت میره پیش عزیز میگه چون تو نبودی قرار داد رو امضا نکردیم و نمیدونم چی رو به قرارداد میلیون دلاری ترجیح دادی و نیومدی (سلینو بد نگاه میکنه و عزیز رو ضایع میکنه ) عزیز از کارتال میخواد که سلین رو بگردونه و عزیز مرت رو میبره تو اتاقش .

سلین یه تابلو رو میبینه و کارتال بهش میگه این تابلو به خاطر پیام دادن به ادمایی که میان اینجا و اویزون میشن نصب میشه یعنی بعد از مدتی تکه تکه میشی سلین : عین عزیز کارتال : میدونی عزیز الان تو اتاق داره چیکار میکنه

این تابلو رو روی اون پیاده میکنه داره خام میخورتش سعی نکن دلت برا مرت بسوزه چون اگه اونم فرصت داشته باشه همچین کاری با باباش میکنه تو این کار تنها کسی که ضرر میبینه تویی سلین : کافیه خستم کردی اینقدر گفتی اگه نخوام بفهمم چی کارتال : برات بلیط میگیرم برو از اینجا اگه به یه تار موت اسیب برسه من چیکار میکنم ؟ نمیتونم تحمل کنم (سعی میکنن به هم نزدیک شن که عزیز میاد )عزیز میاد و میگه شب یه کلوب میریم اعتراضی هم نباشه و سلینم قبول میکنه و به چنگیز دستور میده که اون ادمایی که قرار داد رو امضا نکردن بیاره و به کارتال میگه اگه تو اطرافم نباشی من ارامش ندارم کارتال : میخوام یه چیز بهت بگم من وجدان تو هستم عزیز: چطوری ؟ کارتال : چون من قبل زن و بچه ها و پولت بودم همونطور که تو منو بزرگ کردی منم عزیز الکان رو بزرگ کردم و به عزیز میگه برا شب میام و دیر نمیکنم .

هما میره پیش فواد و بهش همه مدارک لازم برا تحقیق رو میده و بهش میگه همین الان شروع کنید به تحقیق
همه میرن کلاب و …‌… پایان قسمت ۶

خلاصه قسمت هفتم سریال ملکه شب

خلاصه قسمت ۷ سریال ملکه شب

عزیز با آقایون حرف میزنه و میگه قرار داد سنگین با عزیز آلکانه و متوجه هستید اونا میگن بله ولی خب شما یه بچه رو فرستاده بودین تازه شنیدیم مواد مخدر استفاده میکنه و عزیز هم عصبانی میشه… سلین از دستشویی بیرون میاد که به مرت میخوره و ازش معذرت خواهی میکنه مرت میگه تو فقط لباسمو نه امروز همه چیو خراب کردی سلین:ببخشید؟ مرت:بهت که نگاه میکنم ساعتی ۱۵دلاری ولی امروز قرار داد ۵۰۰۰دلاری رو خراب کردی وسلین میگه چه طرزه حرف زدنه و مرت دستشو میگیره و میگه چجوری دوست داری باهات حرف بزنم خوشگلم و کارتال میاد و میزنتش و میره و سلین میگه چیکار میکنی و کارتال:حق نداره باتو اینجوری رفتار کنه و سلین میگه اره فقط تو حق داری و کارتال سلینو میبره تا چهره واقعیه عزیزو ببینه
عزیز با اونا دست به یقه شده و دعوا میکنه که سلین میاد جلو و عزیز میبینتش و دنبالش میره … و بهش میگه من اینطور نیستم ، و مرت میگه ولش کن بابا و عزیز میگه تو ساکت شو و همه چی تقصیر توئه و مرت میزاره میره و هاکان میره دنبالش و سلین به عزیز میگه ولم کن و میره. اسرا و هما از عزیز میپرسن چی شده و میگه همه چیو خراب کردم و تنهام بزارین
امره میره پیش کارتال و کارتال میگه رابطشونو خراب کردم امره:خوب شد کارتال:ولی اون خیلی ناراحت شد امره:تو واقعا فکر میکنی اون بخاطر انتقام از تو اومده ، اون هنوز تو رو دوست داره و بهش بگو چرا ترکش کردی .. کارتال:اینکارو باید قبلا میکردم الان فقط یه جا مونده که بریم ..بریم خونه تو و انقدر بخوریم تا از حال بریم .
مرت میره خونه دوستشو ازش مواد میخواد و دوستش میگه تو که ترک کرده بودی و مرت میگه به تو ربطی نداره وبه دوستش پول میده …هاکان سر میرسه و جلو مرت رو میگیره و میگه یادت نیست چقدر سختی کشیدیم تا ترک کنی و بیا ازین آشغال دونی بریم … سلین صبح تو پارکه و امره میاد پیشش میگه اومدم تا خوشحال باشین سلین:اون داستان ۴سال پیش تموم شد امره:اون بخاطر اینکه آسیب بهت نرسه این و بخاطر علاقش به تو سلین:پس اگه دوستم ندلشت چی کار میکرد؟ امره:دیشب نشون داد چقدر عزیز خطرناکه و هنوز دوستت داره … و سلین ازش می خواد که ببرتش پیش کارتال
فواد دنبال سلینه و از امره و سلین چند تا عکس گرفته ولی وقتی که میخواد دنبالشون بره ماشینش روشن نمیشه و جا میمونه

اسرا میاد پیش عزیز و بهش میگه برو با یلین صحبت کن و عزیز میگه چرا با اتفاق دیشب باید منو انتخاب کنه اسرا:فقط بگو میتونی محیطی با عشق بهش بدی؟ عزیز: معلومه رو چشام میزارمش اسرا :خب بهش بگو و یه زن دوست داره اینارو بشنوه و عزیز هم قبول میکنه و خوشحال میشه
سلین میاد پیش کارتال و بهش میگه منو ببخش و کارتال مبگه تو ببخش سلین:اگه امره نمیگفت من نمی فهمیدم کاش همون موقع بهم میگفتی کارتال:من نمی تونستم این ریسک رو بکنم نمی تونستم ممکن بود بهت آسیب بزنن نمی تونستم، نتونستم
سلین میاد جلو و کارتالو بغل میکنه و بهش میگه منو رها نکن دیگه خواهش میکنم کارتال:میاد دنبالمون سلین:میریم یه جای خیلی دور کارتال:پیدامون میکنه سلین:حالا بگیریم که پیدامون کرد… در بدترین حالت چی میشه؟ کارتال:برای تو اتفاقی نمیوفته سلین:این عشق ارزش مردن رو نداره؟ و همدیگه رو میبوسن (ولی توی جم سانسور شد) و کارتال:باید بریم سلین:بریم کارتال:من میرم خونه و پاسپورتمو بر میدارم وچند ساعت دیگه تو هتل منتظرم باش …
کارتال میاد خونه و به اسرا میگه :اگه من نبودم چیکار میکردی؟ اسرا:تو از اول نبودی و من همینجوری دوستت دارم کارتال:کاش هیچوقت اینحوری نمی شد اسرا:اگه تو بخوای بازم نمیشه اگه تو یک قدم به سمتم بیای من دوان دوان میام پیشت کارتال پیشونی اسرا رو میبوسه اسرا:حالا خیلی خوب شد، هرچی دوست داری ازم بخواه و کارتال میگه فقط آب پرتقال برام بیار تا من دوش بگیریم و اسرا زود میره…
عزیز میره هتل و میبینه سلین داره میره و بهش میگه من اون آدمی که دیشب دیدی نیستم و مرت هم مینجور و درست میشه و اکه تو بخوای از همه چی میگذرم و فقط بمون و نرو قول میدم .. سلین:تو کارادنیز چی گفتی؟ بیشتر آشنا بشیم و هرچی من گفتم قبوله؟ عزیز ناراحت میشه و میگه قبول و میره…
کارتال میاد و سلین میپرسه کجا میریم؟ کارتال:آمستردام ،آماده ای؟ سلین:فقط یه چیز مونده … سلین پولهایی که ۴
سال پیش کارتال بهش دادو روی میز میزاره :اینارو یادته؟ پولهایی که ۴سال پیش بهم دادی.واسه امروز نگه داشتم ،چقدر ازت متنفرم با اون کارهایی که با من کردی فکر میکنی جایی باهات میام؟! و ملباساشو میپوشه و میگه محض اطلاعت من میمونم و جایی نمیرم و میره و کارتال میمونه …
یه مردی به سلین زنگ میزنه و میگه کار درستو کردی تو این راهی که هستی احساس جایی نداره و باید دنیا رو برای کسایی که بهت ظلم کردن تیر و تار کنی

سلین به عزیز پیام میده که پشیمون شده و عزیز بر میگرده و سلین بهش میکه اگه برنگردم به تموم قولایی که بالا دادی عمل میکنی؟ عزیز:معلومه سلین:این چشما زیاد اشک ریختن عزیز:دیگه نمیزارم اشک بریزن سلین:من بی پدر بزرگ شدم و بدبختیای زیادی کشیدم برای همین من و پسرم عزیز:تو و‌پسرت تاج سر من هستید و نرو پیشم بمون و سلین قبول میکنه و بغلش میکنه و کارتال هم داره نگاهشون میکنه …
پایان

خلاصه قسمت ۸ سریال ملکه شب

اسرا همه جای خونه رو دنبال کارتال میگرده ولی پیداش نمیکنه ،کارتال هم گوشیشو جواب نمیده..اسرا میاد او اتاق و نامه ای که کارتال براش گذاشته بود رو میبینه کارتال:اسرا یه روزی باید این اتفاق میوفتاد ،هر دوتامونم می دونیم …اون روز امروزه… خداحافظ اسرا با خوندن نامه قاطی میکنه و میره دنبال کارتال
عزیز سلینو میاره خونش و هاکان داره از پشت پنجره نگاه میکنه و به مرت و هما هم خبر میده ، مرت خیلی ناراحت میشه میگه با ماجرای دیشب چطور برگشته؟ هاکان :این یعنی جاذبه توصیف نشدنی عزیز آلکان ،به وسایلشون نگاه کن برای مدت طولانی میمونه و هما میگه بریم استقبال هاکان:مجبورا و به مرت میگه نمیخوای استقبال مامان نازت بیای؟ مرت:من اعصاب این شوخیا رو ندارم …. عزیز به سلین میگه خوش اومدی…صفا آوردی ، برجو از همه زودتر میاد استقبال و عثمانو میبره تا بازی کنن و همه به سلین خوش آمد میگن و عزیز هم به فاطما و الیف میگه مهمون داریم اتاقو آماده کنین … عزیز:سلین اونده پیشمون بمونه سلین:البته عزیز یادش رفت فقط برای یه مدت ،زیاد نمی مونم ..عزیز:سلین جان این خونه یه ویژگیه داره که هر میاد دوست داره بمونه ..مگه نه مرت؟ مرت:بله درسته بابا چه یه روز ، یه مدت ، یه عمر عزیز سراغ اسرا رو میگیره و هما میگه منم دنبالش بودم و الان پیداش میشه
اسرا میره خونه امره دنبال کارتال میگرده و امره میگه چی شده من خبر ندارم کجاست … اسرا:تو میدونی ، اون بدون اطلاع تو کاری نمیکنه به من دروغ میگی… چرا به من دروغ میگی.. و چاقو رو بر میداره میگه بگو کارتال کجاست و امره میگه ولش کن به خودت آسیب میزنی و کارتالو پیداش میکنم و بیا بشین ..اسرا:دست به من نزن، اگه بفهمم میدونستی و نگفتی پدرتو‌درمیارم
هما همچنان دنبال اسرا میگرده
امره به عکس کارتال نگاه میکنه و میگه پسر بهترین کارو کردی ..همون لحظه کارتال میاد و میگه انقدر به انجام کارای بد عادت کردم انگار به کارای خوب آلرژی گرفتم امره:نرفتین؟ کارتال: دختر زرنگیه،پولهای چهار سال پیش رو کبوند به صورتم امره:چرا با کسی که دوسش داری نمیری و اون چرا این کارو کرد کارتال:چه دوست داشتنی اون انقدر ازم متنفره امره:باورم نمیشه کارتال:همش نقشه بود باید میدیدی جلوی من چجوری عزیزو بغل کرد امره:اسرا اینجا بود،تازه رفت کارتال:چطور بود؟ امره :چطور میخواستی باشه، چاقو گرفته بود و اینا …حالا چی میشه؟

کارتال:نه میدونم چی میشه نه میدپنم چیکار باید بکنم
عزیز به سلین میگه امشب بریم خونه ییلاقی وسلین هم میگه خیلی خوبه ، ولی بقیه چیزی نمیگن و سلین میگه: ببخشید وسط حرفتون پریدم و مرت میگه اشکالی نداره منظور بابا دوتایی بود و سلین میگه واقعا ولی من عثمانو تنها نمیزارم هاکان:ما خچحواسمون بهش هست ولی سلین میگه هرجا که عثمان باشه باید منم باشم
اسرا میاد خونه و به عزیز میگه بابا کارتال رفت و عزیز میگه کی؟اسرا:صبح عزیز:چرا به من نگفتی!؟ سلین:یعنی دیگه بر نمیگرده؟ عزیز:من از امره میپرسم اسرا:من پرسیدم نمی دونست، عزیز:منم باز میپرسم پیداش میکنم اسرا:سرم گیج میره،قرص مبخورم و می خوابم
سلین میاد پیش عزیز و بهش میگه کجا ممکنه رفته باشه عزیز:تقصیر خودمه گفتم برو پیش عشقت و نمی دونستم این کارو میکنه سلین:چرا همچین چیزب گفتی؟ عزیز:چون تو منو نرم کردی تو حواست نیست عزیز آلکانو داغون کردی سلین:اسرا خیلی ناراحت شد معلومه خیلی دوسش داره عزیز:اسرا مثل خودمه اگه عاشق بشه ول نمیکنه … باید پیداش کنم سبین:تو حتی نمیدونی کجاست آروم باش همه بهت نیاز دارن عزیز:اسرا دختر حساسیه سلین:نگران نباش ما اینجاییم …بعدش که کارتالو پیدا کردی ،زیاد اذیتش نکن اروم باش عزیز:بزار اول پیداش کنم …
عزیز میره خونه امره ولی امره نیست و تو خونش منتظرش میمونه
کارتال و‌امره رفتن بیرون و باهم حرف میزنن.. امره:ما بزرک ترین درد ها رو‌تجربه کردیم نه پدر داشتیم نه مادر، یتیم بودیم کارتال:درد عشقو تحمل کردی؟ امره:به اونجا نرسیدم هنوز کارتال:سراغت میاد، تا خرابت نکنه رهات نمیکنه امره:چیکار میکنی؟ کارتال:ن میتونم برم ، نه اینکه بمونم همش سلین و عزیز جلوی چشمامن طاقت ندارم امره:به عنوان برادرت میگم برو این کارهایی که سلین باو کرد، ارزشش رو‌نداره کارتال:یا برم و با این درد بسازم یا بمونم و همه چیو به عزیز بگم، هر چی میخواد بشه …
هما میاد پیش الیف و میگه اسرا بیرون نیومده و میگه نه و سلین خانم دستور دادن که غذا آماده کنم هما:سلین خانم دستور داده؟ الیف :بله سلین میاد و غذا رو میبره برای اسرا و بهش میگه یه چیزی بخور اینطور نمیشه، یکم بخند خوب نیست وقتی که بیاد تو رو اینطور ببینه. اسرا میگه شمارو هم ناراحت کردم داشتین حرف از خونه ییلاقی میزدین سلین:نه عزیز خیلی به تو وابسطه ست نمیشد بریم، یخورده چیزی بخور و‌میره
عزیز میاد و سلین میگه چی شد؟ عزیز:امره نبود ،غیب شده

بود ..سلین:حالا چی میشه عزیز:اون زنو پیدا میکنم و خفه اش میکنم سلین:تو استانبوله؟ عزیز:نه تو فرانسه ست سلین:آدرسی ازش داری؟اسمش چیه عزیز:نه اسمشو میدونم نه آدرسی دارم ازش ولی پیدا می کنم … اسرا چطوره؟ سلین:الان براش غذا بردم عزیز:خیلی خوبه که اینجایی
اسرا یکی از لباس های کارتالو میپوشه و چند تا قرص بر میداره
هما میاد پیش عزیز میگه اگه خبری شد بهم بگو و عزیز میره ‌پیش اسرا و میگه حالت چطوره و اسرا میگه من خوبم و میخوام بخونم ،کارتال راست میگفت یه روز این اتفاق باید میوفتاد و شاید فردا بریم خونه ییلاقی من،تو،سلین عثمانو هم می بریم و عزیز خوشحال میشه و میره
امره بر میگرده و نوشات تو خونه منتظرش و ازش میپرسه کارتال کجاست اونم میگه رفت پیش اون دختره و تو هم له عزیز بگو
اسرا میخواد خودکشی کنه که کارتال میاد و جلوشو میگیره و میگه خواهش میکنم این کارو نکن اسرا:ازت متنفرم برو برو کارتال گریه میکنه و میگه نکن اسرا نکن اسرا میگه عشقم تو بخاطر من برگشتی بگو میخوام بشنوم کارتال:عشقم نتوتستم از عشقت بگذرم و اسرا بقلش میکنه میگه ببین من وقتی میخوام بمیرم هم با تو می میرم و کارتال میگه دیگه اینکارو نمیکنی بگو اسرا:دیگه ترکم نمیکنی، اینکارو نمی کنم چون تو دیگه این کارو نمی کنی
عزیز صبح میره دنبال اسرا و میبینه اسرا تو بغل کارتال خوابیده میاد بیرون و به سلین میگه کارتال برکشته و تو بغل هم خوابیدن و اسرا میاد میاد میگه کارتال بخاطر من برگشته و سلین میگه دیدی گفتم و عزیز میگه نگفت کجا بوده و نمیشه هر وقت خواست بره و اسرا میگه نگفت و منم نپرسیدمو مهم اینکه اومده و ولش کن و سلین میگه منم با اسرا موافقم و اسرا پیشنهاد میده که برن خونه ییلاقی سلین میگه کارتال بیدار شد با هم بریم اسرا میگه نه خودتون دوتایی برین و من به الیف میگم کارا رو بکنه و سلین میگه من برم آماده شم.
پایان

 


عکس و خلاصه داستان قسمت آخر سریال ملکه شب

سریال ملکه شب | خلاصه داستان و قسمت آخر سریال ترکی ملکه شب


عکس و خلاصه داستان قسمت آخر سریال ملکه شب


سریال ملکه شب ,سریال ماکه شب,داستان سریال ملکه شب,سریال ترکی,ملکه شب,سینما و تلویزیون,اسامی بازیگران سریال ماکه شب,سلفی سریال ماکه شب, سریال ملکه شب, بازیگران سریال ملکه شب, داستان سریال ملکه شب, دانلود سریال ترکی ملکه شب, سریال ملکه شب, قسمت آخر سریال ملکه شب, سینما و هنر,سریال ملکه شب, مریم اوزلی سریال ملکه شب, کارتال بازیگر سریال ملکه شب, عزیز سریال ملکه شب, بازیگر نقش سلین سریال ملکه شب, قسمت آخر سریال ملکه شب,

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
پربیننده ترین مطالب
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan